برخی مطالب پیشین

 


تاریخ اندرز می دهد!

بازتاب چند ضعف

انقلابی در کار نیست!

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب"یک گام به پیش، دو گام به پس"

فیل در تاریکی

نامه انگلس و مارکس به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان(قسمت اول)

چرا؟؟؟؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

کلاغهِ...دریده

در باره اعدام

ترجمه، رسالتی اجتماعی

بحران اقتصادی و گریزگاه لیبرال وطنی

انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان

سرمایه داری از بی کفنی زنده است

مفهوم رهبری و نقش روشنفکران

تاکتیک سیاسی

چیز سیاه ادامه دار

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در باره نقد

امپریالیسم روسیه - تناقض و بازسازی

بالاتر از سیاهی

VOA، نفیر دموکراسی محتضر

مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش اول)

آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)


 


جستجوی پایگاه:

 


 RSS 

 

صفحه اصلی  |  یادداشت  |  مقاله  |  ترجمه  |  مطالب دیگران  |  آرشیو  |  پیوند  |  تماس با ما

 
 مقاله‌ها

نمایش نسخه‌ی چاپی این مطلب یادداشتی بر روش نقد

یادداشتی برروش نقد

وقتی اندیشه‌ای مطرح می‌شود مستقل از شخص اندیشمند، چون یک واقعیت زنده و جنبنده، حیات خویش را آغاز می‌کند. شعور سازنده از همان لحظه‌ی جدائی حتی می‌تواند در برابر محصول خود قرار گیرد. اندیشه چون زاده شد به حکم هستی‌ خویش ناگزیر به مبارزه و اثبات خود هست و باید چون هر پدیده‌ی ذی وجودی در فرایند تبدیل مستمر هستی‌اش به نیستی و نیستی‌اش به هستی سیر کند. این قاعده محصولات ذهنی‌ای را در بر می‌گیرد که با الهام از قانون‌مندی‌های مجموعه‌ی حیات بیرونی به عنوان عنصری میرا یا زایا تکوین یافته‌اند؛ وگرنه انعکاس‌های ذهنی‌ای را که به واقعیات بیرونی مشروط نیستند، به مثابه تخیلات بی پایه و اتوپیا، در معنای دقیق کلمه نمی‌توان در زمره‌ی هستی انگاشت. پس قید مشروط بودن به واقعیت ضامن حق حیات فرآورده‌های ذهنی است. در گذر از هستی منفعل به هستی فعال، یا گذار از ساده به پیچیده، این فرآورده‌ها در تقابل وحدت آمیز با منشأ خارجی خود پُر زورتر می‌شوند. از تابش یک انعکاس شرطی ساده که تنها بازتابنده‌ی بی‌پرده و یک به یک واقعیت است تا ایده‌های پیچیده‌ی دوران‌ساز همه فراروئی ذهن بالنده است که این‌جا و آن‌جا بر جریان واقعی زندگی چیره شده و این چیرگی را به نام نظریه و تئوری اعلام می‌کند.پس راز آفرینش، پرورش و بلوغ اندیشه در تکاپوی متقابلی نهفته‌ست که میان ذهن و عینیت خارجی در کاراست و فرا رویش شناخت متکی به همین تضاد است.

این تضاد در قوای دماغی انسان‌ها به شکل گوناگونی اندیشه‌ها منعکس می‌شود و علت آن نیز بیکرانی هستی و گونه‌گونی جلوه‌های آن است. در شرائط آرمانی، جائی که جامعه‌ای انسانی با منافع مشترک مفروض باشد، تنها ابزار یگانه سازی و تکامل این گوناگونی در اندیشه با وساطت واقعیت بیرونی بمثابه‌ی آزمایشگاه بزرگ بشر، جستجوی علمی خواهد بود.

پس فرآیند حقیقت‌یابی در ذات خود متضاد است. و چالش دو سویه و چندسویه‌ی پیوسته میان انسان با خارجیت هستی و انسان با خود، تکنولوژی حل این تضاد است؛ تضادی که هر بار پس از حل شدن ، باز گرهی در کارش می‌افتد. و همین دیالکتیک چاره‌جوئی مداوم مبنای تولید علم و کلید تکامل خرد انسانی‌ست. انسانی که سر در پی هستی گسترش‌یابنده‌ی لایتناهی ناگزیر به کشف مستمر حقایقی است که پیوسته تکوین می‌یابند و لاجرم فراتر از ظرفیت اوست. به بیان دیگر افزایش ظرفیت شناخت و سنجش او خود تابعی از گسترش ابدی هستی‌ست. از این‌رو فرا رویش شناخت، خود هستی‌ای‌ نامتناهی‌ست.

اینک جامعه انسانی برای رسیدن به حقایق مطلوب خود ناگزیر است که از گذرگاه اختلاف منافع گروه‌های انسانی مجزا بگذرد، و پویش شناخت با «چندپارگی حقیقت» به ‌ویژه در حوزه‌ی علوم اجتماعی رو به رو است. در این حالت پیشرفت علوم و شناخت در چنبره‌ی اختلاف منافع انسان‌ها چالشی از نوع دیگر را می‌طلبد. از این رو سالم به در بردن حقیقت، حتی حقایق مربوط به علوم طبیعی از چنگ انسان‌های دیگر، در شرایطی که طبیعت پرچم سفید توافق و تسلیم را در مقابل نرخ شتابان رشد نیروهای تکنولوژیک که به‌طور فزاینده‌ای امکان مسابقه را برای نوع بشر تسهیل می‌کند بالا برده است، مبارزه‌ی درونی ملال‌آوری را به نوع انسان تحمیل می‌کند.

در این حال جستجوی حقیقت از مسیری دوگانه یا در مصافی دوگانه ادامه می‌یابد؛ چالش وحدت‌گرایانه با جهان خارجی به عنوان ضرورت و امکان و چالشی ایدئولوژیکی میان هم‌نوعانی که در قالب گروه‌های متخاصم صف‌آرائی کرده‌اند و هر یک خود را نماینده‌ی حقیقت می‌داند، به عنوان زائده‌ای تاریخی که در حال از دست دادن ضرورت خویش است.

تفکیک این دو کیفیت در حقیقت متناقض همیشه اصلی‌ترین هدف مبارزه‌ی فکری میان انسان‌ها در پهنه‌ی تاریخ بوده است. شاید بتوان گفت مقوله‌های حقیقت عام(مطلق) و حقیقت مشخص انعکاس این دو کیفیت است. حقیقت عام است تا آن‌جا که سیر‌نامتناهی تکوین شناخت انسان در تعاقب تکوین واقعیت بیرونی در نظر است؛ و حقیقت مشخص است تا آن‌جا که در چشم‌اندازی متناهی منافع هر طبقه‌ی اجتماعی حقیقت انگاشته می‌شود. در حالی که در رابطه‌ی حقیقت مشخص و حقیقت مطلق هشداری است پنهان که عامیت حقیقت فقط و فقط از مسیر حقیقت مشخص امکان تحقق می‌یابد و در هر لحظه‌ی تاریخی معین این همانی عام و خاص است که ما را هدایت می‌کند. این کلید دریافت تداوم خاص در عام و عام در خاص است. پس جستجوی حقیقت بیش از هر چیز در کنکاش امر مشخص نهفته است با این شرط که پیوند لحظه تاریخی با لحظه‌ی فلسفی (لحظه‌ای که هیچ‌گاه نیست ولی مفهوم تداخل همیشگی عام و خاص را متبادر می‌کند و یادآور بی زمانی هستی و مشروط بودن مفهوم زمان است ) در نظر باشد.در این‌جاست که راز بر ما گشوده می‌شود.

در نقد اندیشه، به ویژه اندیشه اجتماعی آن روشی مطلوب‌ست که مصاف دوگانه فوق را چاره‌ساز باشد. روشی مبتنی به این پرسش: « چه (ایده)، چگونه(چرائی و علل) و که می‌گوید» .از نقطه نظر روش انتزاعی نقد تنها دوجزء « چه و چگونه » کافی‌ست و توجه منتقد تنها معطوف به چگونگی طرح ایده یا ایده‌های اصلی ارائه شده و بررسی نحوه‌ی استدلال و یا ارائه‌ی مستنداتی است که قرار است به اثبات ایده بیانجامد. اما درشرائط واقعی موجود و به ویژه در عرصه‌ای که مواد و موضوعات مطروحه از جنس اجتماعی در معنای عمومی آن است، نقش و جایگاه اجتماعی اندیشمند و طراح اندیشه (که) خود موضوعی تحت بررسی است که به منتقد در روش و کیفیت نتیجه‌گیری‌اش مساعدت زیاد می‌کند. آوازه خوان و آواز.

از درون مقدمه این استنتاج بدست می‌آید که تکامل اندیشه به حقیقت از طریق مسیر پر جنب و جوش چالش – تطبیق – چالش انجام می‌گیرد و نقد اندیشه جزء ناگزیر این فراشد است. اندیشه فقط با نفی پیشین و نفی خود به کمال می‌رسد. از این رو هدف نقد تکامل اندیشه است به وسیله‌ی نفی اجزاء نماندنی و اثبات اجزاء ماندنی‌ای که میل به بقا دارند. نقد ذاتی حقیقی و قانونمند دارد وب ازتاب صحیحی از جهان پوینده‌ بیرونی‌ست که بقاء‌اش در عدم‌اش و عدم‌اش در‌ بقاء‌اش است. نقد انعکاس نفی است که اساس حرکت است.نفی‌ای که وحدت ضدین را می‌پاید و از تداخل مداوم دو جنبه متضاد سر بیرون می‌آورد.حقانیت نقد،به عنوان جزء ناگزیر فرآشد حقیقت‌یابی، قبل از هر چیز ضرورت یافتن روش نقد صحیح را تداعی می‌کند.

نقد صحیح (نقدنو) چیست و چه هدفی دارد؟ در لغت « نقد» به معنی سره کردن، سنجش‌گری و ظاهر ساختن عیوب یا محاسن کلام است. منظور از کلام می‌تواند هر شکل ارائه اندیشه و ایده باشد. این معنی باتوجه به صغرا کبراهای پیش گفته مقرون به حقیقت است. تفکیک عیب و حُسن کلام یا هر شکل دیگر ارائه ایده برای باز کردن راه حقیقت احتمالی‌ ای که در ایده مطروحه یا در نفی آن نهفته است. پس نقد حتما ًباید علاوه بر تفکیک عناصر کلام ، تلفیق معینی از عناصر موجود یا عناصر تازه ارائه کند و حتی می‌تواند تنها به تائید شکل موجود نیزخلاصه شود. چون تائید همان تعیین است و تعیین خود نفی چیزی‌ست که ایده را شامل نیست.

گرایش به نفی در نقد به عنوان اصلی‌ترین عنصر هر روش انتقادی می‌تواند منجر به شکل‌گیری شیوه‌هایی شود که در یک طیف نسبتا ًوسیع قرار دارند و همگی از لحاظ کمک نکردن به حقیقت مشابه‌اند

:ا) نقدی که مبتنی بر استدلال و مستندات نیست و بیشتر از هیجان و احساسات منتقد نشأت می‌گیرد تا اعتقاداتی منسجم و استوار (شامل منتقدینی که دانش و تجربه‌ی لازم برای بررسی را ندارند و به علل مختلفی غیر از حقیقت‌یابی به این کار روی آورده‌اند. همه‌ی ما می‌دانیم که تحت شرائط خاصی درجامعه‌ی ما چیزهای عجیب و غریبی مد می‌شود.)

ب) نقد بر اساس استدلال‌های یک جانبه (شامل انتقادات جانب‌دارانه که به جای دفاع از حقیقت ، اساساً از خود و دیدگاه‌های خود دفاع می‌کنند؛ و این فرض را راهنمای خویش قرار داده‌اند که کنکاش حقیقت تنها از راه تحقیق مثبت و یک‌جانبه کفایت می‌کندو از تلاقی و چالش منصفانه می‌پرهیزند و اصل تضاد و گوناگونی اندیشه را قبول ندارند.)

پ) نقد متکی بر جعلیات. در این گونه به اصطلاح نقد هدف منتقد بیشتر نفی طراح ایده و اندیشه است تا رسیدگی به ایده. جعل جزئیات، جرح و تعدیل و پنهان کردن مستندات در این شکل رایج است.

ت) نقدهائی که ترکیبی ازشکل‌های پیش هستند.

از لحاظ تکنیکی همه‌ی این اشکال نقد نفی متافیزیکی را به جای نفی دیالکتیکی به‌ کار می‌گیرند. هنگام خواندن یا شنیدن چنین انتقاداتی خواننده و شنونده خود را بیشتر در یک کارگاه ساختمانی احساس می‌کند تا در یک محیط جستجوی علمی. به جای اقناع مخاطب، نویسنده و طراح اندیشه، و بیش از همه اقناع خود، تنها هدف تخطئه، حذف، تهدید و تخریب ایده و طراح آن است. منشأ این انحرافات در انتقاد، از یک سو در آن عامل « چندپارگی حقیقت » نهفته است که اگر چه علت العلل قضیه است ولی ما در این‌جا به آن نمی‌پردازیم؛ و از سوئی دیگر در آن توسعه‌نیافته‌گی مُزمنی است که به عنوان ساختار تاریخی – اجتماعی در آن قرار داریم و بعضی متفکرین هنوز مصرانه از آن به عنوان مرحله‌ی گذار یاد می‌کنند. رکیب این دو عامل فضای فرهنگی‌ای را در محیط روشنفکری به وجود آورده است که جبراً پیشرفت اجتناب‌ناپذیر علم و علم اجتماعی را به‌خصوص بسیار بطئی کرده است. در این گونه فضا الزاماً گروهبندی‌های خاصی شکل می‌گیرد که می‌توان گفت جریان نقد حقیقت‌یاب را بیشتر در مخاطره می‌اندازد.

یک روش نقد صحیح اما از لحاظ مفهومی دارای چه مشخصاتی باید باشد؟

١) گرایش به نفی در روش صحیح وحدت‌طلبانه است؛ منتقد پس از شناسائی ایده و دریافت اعتبار آن (‌یعنی داشتن منشأ عینی) از همان آغاز به عنوان جزء سوم درپ یوند در هم تنیده‌ی طراح و ایده شرکت می‌کند.این حضور به علت پویایی پیوند که از قبل اعتبار گرفته است ممکن می‌شود. چون ایده ملک طلق طراح نیست آن‌گونه که برخی روشنفکران به صدور پروانه‌ی کسب برای ایده‌های دست چندم به نام خود باشند. ایده تنها انعکاسی است که به طور هم‌زمان در پهنه‌ی اجتماعی معینی به حکم ضرورت می‌تابد و متفکرین تنها خیاطانی را می‌مانند که هر یک با الگوی خویش لباسی برتن آن می‌کند. حالا تا اندازه‌های مناسب این ایده‌ی نو به‌دست آید و این خیاطان به الگوی واحدی برسند تا بر تن این ایده‌ای که خواهان تکامل به حقیقت است زار نزند راهی به درازای نقد وحدت‌طلبانه در پیش است

٢) منتقد در پیوند با ایده و طراح به عنوان جزء سوم روش به ارزیابی خود پیوند و استحکام آن می‌پردازد. پس منتقد، طراح و اندیشه سه جزء روش نقد نو و صحیح هستند. در این میان استحکام و مکانیسم ارائه‌ی اندیشه است که در زیر تکان‌های منتقد شکل نهائی خود را می‌یابد. او موظف است در این چالش محققانه شرکت کند؛ به شرائط اجتماعی – تاریخی وت علقات اجتماعی طراح و نیز ناگفته‌های وی توجه کند. نتایج حاصل از این روش به نفع حقیقت است ولی ممکن است علیه طراح، ایده و حتی منتقد باشد.

٣) شکل ارائه‌ی نقدنو بسته به استعداد و سلیقه‌ی منتقد می‌تواند متغیر باشد.کسی با طرح سئوال سعی در درهم شکستن پیوند می‌کند؛ کسی با پلمیک و یافتن تعارضات در محتوای اندیشه؛ منتقد دیگری ضرورت طرح ایده را با توجه به شرائط به چالش می‌کشد و کسی ممکن است از همه‌ی این شیوه‌ها بهره بگیرد. اما سخن نقد نو باید مستند ، مستدل ( مستقل از پیش‌داوری‌ها)، همه جانبه (غیرجانب‌دارانه)، صادقانه و روشن و حتی‌الامکان بی پیرایه باشد.

مساله‌ی مهمی که ممکن است مطرح شود این است که منتقد آئینه یا لوح سفید نیست و دارای ذهن سازمان‌یافته‌ای‌ست که او را ناگزیر به سمت نقد جانب‌دارانه متمایل می‌کند.این مساله‌ای کاملاً درست است که منتقد ناگزیر به سمت ایده‌ها ی خود کشیده می‌شود. ولی نقد نو خود منتقد را نیز به عنوان جزء سوم به چالش ‌شد. نقدی که احکام بی استدلال و غیر مستند را رد می‌کند و از لحاظ تئوریکی قائل به تضاد به عنوان مبنای حقیقی ماندن ه ردیدگاهی‌ست، منتقدی را که ثابت‌های بی چون و چرا را مبنای شیوه‌ی خود قرار دهد از خود می‌راند و او را به اثبات مکرر و امروزین مبانی خویش وادار می‌کند. در این حال نقد دیدگاهی می‌تواند غیر جانب‌دارانه و منطبق با معیارهای نقد نو باشد.

برای من روشن است که دامنه‌ی این یادداشت می‌توانست به گستره‌ی وسیع‌تری کشیده شود.اما ضرورت تنها طرح محدود موضوع را مجاز می‌دارد. از این ‌رو امیدوارم توانسته باشم چارچوبی را توضیح داده باشم که به آن اعتقاد دارم؛ هر چند واقفم که بسیار پخته‌تر می‌شد اگر چاشنی کافی از امثله و شواهد هم به ضمیمه بود، اما مگر آینده را از ما گرفته اند؟


Bookmark and Share
این مطلب تاکنون 138 بار خوانده شده است -   بحث و نظر