برخی مطالب پیشین

 


تاریخ اندرز می دهد!

بازتاب چند ضعف

انقلابی در کار نیست!

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب"یک گام به پیش، دو گام به پس"

فیل در تاریکی

نامه انگلس و مارکس به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان(قسمت اول)

چرا؟؟؟؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

کلاغهِ...دریده

در باره اعدام

ترجمه، رسالتی اجتماعی

بحران اقتصادی و گریزگاه لیبرال وطنی

انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان

سرمایه داری از بی کفنی زنده است

مفهوم رهبری و نقش روشنفکران

تاکتیک سیاسی

چیز سیاه ادامه دار

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در باره نقد

امپریالیسم روسیه - تناقض و بازسازی

بالاتر از سیاهی

VOA، نفیر دموکراسی محتضر

مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش اول)

آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)


 


جستجوی پایگاه:

 


 RSS 

 

صفحه اصلی  |  یادداشت  |  مقاله  |  ترجمه  |  مطالب دیگران  |  آرشیو  |  پیوند  |  تماس با ما

 
 مقاله‌ها

نمایش نسخه‌ی چاپی این مطلب آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)

فعالیت‌های ‌اجتماعی ‌در بطن خود کیفیتی ‌دارند که جریان امور را به سرعت به سوی ‌تقسیم کار وسیع و استانداردسازی و گسترش کارهای ‌گروهی ‌در محدوده‌ای ورای قلمرو نفوذ و اقتدار افراد می‌کشاند. وابستگی متقابل این نوع فعالیت‌ها به‌ یک‌دیگر و ضرورت هم‌سنگی و هم‌طرازی آن‌ها در یک فرایند پویا منشأ آفرینش این کیفیت است. میزان تأثیر گذاری ‌این کیفیت در هر جامعه‌ی معین بسته به میزان تکامل‌یافته‌گی‌ هر یک از این جوامع، گسترده‌تر یا محدودتر است که در نهایت موجب استقرار و اجرای ‌استانداردهای ‌اجتماعی متفاوتی می‌شود. این تفاوت‌ها در عرصه‌های‌ گوناگون، از سطحی‌ترین تا پیچیده‌ترین رفتارهای فردی و جمعی، بازتاب دارند. از روش استفاده‌ی ساده‌ از فضاهای‌ شهری و هنجارهای ساده میان وظایف گوناگون افراد و گروه‌ها گرفته تا واکنش‌های سیاسی – اجتماعی و فرهنگی مهم. درست است که در ابتدا عوامل تاریخی – طبیعی، و تاریخی - اجتماعی‌است که مبناهای نا‌مساوی‌ای‌ را برای‌دست‌یابی به ضرائب رشد این استانداردها پی‌ریزی می‌کنند، اما تدابیر لحظه‌ی‌ کنونی به خوبی می‌توانند جنبه‌های ‌تقدیرگونه و منفی ‌این عوامل را کاسته و نقش قهقرائی ‌اآنان را در سیرِ توسعه‌ی جوامع تصحیح کنند. این تدابیر در مورد جوامع ضعیف‌تر تا دوره‌ی معینی بیشتر به حوزه‌ی ‌اندیشه و فرآورده‌های آن منحصر می‌شوند؛ چرا که تنها در این عرصه‌ست که ملت‌ها همیشه می‌توانند در ماترک تاریخی خویش ذخیره‌یی ‌ارزشمند بیابند که ‌از تأثیر رشد ناموزون اقتصادی – اجتماعی ‌در طی قرون متمادی مصون مانده باشد. دست‌مایه‌ای ‌که در بدترین حالت چون یک حافظه تاریخی قادر خواهد بود محرکی‌ اولیه برای ‌توسعه ‌ایجاد کند. اگر این جمع‌بندی صحیح باشد، آن گاه نقش افرادی‌ که به کارهای فکری و فرهنگی می‌پردازند بسیار مهم و حتی‌ تعیین کننده خواهد بود. پس قبل از هر چیز و مصرانه‌تر از هر اقدام دیگر لازم است که‌این گروه‌های فعال فکری ‌در مسیری‌ گام بردارند که به تدریج به نمایندگان واقعی و عملی‌ اندیشه‌ورزی جامعه‌ی خود تبدیل شوند. برای ‌این کار لازم است که ‌از مراکز فکرساز جهانی ‌تبعیت نکرده و در عین حال با فردگرائی‌ انزوا طلبانه‌ای نیز که همزاد روشنفکر جهان سومی‌ست مرزبندی‌کنند. در مورد اول پیداست که آنان در حوزه‌ی علوم انسانی بیش از هر عرصه دیگری می‌توانند رشد کنند و نماینده‌ی مستقل جامعه شوند؛ چون در این جاست که نسبت به عرصه‌های علوم طبیعی و تکنولوژی و صنعت مبتنی بر آن، تمرکز و انحصار کمتری وجود دارد و می‌توان با تمرکز کافی و تدبیر استراتژیک و با اتکا به ویژه‌گی‌های ‌تاریخی–‌اجتماعی و بهره‌گیری ‌از دستاوردهای جهانی به ‌استانداردهای پیشرفته‌ای ‌رسید که در نهایت انرژی فکری‌ کافی برای به‌دست‌گیری‌ تدریجی‌ همه‌ی حوزه‌های‌ دیگر را نیز فراهم می‌کند. در مورد دوم؛ فرد‌گرائی بلای خانمان‌سوزی‌ست که برعکس فردیت معاصر جوامع غربی و به رغم اعلام بی‌دریغ و مکرر خود، پیوندی با جامعه ندارد؛ واکنش مستقل ولی مأیوسانه‌ای‌ست که‌از انزوا نیرو می‌گیرد و از جنس خلأ است. همه می‌دانیم که با نیروی‌ این فردیت منزوی ‌در حوزه فکرسازی ‌تنها تا وادی آماتوریزمی می‌شود پیش رفت که سترون است؛ ولی با وجود بی‌ریشه‌گی، چون نیلوفر آبی حیات لرزان خویش را نبات‌وار ادامه خواهد داد. آماتوریسم مولود توسعه‌نیافته‌گی‌ست. جائی‌که هنوز جامعه مهر خویش را بر پیشانی فرد حک نکرده، و در تکاپوی زندگی، فرد با شناسه‌ی خود و جامعه با شناسه‌ی خود سیال‌اند. آن‌جا که فرد در قبال جامعه نامحسوس و در عین حال جامعه نیز در حوزه‌ی فرد نامحسوس است و هیچ یک را غم دیگری نیست؛ آن جا آماتوریزم، خود بسندگی‌در امور ماهیتاً اجتماعی و اتکا به‌اندیشه‌ی فردی‌ در قبال تفکر اجتماعی، گرایشی‌ست که به وجود می‌آید و می‌زیید. این جا در واقع حیطه‌ی‌ اقتدار فرد غیر‌اجتماعی‌ست؛ حتی ‌اگر با نام و نشان جامعه هویدا شود. پس عدم تبعیت اولی ‌هرگاه منتهی به‌انزوای ‌دومی‌ شود، حاصلی جز نازائی و تداوم تسلط انحصارات فکری نخواهد داشت، استقلال ذهنی ‌تنها به پشتوانه‌ی ‌تدبیر مستقل و تلاش گروهی موجب استقلال عملی و کارسازِ فعالین فکری‌ هر جامعه‌ی ‌توسعه‌نیافته خواهد بود. فرمول استقلال فعال خود حامل تضادی‌ست که در پویائی‌اش حل می‌شود، هر استقلالی پدیده را به سمت انزوا می‌راند؛ و هر انزوائی‌استقلال پدیده را از بین می‌برد. پویائی عامل خروج از این تضاد است که پدیده را به جلو می‌راند و نیروی لازم را برای‌تغییر و در نهایت استقلال در موقعیت بعدی‌را به‌او می‌دهد.در مطلب مورد بررسی ما بازتاب عمل اجتماعی ‌در ذهن متفکر، عنصر پویائی ‌را تشکیل می‌دهد.روشنفکر جهان سوم باید فرماندهی فکری ‌را، دست‌کم در حوزه‌ی زیستی خود، از چنگ رقبای جهانی‌اش برباید. مبنای‌تدبیری ‌که برای ‌این مبارزه‌ی فرهنگی‌ درونی لازم است با اتکا به چاشنی مرکبی ‌از مایه‌های فرهنگ ملی و جهانی‌ شکل می‌گیرد. گرچه‌ اآشکار است که شیب تندی ‌هنوز از سمت غرب به دلیل خواب‌آلودگی پس از قرون‌وسطای‌شرق وجود دارد و لذا انتقال فرهنگی ‌از سمت غرب کُُره هنوز در این مبادله می‌چربد. اما تدبیر روشنفکر شرق، اگر با پشتوانه‌ی‌ تمدن شرق همراه شود، و اگر اجتماعی‌ شود، یعنی نیروی خود را نه ‌از انزوا که‌ از اجتماع بگیرد قادر است این چند گام بسیار دشوار اولیه را بر دارد؛ اگر چه به گام بر داشتن در خلأ می‌ماند. در زمره‌ی‌ این گام‌ها انتقال مستقیم ِتاریخ اندیشه‌ی غرب در دوران خواب سنگین شرق، یعنی چند قرن اخیر است، و ترجمه به عنوان یکی ‌از راه‌های جدی و موثر این انتقال، رسالتی‌ست بر عهده‌ی ‌روشنفکران. و لازم است که ‌اهمیت در خور از نقطه نظر منافع عمومی جامعه به ‌آن داده شود. لازم است که دانسته شود ترجمه‌ آثار اندیش‌مندان و عالِمان جهانی‌ تفنن یک روشنفکر در نقش مترجم نیست، بلکه وظیفه‌ای عمومی‌ست، و با همین میزان باید پاسخ‌گوی ‌آن بود، چون یک کار گروهی به‌ آن پرداخت و به ‌استانداردهای جهانی‌ ارتقااش داد. موضوع ترجمه در کشور ما تا اندازه‌ی زیادی ‌از آن آماتوریسم انزواجوئی‌رنج می‌برد که گفته شد؛ و لازم است که با توجه به نقش قاطع آثار ترجمه‌ای ‌در رشد ذهنی جامعه با آن مرزبندی‌کرد. آثار کارل مارکس از جمله آثاری‌ست که ضرورت ترجمه‌ی ‌آن وجود دارد، و همین ضرورت موجب شده ‌است که تلاش‌هائی ‌در این زمینه‌ انجام شود. ترجمه‌ی ‌آثار کارل مارکس به ویژه‌ آثار وی‌در اقتصاد سیاسی ‌که هم از لحاظ چند بعُدی بودن مفاهیم؛ یعنی‌ هم‌راهی و هم‌زمانی علوم مختلف، و مشروط بودن فهم کامل آن‌ها به ‌این هم‌زمانی، و هم از لحاظ شیوه‌ی بیان دیالکتیکی‌ این آثار که‌استفاده‌ از تمام ظرفیت‌های زبان مقصد را برای پرورش و بازگوئی ظرافت‌های نظری‌اش اجتناب‌ناپذیر می‌کند، احتمال استنتاج ناقص و حتی غلط مفاهیم را برای‌هر مترجم منفردی بالا می‌برد. حتی نگاهی خیلی سریع به ترجمه‌ی ‌این آثار به فارسی بلافاصله صحت این ارزیابی ‌را تأیید می‌کند. اولین نتیجه‌ی بد این قبیل ترجمه‌ها پدیداری ‌تعبیرهای نادرست ،مخصوصاً برای‌دانش‌پژوهانی‌ست که تازه به مطالعه‌ی ‌این آثار روی ‌آورده‌اند. آن‌هائی‌ که در گذشته خود طعم تلخ این بدفهمی‌ها را چشیده‌اند بخوبی می‌دانند که چه میزان نیرو و انرژی برای جبران خسارت‌های ناشی‌ از این بدفهمی‌ باید مصرف شود.و تازه‌ این کمترین تاوان ممکن است. دومین نتیجه‌ی بد ، بروز وازدگی ناشی ‌از هیبت بغرنج ترجمه‌ی فارسی ‌این متون مهم است که به‌رغم پیچیده بودن مفاهیم از بدو تدوین تا کنون در حوزه علوم انسانی قاطع‌ترین و پهناورترین دامنه‌ی‌تأثیر را برهمه متفکرین و پیشروان اندیشه و عمل در سراسر جهان داشته؛ که نشان می‌دهد مارکس بیش از هر متفکر دیگری موفق به عمومی ‌کردن اندیشه‌های ناب نظری‌ شده‌ است. متأسفم که بگویم نبود بعضی‌ از این ترجمه‌ها بهتر از بود آن‌هاست، و متأسفم که بگویم بخش زیادی ‌از زحمات بعضی ‌از این مترجمین محترم منتهی به خلق آثاری غیرقابل اعتماد شده‌ است .مسلم است که هیچ ترجمه‌ای ‌از آثار مرجع بدون ویراستاری معتبر و همکاری ‌گروهی ‌افراد مطلع سرنوشت بهتری نخواهد داشت. .من در این نوشته سعی می‌کنم با بررسی مختصرِ برخی ‌از این آثار ترجمه‌ای، شواهدی برای‌ اثبات ارزیابی خودم ارائه کنم. در این‌جا سه ‌اثر ترجمه به طور اجمالی و به شیوه‌ای ‌که توضیح می‌دهم بررسی می‌شوند. این سه ‌اثر انصافاً از لحاظ کیفیت به هیچ‌وجه هم‌سنگ نیستند؛ و انتخاب آن‌ها از این نقطه نظر نبوده‌ است. تنها آشنائی مختصر من به مفاهیم مندرج در این متون به عنوان یک خواننده‌ی‌ دقیق موجب هم‌نشینی‌ آن‌ها در این جا شده‌ است. از هر ترجمه فقط چند صفحه را به صورت رندوم انتخاب می‌کنم.و این از نظر برآورده کردن مقصود من اکتفا می‌کند. ترجمه‌ی « دست نوشته‌های‌اقتصادی و فلسفی ١٨٤٤» توسط حسن مرتضوی: فقط سه صفحه ‌از این ترجمه، یعنی صص١٢٣و ١٢٤ و ١٢٥ از آغاز فصل «کار بیگانه شده» بررسی می‌شود. صفحه١٢٣: عبارت « نشان دادیم که نتیجه‌ی ضروری و ناگزیر رقابت، انباشته شدن سرمایه در دست عده‌ای معدود و از این رو پیدایش انحصار به وحشتناک‌ترین شکل ممکن است؛» (تاکید از من است)، ترجمه‌ی عبارت انگلیسی زیراست: We have shown…that the necessary consequence of competition is the accumulation of capital in a few hands and hence the restoration of monopoly in a more terrible form عبارت از لحاظ ادبی آن‌ قدر ساده ‌است که‌اصلا ًبه مخیله‌ی من هم خطور نمی‌کند که مترجم محترم در برگرداندن آن مشکلی‌ داشته ‌است.ترجمه‌ی صحیح این عبارت به فارسی به صورت زیراست: « نشان دادیم که نتیجه‌ی ضروری ‌رقابت انباشته شدن سرمایه در دست عده‌ای معدود و از این رو بازگشت انحصار به شکل وحشتناک‌تر است؛» . لغت restoration به معنی‌اعاده و بازگشت به شرائط پیشین است.در متن آلمانی لغتwiederherstellung به کار رفته ‌است .که معادل همین restoration انگلیسی ‌است.بازگشت انحصار مقوله‌ای‌ست که مترجم محترم از آن آگاهی نداشته ‌است؛ و چون تنها یک انحصار، یعنی ‌انحصار مدرن را می‌شناخته‌ است احتمالاً فکر کرده ‌است که در این‌جا اشتباهی سهوی ‌از سوی ‌کارل مارکس صورت پذیرفته ‌است. سپس ناچاراً عبارت را با معلومات خویش تطبیق داده‌ است. خوب راست است انحصار مدرن از انباشته شدن سرمایه در دست عده‌ای معدود پیدا می‌شود، ولی‌ این تنها فقط نیمی ‌از حقیقت است .انحصار مدرن، یعنی‌انحصار سرمایه‌داری‌ در ١٨٤٤ هنوز به‌ ارکان جامعه سرمایه‌داری بدل نشده بود، ولی مارکس با جمع‌بندی ‌از مقوله‌ی ‌تمرکز به عنوان مکانیزم پرقدرت رشد سرمایه‌ از طریق رقابت میان اجزاء متعدد سرمایه در هر رشته و حذف اجزاء ضعیف‌تر از راه «بقاء اصلح» و قوی‌تر شدن اجزاء نیرومند، به موازات فراشد انباشت که در آن رشد سرمایه ‌از طریق توسعه و گسترش بازار در مبارزه با شیوه‌های ‌تولید گذشته‌ انجام می‌گیرد، شکل‌گیری ‌انحصارهای مدرن سرمایه‌داری و تبدیل آن‌ها را به‌ارکان اصلی جامعه پیش‌بینی می‌کند. او در جای جای‌ کتاب سرمایه‌ی خود خواننده را هوشیار می‌کند که صحت بعضی ‌از فرمول‌بندی‌های ‌این کتاب منوط به فقدان انحصار است یعنی ‌این که در صورت وجود انحصار باید به گونه‌ی‌ دیگری تفسیر شوند. اما انحصار سرمایه‌داری خود محصول تکامل انحصار فئودالی‌ست؛ و این فراشدی‌ست فراتر از دوران سرمایه‌داری و بیشتر بر سیر دیالکتیکی ‌رشد نیروهای مولده و مکانیسم‌های ‌تقویت‌کننده‌ی ‌این رشد به طورکلی ‌دلالت می‌کند. او در فقر فلسفه می‌نویسد: "آقای پرودن فقط از انحصار مدرنی ‌که ‌از دل رقابت بیرون آمده‌ است حرف می‌زند. اما همه می‌دانیم که رقابت خود از دل انحصار فئودالی بیرون آمد. بنا بر این در اصل این رقابت است که ضد انحصار بود نه‌ انحصار ضد رقابت .از این رو انحصار مدرن آنتی‌تزی ساده نیست ، بلکه بر عکس سنتزی واقعی‌ست. تز:انحصار فئودالی ِقبل از رقابت آنتی‌تز: رقابت سنتز: انحصار مدرن؛ که نفی ‌انحصار فئودالی‌ست تا آن‌جا که حاکی ‌از سیستم رقابت است؛ و نفی ‌رقابت است تا آن‌جا که‌انحصار است. بنابراین انحصار مدرن، انحصار بورژوائی، انحصار مرکب، نفی ِنفی، و وحدت ضدین است .انحصار در حالت ناب، معمولی و عقلائی‌ست". (برگردان از متن انگلیسی‌ در آرشیو اینترنتی) در این جمله مارکس تولد مجدد مقوله‌ی ‌انحصار را در قالب انحصار مدرن بورژوائی به عنوان نفی نفی‌انحصار فئودالی و وحدت ضدین مقوله‌های ‌انحصار و رقابت توضیح می‌دهد.و وقتی‌ در صفحه‌ی بعد؛ یعنی، صفحه‌ی ١٢٤ ترجمه مرتضوی مارکس می‌گوید: « دقیقا ًبه‌این دلیل که‌اقتصاد سیاسی نحوه‌ی پیوند این حرکت را درک نمی‌کند، می‌تواند آئین رقابت را با آئین انحصار، آئین آزادی پیشه‌وران را با آئین اصناف، آئین تقسیم مالکیت ارضی‌را با آئین املاک بزرگ در مقابل قرار دهد زیرا رقابت، آزادی پیشه‌وران و تقسیم مالکیت ارضی ‌را پیامدهای ضروری، اجتناب ناپذیر و طبیعی‌ انحصار، نظام صنفی و مالکیت فئودالی نمی‌داند که به مثابه پیامدهای عَرضَی، از پیش اندیشیده و حاد آن‌ها توضیح شان می‌دهد.» مقصودش کماکان در این جا نیز انحصار فئودالی‌است . او هم پیوندی سه مقوله‌ی‌رقابت آزاد، آزادی پیشه‌وران و تقسیم مالکیت ارضی ‌را که موتورهای زایش و توسعه‌ی‌ شیوه‌ی‌ تولید سرمایه‌داری‌اند با انحصار، نظام صنفی و مالکیت فئودالی، به عنوان سه جزء نطام فئودالی ‌توضیح می‌دهد. در صص١٢٤-١٢٥ مترجم محترم جمله‌ی زیر را ترجمه می‌کند: « بنابر این اینک باید پیوند ضروری میان مالکیت خصوصی، حرص و طمع و تقسیم کار،سرمایه و مالکیت ارضی ، مبادله و رقابت، ارزش قائل شدن و خوار کردن آدمی ، انحصار و رقابت و غیره و به عبارتی پیوند میان کل این نظام از خود بیگانه‌سازی و نظام پولی ‌را بررسی نمائیم.». در نگاه ‌اول جفت « ارزش قائل شدن و خوار کردن آدمی » به شما چنگ می‌اندازد و بلافاصله برای‌تان سؤال پیش می‌اید که‌ آیا این جفت از لحاظ اقتصاد سیاسی با مقوله‌های ‌دیگر هم طراز است؟ یا اصلاً این عبارت به‌اقتصاد سیاسی‌ربطی‌دارد؟ حقیقت این است که جواب هر دو سؤال منفی‌ست. مترجم عبارت انگلیسی: “value and the devaluation of man” را که معادل عبارت آلمانی: “ von Wert und Entwertung der Menschen” است به « ارزش قائل شدن و خوار کردن آدمی » برگردانده‌است.در حالی ‌که ترجمه صحیح عبارت مزبور « ارزش، و کاهش ارزش آدمی » می‌باشد.تنها در این شکل است که عبارت معنی می‌پذیرد و می‌تواند در ردیف مقوله‌ها و در واقع تضادهای بالا قرار بگیرد . مراد از کلمه ‌ارزش اولی مقوله‌ ارزش ( ارزش مبادله) است که قانون اساسی ‌تولید کالائی و شیوه‌ی ‌تولید سرمایه‌داری‌‌ست و بر طبق آن ارزش هر کالا بر اساس میزان نیروی ‌کار مجرد اجتماعاً تعین‌شده‌ی نهفته در آن سنجیده می‌شود..پیداست که تحت قانون ارزش، نیروی‌ کار انسان نیز یک کالا محسوب می‌شود و کارگر فروشنده‌ی نیروی‌ کار. تحت حاکمیت این قانون تنها منبع سود‌بخش پرداخت نشده‌ی ‌کار است.و سازمان تولید سرمایه‌داری به طور مداوم به فکر افزایش این بخش پرداخت نشده ‌از طریق ابداع انواع تقسیم کار و شیوه‌های نوین تولید، و رشد بارآوری ‌کار می‌باشد.این مسیر به‌استفاده‌ی مداوم از تکنولوژی جدید برای بیشتر کردن ارزش اضافی نسبی و رقابت شدید منتهی می‌شود.در این مسیر شتاب‌آلود ضمن کاهش مداوم ارزش نیروی ‌کار در مقابل سرمایه، خود کارگر نیز به عنوان انسان رفته رفته به جزء کم اهمیتی ‌از فراشد تولید و ضمیمه‌ی ‌کار مرده بدل می‌شود.به تبع این تقسیم کار خواص دماغی وی به علت بی فایده ماندن و انحصاری ‌شدن نیروی معنوی مورد نیازِ فراشد تولید (وظیفه‌ی ذهنی) به نفع سرمایه‌دار به تدریج به سوی ‌انحطاط می‌گراید. مارکس در موارد متعددی ‌در کتاب سرمایه ‌از جمله در مورد زیر این تضاد را توضیح می‌دهد: « در بخش چهارم به هنگام تحلیل تولید اضافه ‌ارزش نسبی ‌دیدیم که در درون سیستم سرمایه‌داری ، تمام اسلوب‌هائی ‌که به منظور بالا بردن نیروی بارآور اجتماعی‌ کار مورد استفاده قرار می‌گیرند به زیان شخص کارگر تمام می‌شوند.تمام وسائلی‌ که برای‌ تکامل تولید به کار می‌روند به وسائل سیادت و بهره‌کشی‌ تولیدکنندگان مبدل می‌گردند، کارگر را به صورت انسان ناقص معلول می‌کنند، وی ‌را مبدل به پیچ و مهره‌ی ماشین می‌کنند، هم زحمت و هم محتوی ‌کار وی ‌را نابود می‌سازند، و هر قدر که علم و دانش به مثابه‌ی نیروی مستقلی به پروسه‌ی‌ کار مُنظم می‌گردد، کارگر را نسبت به نیروی‌ روانی‌ پروسه بیگانه می‌کنند، شرائط کار کارگر را تغییر شکل می‌دهند، در اثنا کار،استبدادی نابخردانه و خصمانه بر وی ‌روا می‌دارند، زمان زندگی وی ‌را مبدل به زمان کار می‌کنند و زن و بچه‌ی ‌او را زیر چرخ جگرنات سرمایه می‌اندازند...پس انباشت ثروت در یک قطب در عین حال متضمن انباشت فقر،جان‌کنی ،بندگی، نادانی، خشونت،و انحطاط اخلاقی‌ در قطب دیگر است، یعنی ‌در جانب آن طبقه‌ای ‌که محصول متعلق به خود را به صورت سرمایه تولید می‌کند.». سرمایه فارسی ج ١ ص ٥٨٣ کاهش ارزش نیروی‌کار و انحطاط زندگی‌ اقتصادی و معنوی آدمی‌ در این توضیح کاملاً آشکاراست. چند سطر پائین‌تر در همین صفحه‌ی مورد بررسی ما (ص١٢٥ترجمه مرتضوی) مارکس در توضیح این تضاد می‌گوید: « هر چه کارگر ثروت بیشتری‌ تولید می‌کند و محصولاتش از لحاظ قدرت و مقدار بیشتر می‌شود، فقیرتر می‌گردد.هر چه کارگر کالای بیشتری می‌آفریند، خود به کالای‌ ارزان‌تری ‌تبدیل می‌شود.افزایش ارزش جهان اشیا نسبتی مستقیم با کاستن از ارزش جهان انسان‌ها دارد.» اما مترجم به دلیل نا آگاهی ‌از پیوند این دو مقوله، مفهوم را تشخیص نداده و صورت نامربوط« ارزش قائل شدن و خوار کردن آدمی» را قبول کرده ‌است. چون غرض تنها نشان دادن غیر قابل اعتماد بودن ترجمه‌ی ‌این اثر برای ‌ایجاد حساسیت لازم در ضرورت امر ویراستاری ‌کلیه آثار دارای‌ اهمیت تئوریک می‌باشد، بررسی محدود به همین سه صفحه‌ از متن شد. اما خود پیداست که نارسائی‌ها در کل ترجمه می‌تواند گسترده شده باشد؛ گرچه ‌این ترجمه نمونه‌ی پُراشتباهی محسوب نمی‌شود و مترجم محترم کار پُر زحمتی‌ را انجام داده‌ است. چند صفحه ‌از دو ترجمه‌ی « صورت‌بندی‌های‌اقتصادی پیشاسرمایه‌داری » ترجمه خ.پارسا ، و گروندریسه ترجمه تدین و پرهام با هم مقابله می‌شود. صص ٦١- ٦٢ از متن پارسا با صص ٥٠٤-٥٠٦ متن فارسی ‌گروندریسه چاپ اول ١٣٦٣ انتخاب شده‌اند. در این بررسی‌ دو متن انگلیسی مارتین نیکلاس (ماخذ گروندریسه ) و (جک کوهن (ماخذ صورت بندی‌ها) و متن آلمانی مورد استفاده قرار گرفته‌است. پاراگراف : “The formula of capital, where living labour relates to the raw material as well as to the instrument and to the means of subsistence required during labour, as negatives, as not-property, includes, first of all, not-land-ownership, or, the negation of the situation in which the working individual relates to land and soil, to the earth, as his own, i.e. in which he works, produces, as proprietor of the land and soil. In the best case he relates not only as worker to the land and soil, but also as proprietor of the land and soil to himself as working subject. Ownership of land and soil potentially also includes ownership of the raw material, as well as of the primordial instrument, the earth itself, and of its spontaneous fruits (نیکلاس) The formula “capital”, in which living labor stands in the relation of non-property to raw material, instrument and the means of subsistence required during the period of production, implies in the first instance non-property in land — i.e., The absence of a state in which the working individual regards the land, the soil, as his own and labor as its proprietor. In the most favorable case, he stands both in relation of landowner to himself in his capacity as a laboring subject. Potentially, the ownership of land includes both property in raw materials and in the original instrument of labor, the soil, as well as in its spontaneous fruits (کوهن) : « قاعده [عام] سرمایه،که مبتنی بر این است که کار زنده با مواد خام،ابزار و وسائل امرار معاش مورد نیاز خود در خلال فعالیت تولیدی،به نحوی سلبی، یعنی به صورت غیر مالکانه ، برخورد کند ، قبل ازهر چیز مستلزم نفی مالکیت [تولید کنندگان مستقل] بر زمین است، یعنی مستلزم الغاء وضعیتی‌است که در آن فرد زحمتکش با خاک و کشتگاه، با زمین، رابطه‌ای‌شخصی ‌دارد، یعنی به عنوان صاحب زمین و خاک در آن کار و تولید می‌کند. در بهترین حالت [حتی‌دیده می‌شود که] وی فقط زحمتکشی‌که زمین در ید تصرف اوست نیست، بلکه زحمتکش مالکی‌ست که خاک و زمین از آن اوست.مالکیت کشتگاه، مالکیت مواد خام و نیز مالکیت بر ابزار مقدماتی، یعنی زمین و ثمرات طبیعی و خود به خودی آن، را بالقوه در بردارد.» گروندریسه صص٥٠٤ و ٥٠٥ (پرهام – تدین) تأکید از من است از آغاز پاراگراف این نظر در شما شروع به شکل‌گیری می‌کند که در ترجمه فارسی«گروندریسه»، مترجمین دارای‌ روحیه‌ی عجیبی بوده‌اند که خود را به صورت توضیحات مکرری بر متن نشان می‌دهد و بیش از این که کمکی به درک خواننده در فهم مطالب بکند نمایان‌گر دریافت غلط خود مترجمین می‌باشد.مشکل فقط اشتباه ساده در برگردانیدن متن نیست، چون این نکات از لحاظ تشخیص زبانی سخت نیستند؛ بلکه در گرایش به توضیح مفاهیم دست‌نوشته‌هاست که هرگاه خوب فهمیده نشده باشند خود را به صورت اشتباهات ساده‌ی زبانی نشان می‌دهند.این توضیح‌ها در سراسر کتاب در میان قلاب‌ها []به متن افزوده شده‌اند.و حتی ‌گاهی ‌دامنه‌ی ‌این نوع توضیح به خود متن نیز کشیده می‌شود. در همین پاراگراف چند توضیح داده شده ‌است که من در ضمن بررسی‌ ترجمه، آن‌ها را نیز بررسی می‌کنم: پاراگراف از همان شروع خوب ترجمه نشده ‌است و « کارزنده » به عنوان سلب کننده‌ی ‌شرائط کار قلمداد می‌شود و ناچارا ًجملات نامفهوم بعدی ‌اختراع می‌شوند. به جمله مراجعه کنید: قاعده عام سرمایه مبتنی بر کار زنده‌ای‌ست که خود با دارائی خود « به نحوی سلبی و غیر مالکانه برخورد می‌کند » یعنی خود، خود را خلع ید می‌کند.از این‌جا پاراگراف دیگر از کنترل مترجمین خارج می‌شود و ارتباط عبارات بعدی با جمله‌ی ‌توضیحی بین دو ویرگول اولی و آخری قطع می‌شود. اگر بخواهیم جمله را بدون جمله توضیحی بخوانیم به صورت « قاعده‌ی عام سرمایه قبل از هر چیز مستلزم نفی مالکیت بر زمین است» در می‌آید که‌اصلا" بی معنی‌ست .قاعده‌ی سرمایه که خود بزرگترین نوع مالکیت خصوصی بر زمین مبتنی بر رانت ارضی ‌را به ‌ارمغان می‌آورد که نمی‌تواند نافی مالکیت زمین بشود! پس توضیحی لازم می‌شود و غیره و غیره.داستان این توضیح‌های فراوان از این قبیل بد فهمی‌ها بر می‌خیزد. نه برای‌روشن کردن مطلب که برای جبران خرابکاری‌های خویش . پس مالکیت زمین چه کسی‌را نفی ‌کنیم؟ چاره‌ی‌ کار عبارت عام و من درآوردی «[ تولیدکنندگان مستقل]» است که مثل عذر بدتر از گناه می‌ماند. ادامه‌ی‌ کار بدتر می‌شود؛ «... یعنی مستلزم الغاء وضعیتی ‌است که در آن فرد زحمتکش با خاک و کشتگاه، با زمین، رابطه‌ای‌شخصی‌دارد، یعنی به عنوان صاحب زمین و خاک در آن کار و تولید می‌کند.» (تأکید از من).خوب اولاً تولید‌کنندگان مستقلی‌ که تحت شرائط سرمایه‌داری مالکیت‌اشان لغو می‌شود فقط صاحبان زمین نیستند و بخش عمده‌ای ‌از آنان تولید‌کنندگان مستقل عمدتاً شهری ‌هستند که زمین ندارند و در نظام صنفی ما قبل سرمایه‌داری به صورت افزارمندانی‌ که صاحب ابزار تولید خوداند فعالیت می‌کنند.بنابراین توضیح فوق علامت یک بدفهمی‌ست. با مرور هر دو متن انگلیسی متوجه می‌شویم که‌این مالکیت «کارزنده» بر زمین است که باید نفی‌ شود؛ و «کار زنده » با « فرد زحمت‌کش » یک پدیده‌ی واحد هستند. یعنی‌ این دوستان اگر می‌خواستند تو ضیحی بدهند باید در میان قلاب‌ها می‌نوشتند [کار زنده]. « رابطه‌ی‌شخصی » با زمین چه صیغه‌ای‌ست که بلافاصله به « صاحب زمین » تبدیل می‌شود؟ حقیقت این است که چنین رابطه‌ای ‌اصلاً وجود ندارد؛ نه در متن آلمانی و نه در دو متن انگلیسی و نه حتی‌ در ترجمه‌ی پارسا که به سختی می‌توان از لا به لای جملات تحت اللفظی آن چیزی ‌دریافت کرد.نگاه کنید: ماخذ انگلیسی مترجمین ایرانی‌گروندریسه : “ the working individual relates to land and soil, to the earth, as his own” کوهن: " the working individual regards the land, the soil, as his own" وآلمانی: “wo das arbeitende individuum sich zum grund und Boden,der Erde,als seinem eignen verhält” و ترجمه پارسا : « فرد کارکن زمین و خاک را مال خود می‌شمارد» غیر از این می‌گویند. در واقع متن می‌خواهد بگوید که‌استقرار نظام سرمایه‌داری منوط به وجود شرایطی ‌است که در آن کار زنده‌یعنی‌شخص کارکن دارای‌ هیچ نوع مالکیتی بر مواد خام، ابزار کار و لوازم معیشتی‌ که تا پایان پروسه تولید نیاز دارد و مخصوصاً مالکیت بر زمین، که مارکس کمی بعد توضیح می‌دهد که به معنای مالکیت بر هر سه مقوله‌ی پیش گفته نیز خواهد بود، نداشته باشد.یعنی‌ تنها مالکیتی‌ که داشته باشد همانا مالکیت بر نیروی ‌کارش باشد که برای ‌تأمین لوازم معیشت و بقاء خویش ناچار به فروش آن باشد. و از این رو کالای‌ اصلی مورد نیاز سرمایه عرضه شود و بازار ویژه‌ی خرید و فروش نیروی ‌کار به وجود آید. تا این‌جای‌ کار به صورت واضح توسط دو مترجم انگلیسی مطابق با متن آلمانی‌ ترجمه شده و آقای پارسا به صورت: « فرمول سرمایه که در آن کار زنده در مناسبت ناملکی با ماده‌ی خام،ابزار و وسیله‌ی معاشی ‌که در اثناء تولید لازم است قرار دارد، در وهله‌ی ‌اول متضمن ناملکی بر زمین است.یعنی فقدان حالتی‌ که در آن فرد کارکن زمین و خاک را مال خود می‌شمارد و به عنوان مالک آن کار می‌کند» بر گردانیده‌ است که ضمن این که درست است ولی باید از لحاظ نحوه‌ی بیان روان‌تر ادا شود. ادامه پاراگراف ما را بکلی ‌از مترجمین ایرانی گروندریسه نومید می‌کند؛ عبارت آلمانی : “Es verhalt sich im besten Fall nicht nur als Arbeiter zum Grund und Buden,sondern als Eigentumer des Grund und Bodens zu sich selbst als arbeitendem Subjekt و ترجمه نیکلاس: “In the best case he relates not only as worker to the land and soil, but also as proprietor of the land and soil to himself as working subject و کوهن: “In the most favorable case, he stands both in relation of landowner to himself in his capacity as a laboring subject” در گروندریسه فارسی‌ این گونه ترجمه شده‌ است: "در بهترین حالت [حتی‌دیده می‌شود که] وی فقط زحمت‌کشی‌که زمین در ید تصرف اوست نیست،بلکه زحمتکش مالکی‌ست که خاک و زمین از آن اوست.مالکیت کشتگاه، مالکیت مواد خام و نیز مالکیت بر ابزار مقدماتی، یعنی زمین و ثمرات طبیعی و خود به خودی آن، را بالقوه در بر دارد." فقط به جمله ‌اول نگاه کنید؛ اگر سر در نیآوردید ناراحت نشوید، اشکال از گیرنده نیست. « تصرف » و« آن» یعنی ‌تعلق، در مقابل هم قرار گرفته‌اند، ولی من اولاًًً نمی‌دانم این جمله ‌از کجا نازل شده ‌است و بعد که از پیدا کردن آدرس نومید شدم متوجه شدم این هم یک نوع «توضیح» است که با اتکاء به گنجینه ناقص اطلاعات مترجمین این بار به خود متن حقنه شده‌ است. باز هم پارسا به همان سیاق ولی ‌درست ترجمه کرده‌است: « دربهترین حالت،او هم در مناسبت با زمین به عنوان کارگر و هم در مناسبت زمین‌دار با خودش در مقام یک عامل کارکن قرار دارد.»؛ یعنی به‌اصطلاح مالک کارکن «آقای خودش» است. کوهن با استفاده‌ از کلمه‌ی both به جمله‌ی قبل ارجاع می‌دهد که دو حالت مالک بودن و کارکن بودن را اشاره می‌کند. در همین جا توضیح ناب [حتی ‌دیده می‌شود که] را داریم که بلافاصله بعد از بحث بر روی جمله بعدی برای ‌توجه‌ای ویژه به ‌آن باز می‌گردم. جمله‌ی بعدی مارکس به خوبی‌ توضیح می‌دهد که هدف متن از آغاز پاراگراف نفی ‌هر گونه مالکیت کار منفرد بر ابزار تولید و به طریق اولی مالکیت بر زمین به عنوان مجتمعی ‌از سه نوع مالکیت خُردتر بوده‌ است و اگر گرداب ترجمه‌ی خط به خط آقایان پ –ت چنین حائل نمی‌بود بسیار زودتر به‌این‌جا می‌رسیدیم؛ حتی ‌اگر راهنمای‌ تا این‌جای ما، آقای پارسا، گاهی‌شوک‌هائی چون « زمین بالقوه » را به ما وارد کند. «دارندگی زمین ِبالقوه هم شامل مالکیت مواد خام و ابزار اصلی‌کار،خاک، و هم مالکیت ثمره های خود به خودی ‌آن است .»


Bookmark and Share
این مطلب تاکنون 321 بار خوانده شده است -   بحث و نظر