مشاهده نسخه کامل مقاله -
دریافت نسخه
PDF
مطلبی که از فریبرز رییسدانا در شمارهی ١٣ «نقد نو» به تاریخ تیر و
مرداد ١٣٨٥ چاپ شده است در نوع
خود،
به عنوان نقد جانبدارانه، میتواند نمونهی خوبی برای بررسی باشد.
زمانی بود که در مواجهه با افکار گوناگون، به خصوص افکار غیر انقلابی، اکثریت قریب
به اتفاق آرمانگرایانِ جوان تنها کافی میدانستند که با موضعگیریای عجولانه، و
در اکثر اوقات حقانیتدار از نقطهنظر ماهوی، کار حریف را به اصطلاح بسازند. فضای
مناسبی بود و کسی نیازی به توضیح نمیدید؛ نه گوینده و نه شنونده. خود گرمای هوا
پوست آن بیچاره لیبرالی را میکند که جرأت کرده بود در آن حال و هوای شتابان خواهان
بررسیای دوراندیشانه ولی لیبرال از شرایط باشد. ای کاش همیشه آن فضای مناسب میبود
و ما میتوانستیم به صرف اعلام مواضع ایدیولوژیکامان خیل عظیمی از هواخواهان را
اقناع و شر مخالفین فکری را دفع کنیم.اما متأسفانه این طور نیست .همه شاهدند که ما
خود در مفرهای پس از انهزام، آنگاه که تلفات را شماره میکردیم، بیش از هر چیز به
همین روح سادهانگارانه و حریف دستکمگیر خودمان لعن و طعن میفرستادیم و، گویا
هنوز باید بفرستیم، که چرا خاممان کرد و این که بیماری کودکی چپروانه بود و غیره و
غیره. اما اینک دوران دیگریست و اتفاقاً دورانی که افکار غیرانقلابی، طلبکارانه
(چون افکار رادیکال در این جامعه در امتحان نمره قبولی را بدست نیاوردهاند و
امتحان ندادهها میتوانند تا مدتی نسبت به خود حس اعتماد شکنندهای داشته باشند.)،
و البته به پشتوانهی مراکز فکرساز لیبرال دموکراسی جهانی و ماهرانه خیال
جولان در این محیط طوفانزای را دارند.در این چنین فضایی، تنها آن جریان
فکریای قادر به تبدیل شدن به جریانی موثر خواهد بود که در مرزبندی با افکار مخالف
فقط و فقط به یگانه ابزار مناسب،یعنی؛ مبارزهی تحقیقی و اثباتگرا دستیازد. وگرنه
با تمام حُسن نیتهای احتمالی خود مجبور خواهد شد قافیه باخته و دلخوش به رویای
حقانیت تاریخی خود، جورکش احساس ندامتی باشد که التیام نمیپذیرد. خود کرده را
تدبیر نیست!
رییسدانا در این نوشته از همان آغاز چنان به تاخت بر نویسندهی «مشروطهیایرانی»
و کتاب ایشان یورش میبرد که تو گویی آجودانی گناه کبیرهای مرتکب شده و
کتاب وی آن چنان نوشتهی بیارزشی است که رییسدانا را مجاز میسازد، حتی بدون
احساس نیاز به هرگونه استدلالی، چوب تکفیر را بر فراز سر او و آن کتاب به دوران در
آورد؛ ملاحظه بفرمائید:
« بخش اول کتاب مشروطهی ایرانی نوشتهی ماشااله آجودانی هیچ کمکی به شناخت
مشروطه آن گونه که کتاب در سر میپروراند،یعنی پدیدهای عبث،باطل،مثل همهی
انقلابها پر از نادانی و خشونت و زیانبار برای خرد،آن هم که بر حسب خردمندان
دلخواه نویسنده تعریف میشود، نمیکند..قسمتهایی تحریف و نادرست است، مانند آنجا
که میخواهد بر حسب ذوق به غایت محافظهکارانهی نویسنده نشان بدهد که تاریخ ایران
فقط و فقط در گذرگاههای خشونت و افراط و تفریط شکل گرفته است ( و بنا بر این چنان
که نشان خواهیم داد به نفع محافظهکاری امروز جهان پیشرفتهی صنعتی دورانداختنی
است).» ص ٣٣ نقدنو
اگر این آغاز طوفانی را با عنوان نوشته رییس دانا « ضدمشروطهی ایرانی،
تاریخخوانی تجددخواهانهی نولیبرال » با هم جمع کنیم و در سرتاسر نوشته هیچ
کوششی برای اثبات این موضعگیریها نبینیم، آنگاه به من حق خواهید داد که این نقد
را جانبدارانه و غیر تحقیقی تلقی کنم.
در عوض گوش میکنیم به ماشااله آجودانی در آغاز پیش گفتار «مشروطهی ایرانی» که در
آن سعی میکند اهداف خود را از دست زدن به این تحقیق بیان کند:
(یک) « پیدایی مفاهیم جدید
درعصر
قاجار،عصر
آشناییهای جدی ما با مدنیت و فرهنگ غربی، هم کلمات و
تعبیرات تازهای بر
ذخیرهی واژگان زبان فارسی میافزود، و هم مفاهیم کلمات و
ترکیبات کهن را
دستخوش تحول و دگرگونی میکرد.«وطن»، «دولت»، «ملت»،«ملی»، «آزادی و
حریت»، «مساوات»، «عدالت»، « مجلس»، «قانون»، «حقوق»، «وکیل»، و
دهها
کلمهی دیگر، کم کم از
معانی و
مفاهیمی که در
گذشته داشتند، فاصله میگرفتند
وبه مفاهیم و
معانی تازهای به کار
میرفتند
که آن معانی و مفاهیم در گذشتهی فرهنگ و زبان ما سابقه نداشت.ترکیبات و تعبیرات
تازهای چون «حکومت ملی»، «دولت ملی»، « حریت یا آزادی فردی»، «حریت جمعی»، «اتحاد
ملی»، «حقوق بشر»، «قشون ملی»، « تصنیف وطنی» و...همین سرنوشت را داشتند...مفاهیم
تازهای که از فرهنگ غرب به فرهنگ ما راه مییافت،در اصل مفاهیمی بود که در بستر
تاریخ و فرهنگ دیگری بالیده بود، شکل گرفته بود و با توجه به تاریخ و فرهنگ جوامع
غربی،بیانگر تجربیاتی بود که در تاریخ آن کشورها و در زبانهای اروپایی،با
تفاوتهایی،معنای کم و بیش واضح و مشخص داشت.اما این مفاهیم در فرهنگ ما، پیشینهای
نداشتند.نه در زبان و نه در تاریخ ما...انسان ایرانی با چنین ذهن و زبان و
تاریخی،آنگاه که با مفاهیم جدید آشنا می شد،چون تجربهي زبانی و تاریخی آن مفاهیم
را (که دو روی یک سکه بودند) نداشت،آنها را با درک و شناخت و برداشت تاریخی خود و
با تجربهی زبانی خود،تفسیر،تعبیر،و بازسازی میکرد، و سعی میکرد از غرابت و
بیگانگی آن مفاهیم جدید،با تقلیل دادن آنها به مفاهیم آشنا،یا با تطبیق دادن
آنها با دانستههای خود،بکاهد و صورتی مأنوس و آشنا از آنها ارایه دهد.»
[تاکید ازمن است.درادامهی مطلب نیزهمه جا تاکید از من است].
ملاحظه میفرمائید، سخن از آغاز بسیار دقیقتر از آن است که چنان نقدگری
عجولانهای قادر به رویاروئی با آن باشد.
آجودانی در همان پیش گفتار اضافه میکند:
(دو)-
«
نه تنها مردم که همان روشنفکران هم، البته با تفاوتهایی، در درک و فهم این مفاهیم
جدید،همان محدودیتهای زبانی و تاریخی را به شکل دیگری داشتند. اینان هم در برخورد
با مدنیت و فرهنگ غرب و در رویا رو شدن با مفاهیم جدید،آن مفاهیم را در مجموع با
تجربههای زبانی و تاریخی خود و برداشتهای کم و بیش مشابه میفهمیدند و تفسیر
میکردند.به همین جهت، بررسی تاریخ جدید ایران، بدون در نظر گرفتن این نوع تقلیل و
طبیق دادنها، و مهمتر از آن، بدون درک و شناخت صحیح تجربههای زبانی و تاریخی
مردم ما، به سوءتفاهمهای جدی منجر خواهد شد.سوءتفاهمهایی که حاصل آن بدخوانی و
بدفهمی متون تاریخی و تفسیر ناروای واقعیتهاست که گاه کار را خواسته و ناخواسته
به تحریف تاریخ نیز میکشاند.»
(سه)-
«....اصل
موضوعیعنی تطبیق دادن نظام و اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع و اصولاً ضرورت
چنین کاری،سالها پیش از اعلان مشروطیت، گریبان روشنفکران مشروطهخواه را از هر دو
جناح، جناح آخوندی و جناح غیر آخوندی گرفته بود. پس تلاش بزرگی آغاز شده بودکه نشان
دهد که آن چه در مشروطیت مطرح است نه تنها با اصول شرع و با روح اسلام مخالفتی
ندارد،بلکه اساس مشروطیت از درون اسلام و قواعد و ضوابط آن سر بر کشیده است.خواننده
نکتهیاب البته توجه خواهد داشت که در آن دورهی استبداد و در جامعهی اسلامی آن
زمان،مطرح کردن مسایل مربوط به مشروطیت، بدون در نظرگرفتن الزامات و امکانات حکومت
استبدادی و جامعهی اسلامی اگر نه غیرممکن، لااقل کار سادهای نبود.به همین جهت
بسیاری از مشروطهخواهان لاییک و غیرمذهبی هم ظاهراًً از سر حسن نیت و برای پیشبرد
مقاصد سیاسی خود و جا انداختن هر چه سریعتر نظام پارلمانی مشروطیت، دست به نوعی
«این همانی»یعنی مطابقت دادن اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع زدند.با این همه،
حسننیت آنان و ضرورتهای تاریخی ِیاد شده، نباید ما را از عواقب خطرناک چنین کاری
که منجر به تقلیل دادن و حتی بد فهمی آن اصول می شد غافل کند.
»
آجودانی پس از ذکر گفتههای بسیاری از روشنفکران دینی و غیردینی برای نشان دادن این
مکانیزم تقلیلگرایی اعلام میکند:
(چهار)-
« تبدیل مشروطه به « مشروطهی ایرانی» آن گونه که اینان منظور میکردهاند،یعنی
تقلیل بنیادیترین مفاهیم و اصول مشروطیت، به تعبیر امروزیها یعنی «اسلامیزه» کردن
همهی آن مفاهیم.
»
و:
(پنج)-
«
چنان که دیدیم و خواندیم،بر خلاف آن چه که ممکن است پنداشته شود، نخستین جریان و
گروهی که در پي توجیه شرعی و اسلامی«مشروطیت» بر آمدهاند و به انحای مختلف با
استناد به آیات، احادیث و تاریخ و سنن اسلامی سعی کردهاند تاریخچهای برای مشروطیت
و مدنیت غربی بیافرینند، روشنفکران عرفگرا،لامذهب و درسخواندگان فرنگ بودند،از
همه جناحهای آن، از مدافعان لیبرالیسم غربی چون مستشارالدوله، ملکم و آقاخان گرفته
تا جریانهای معروف به سوسیالدموکرات و چپ ایران در آن دوره. اینان هیچ کدام
اعتقاد واقعی به اسلام نداشتند واحتمالاًً جز مستشارالدوله حتی چندان به دین و
مذهب پایبند نبودند.با این همه هریک به قدر وسع و دانش و مایهی خود، در ایجاد
«توهم» و این نوع «این همانی» سهیم و شریک شدند.«توهمی» که مدعی بود اساس مدنیت
غربییعنی مشروطیت و حتی دموکراسی در معنای عام آن، از اسلام بر گرفته و اخذ شده است
و «اُس و اساس» آن مبتنی بر حقایق اسلامی است.»
(ص ٣٦٣)
(شش)-
«
اما روشنفکران ایرانی « تجدد»شان این گونه آغاز شد که اساس قوانین وضعی و قراردادی
و اصول آیین تمدنی را که از بنیاد با دیانت و دین باوری بیگانه بود، با دیانت و
قوانین شرعی و اصول آن، آشتی، و صورتی مقبول و شرعی و دیانتی از آن ارایه دهند. این
است حکایت پر تناقض « تجدد» در ایران.»
(ص ٣٦٤)
(هفت)-
«
بدین ترتیب وقتی مشروطه در اساس، امری اسلامی دانسته شد و همهی اصول و قوانین آن
تماماًً مأخوذ از قوانین اسلامی تلقی گردید، ناگزیر سخن در چند و چون و کم و کیف
این پدیدهی اسلامی شدهیا اسلامی بوده، فقط در صلاحیت مجتهدین و علمای شرع است که
شریعت اسلامی را مثل کف دستشان، خوب میشناسند.یعنی به روشنفکر عرفگرا، این فضولی
نمیرسد که در بارهی « مشروطه ایرانی »یا اسلامی اظهار نظرکند .»
(ص ٣٧٠)
خواننده توجه داردکه بهکارگیری همین مکانیزم تقلیلگرا در انقلاب سال ٥٧، کار بعضی
احزاب و گروه های سیاسی سنتی و جدید را ساخت. آنها بعضی مفاهیم معاصر را که با آن
آشنا بودند به مفاهیم سنتیای که از سوی نیروهای مسلط بر جنبش مطرح میشد و
برایاشان غریبه بود تقلیل داده و ترجمه به مطلوب کردند. این ابزار تقلیلگرایی از
نقطه نظر اهداف عملی استفاده کنندهگانش فقط به درد همسونمائی با آن جریانهای
اصلیی فکری – اجتماعیای میخورد که در چالشهای نیروهای اجتماعی متعارض و در مسیر
فرا رویی یا فرو پاشی یک جامعه، با اهداف روشن عمل میکنند و از این نوع
دگردیسیهای ذهنی فارغاند. به یاد داشته باشیم که هنوز تمبر تقلیل «جامعه مدنی»
معاصر به مقولهی « جامعة النبی» معروف آقای سیدمحمدخاتمی، به عنوان آخرین
فرآوردهی این نوع تقلیلگرائی خشک نشده است. خود آقای خاتمی احتمالاًً لذت خاصی از
عملکرد این اکسیر جادوئی برده است. فضای عوامفریبانهای که این روشنفکران
تقلیلگرا پس از خرداد هفتاد و شش به راه انداختند نشاندهندهی قدرت نفوذ و کارآیی
این مکانیزم در انسان هاییست که به جای تحلیل مشخص از شرایط مشخص از فرمول
تطبیق مشخص درشرایط مشخص استفاده میکنند؛ همان طور که میبینید در موازنهی
این دو فرمول،عنصر اندیشه از فرمول اول معادلی در فرمول دوم نمییابد.
حالا
رأی رییسدانا را در مورد این موضوع میشنویم:
«
سی و هفت سال پیش از مشروطه یوسف خان مستشارالدوله رساله معروفی به نام یک
کلمه ( منظور همان «قانون» است ) نوشت و در آن رساله بر آن بود که تنها راه نجات
ایران «دریک کلمه»یعنی قانون،خلاصه میشود.مستشارالدوله نیت داشت که اصول دموکراسی
اولیهی اروپایی [احتمالاً منظور «اصول اولیه دموکراسی است»] و اعلامیه حقوق بشر و
میراثهای انقلاب فرانسه ر ا به نوعی در موازین اسلام بگنجاند یعنی تحولی در
سنت جاگیر شدهی اجتماع ایران ایجاد کند.
»
گمان کنم ما حق داریم از لا به لای این نقل قول، رأی تأیید آمیز رییسدانا را بر
تقلیلگرایی استخراج کنیم؛ خصوصاً آن گاه که ایشان در چند سطر قبل مستشارالدوله را
از پیش قراولان انقلاب و یکی از پرستوهای مهاجر عرصهی روشنفکری میخواند.
و باز:
«
نویسنده [ آجودانی ] هر جا پای تلفیق نو آوری با موازین شرعی به میان میآید
به خودش میآید که همین امر نقطهی انحراف در مشروطه بوده و آن را ایرانی کرده
است.اما او ریشهی این استدلال خود را که تمایل سیاسی - ایدیولوژیک او و خصلت راست
پارانویایی است پنهان میکند.او کاملاً غافل است که در تجربهی همهی جهان
حتا تجربهی پروتستانیسم، به ویژه تجربههای ژاپن،روسیه، هند و جز آن تحول سخت در
آمیزهی نوآوری و سنت بروز کرده است (کاری نداریم که حقاً چرا باید حذف همهی
سنتها به نفع محافظهکاری انگلیس امری مترقی باشد؟)»
- (ص٣٥
نقدنو)
از فحشهای بی دلیل آقای منتقد به نویسنده «مشروطهی ایرانی» و بعضی شعارها و کلی
گوییهای نامعلوم که بگذریم، رییسدانا اینجا هم رأی مثبت خود را به تقلیلگرایی
به نام«تلفیق نوآوری با موازین شرعی» اعلام میکند. انسان میماند که چه
اجبارجالبیست که تصور شود نوآوری حتماًً باید با موازین شرعی تلفیقیابد.
باز هم منتقد:
«این
که بخشی از روحانیت به جنبش مشروطه میپیوندد و بخشی چون شیخ فضلالله مشروعهخواه
میماند مصداق تحول تاریخی در نظام اجتماعی است.ساختارهای یک نظام به همین شکل
متحول میشود.نویسنده خود ثقهالاسلام تبریزی را در میان روحانیت مشروطهخواه
میستاید. آیا ثقهالاسلامها از اسلام روی برتافته بودند؟»
چه زود معلوم شد که آجودانی از «تلفیق نو آوری با موازین شرعی» دلخور نیست،
ایشان تنها سمت وجهت تلفیق ر ادر نطر دارد .خوب این تلفیقی که توسط ثقهالاسلام
تبریزی به عنوان یک روحانی نوگرا انجام میشود جای ستودن هم دارد، ولی چه ربطی به
تلفیقگرایی با جهت عکس از سوی روشنفکران غیر دینی دارد؟ منتقد ما چرا هلهله
راه انداخته است؟عنصر تلفیق نیست که مترقیست، بلکه این جهت تلفیق است که میتواند
مترقیانه ویا مرتجعانه باشد.شیخ فضل الله نوری تلفیق را تن نمیدهد، و از این نقطه
نظر از آن روشنفکر غیر دینیای که سیاستبازانه مفاهیم سیاسی و اجتماعیی معاصر را
با مفاهیم دینی تلفیق میکند بسیار موثرتر و از نقطه نظر شخصیت سیاسی نیز ثابت
قدمتر و اصولیتر است. سیر تاریخی جامعهی ما خود گویای این بی تأثیری و آن
تأثیرگذاری فوقالعاده است.
رییس دانا ادامه می دهد:
«
نویسنده که با پشتگرمی جالب توجهی انحراف را به معنای وجود رگههای باور دینی در
تحول میداند و میتواند اثر خود را چاپ کند، البته به گمان من و خیلی از پژوهشگران
دیگر که میشناسم از آن رو که فکر دو نوع تحول،انقلاب،ابتکار اجتماعی ایرانی، حتی
به نوعی با تکیه بر اسلام و خلاصه دورشدن از خط محافظهکاری را سرزنش و تمسخر و
تحقیر میکند، پاداش چاپ میگیرد [حالا کی «پارانویائی» برخورد میکند؟] ».(عبارات
میان قلابها همه جا از من است.)
ملاحظه میکنید؛ نویسنده، آن گونه که منتقد سعی میکند آن را برجسته کند، اصلاًً
دینستیز نیست. دیدیم که او حتی وجود رگههای نوگرایی را در یک عالم دینی میستاید،
و حتی در کتاب خود از شیخ فضلالله نوری از نقطه نظر روش شناسی قاطعانه دفاع میکند
و اعدام او را تقبیح میکند.حرف این است که او، در حوزهی روش، تقلیل مفاهیم پیشرو
را تاحد مفاهیم سنتی انحراف میداند؛ حتی اگر این مفاهیم سنتی مربوط به مسیحیت،
بوداییسم و یا هر جریان فکری دیگر باشد. منتقد او حق دارد که از دفاع توأمان
آجودانی از شیخ فضلاله نوری و ثقهالاسلام تبریزی حیران باشد؛ چون منتقد به عنوان
یک انقلابی تقلیلگرا فقط به تحول فکر میکند نه به روش آن. روش در اندیشهی او
اسیر تحولگرایی محض است.اما تحولگرایی محض انسان
را به اجبار به دام تقدیس هر گونه عمل انقلابی، حتی اگر بی نتیجه بودن آن از پیش
روشن باشد، میاندازد. و او را وادار میسازد که حتی در جریان عملی ِتحول نیز، از
نقطه نظر نتیجهگیری،یک تقلیلگرا باقی بماند.
توجه کنید:
منتقد از قول نویسنده و به طعنه میگوید :
«
این عقل و فراست پیشاتحول است که میتواند تحول را تبدیل به اصلاح عمیق کند.
باید مردم فرهنگ و شعور بر طبق هنجارهای نویسنده داشته باشند و سپس خواهان تحول
شوند.شعورخودشان ورهبرانشان کافی نیست... نویسنده نمیپذیرد که انقلاب، و انقلاب
مشروطه میتواند رویکرد و فرهنگ بالندهی خود را داشته باشد، و در جریان تحول
سازندگی کند و البته میتواند شکست هم بخورد»
(نقد نو ص٣٣)
گناه بزرگ ماشااله آجودانی این است که به زعم رییسدانا از رهبران میخواهد که قبل
از آغاز عمل دارای یک تئوری مال خود بوده باشند، و منتظر نباشند که به اصطلاح
«فرهنگ بالندهی انقلاب در جریان تحول» آن را برای آنها «سازندگی» کند، و نوعاً
راضی باشند که: « میتوانیم شکست هم بخوریم » ولی عیبی ندارد صد سال بعد دوباره
«سازندگی» را شروع میکنیم.
جناب آقای رییسدانا! درست در همان سالهای انقلاب مشروطیت ایران، سوسیال
دموکراسی روسیه هم تئوری انقلابی داشت، هم «تلفیق» با شرایط مشخص داشت، هم سازمان
و رهبری مستقل داشت و هم شکست خورد. اما بر اساس جمع
بندی خود آنها این شکست (انقلاب هزار و نهصد و پنج) مبنای تاکتیکی و تشکیلاتی
انقلاب دوازده سال بعد آنها را «سازندگی» کرد. لطفاً بفرمایید بدون تئوری از پیش
تدوین شده، بدون تشکیلات مستقل، با رهبرانی که در اوج فقر نظری دایم به فکر تقلیل
هم هستند، چند صد سال دیگر باید به امید «عقل و فراست پسا تحول» شما منتظر
بمانیم؟
این مرد شریف بیاد نمیآورد که هگل ِمحافظهکار مبنای روش انقلابی مارکس را بنا
نهاد.در حالی که این تقلیلگرایی یا به قول رییسدانا تلفیقگرایی، به عنوان روش،
منشأ و پناهگاه متفکرانی است که خود را مجبور میبینند که دفاع خود را از افکار
کهن در قالب دفاع از افکار نو جا بزنند؛ و برای این جازنی از ابزار تقلیل و تلفیق
استفاده میکنند. فلان دانشمند خود را مارکسگرا میداند و فقط و فقط با او این
اختلاف کوچک را دارد که او نیروی جوانان را محرک انقلاب سوسیالیستی میداند و مارکس
نیروی پرولتاریا را! یک اختلاف بسیار بسیار کوچک که فقط به این دلیل به وجود آمده
است که در زمان مارکس جوانان وجود نداشته اند وگرنه خود مارکس هم پرولتاریا را به
جوانان تقلیل میداد. میبینید تلفیق چه معجزهای میکند!
محققی دیدگاه خود را در مورد جنبههای خاصی از انقلاب مشروطه از زاویهای نسبتاً
تازه بررسی و آن را چاپ میکند؛یعنی شجاعانه در معرض انتقاد دیگران میگذارد.حالا
دیگران میتوانند آزادانه نوشتهی ا و را نقد کنند. آن وقت این چه شیوهایست که
این گونه علیه او اتهامات بی اساس زده شود که این آقا پاداش چاپ گرفته است و
محافظهکاران انگلیسی و انگلیسی تبار او را حمایت میکنند و غیره و غیره. آقای دکتر
رییسدانای محترم، این آقا یک نظر دارد، در موردش تحقیق کرده است؛ وآن را در معرض
نقد شما و ما قرار داده است؛ این که دیگر لشکرکشی نمیخواهد، که بگوییم: من و دیگر
پژوهشگرانی که میشناسم فکر میکنیم که آجودانی انگلیسی است! شما کافی بود اگر
لازم میدانستید، زحمت بکشید،عصبانی نباشید،از دوستانتان هم کمک بگیرید، و بایک
نوشتهی تحقیقی خوب این تحقیق را رد کنید.حداقل کتاب او را خوب میخواندید. این
کاریست که ماشااله آجودانی با عرضهی کتابش از ما خواسته است . و این کاریست که من
در همین نوشته سعی میکنم در حد سوادم انجام دهم و در حد اعتقادم بر آن بکوشم.در
غیر این صورت با ایجاد اختناق در کارهای تحقیقات اجتماعی مانع گسترش اندیشه و نو
آوری میشویم.
پس معلوممان شد که منتقد دانای ما خود یک تقلیلگراست. حالا ایشان میتواند به قوّت
از این روش دفاع کند. جایی برای اتهام زنی وجود ندارد. دیگر آن دوران گذشته است که
ثابت کنیم فلانی لیبرال است و بعد به خود پاداش بدهیم که بردیم. آن روش مبارزهی
فکریای درست است که در هر موضوع خاصی اثبات کند که چه گرایشی محق است؛ جایی مسندی
آماده برای جلوس افراد رادیکال تعبیه نشده است .
نویسنده در فصل «قدرت وحکومت» در مبحث «گذرگاه خشونت» با اشاره به وضعیت بحرانی
دعوای مشروعه و مشروطه در هنگام نگارش متمم قانون اساسی میان دو طیف افراطی، طیف
راست به طرفیت محمد علی شاه و روحانیون طرفدار وی، و طیف چپ به طرفیت انجمنهای
مشروطهخواه و شعرا و نویسندگان متمایل به آنها؛ نظیر نویسندگان شبنامهها و
میرزاده عشقی و عارف قزوینی، از لحاظ مباحثات نظری و مناقشات عملی «با به توپ بستن
مجلس و تعطیل روزنامهها، بستن انجمنها، با فرستادن اردوی دولتی به قلب مبارزه
یعنی تبریز، با اعدام و تبعید و زندان به کارزار آمدند و قزاقها را به خیابانها
کشیدند»(ص ٢٢) . و درعین حال با اشاره به گله و شکایت طیف میانه رو نظیر احتشام
السلطنه و مجدالاسلام کرمانی بر علیه انجمنها که گویا بهانه به دست طیف سنتی راست
دادهاند تا اقدامات خشونت بار خودشان را توجیه کنند، اعتقاد دارد که : « بحران از
تناقضات عمیق و بنیادیای سرچشمه میگرفت که در مشروطیت ایران وجود داشت و این زمان
به عریانترین شکلها خود را آشکار میساخت.» (ص ٢١) .
نویسنده بعد از توضیح این وضعیت سیاسی معین و خشونتبار در نُه صفحه، به عنوان بروز
عملی تناقضات بنیادیای که میگوید، بلافاصله بحث اصلی خود را در مورد تقلیلگرایی
آغاز میکند: