برخی مطالب پیشین

 


تاریخ اندرز می دهد!

بازتاب چند ضعف

انقلابی در کار نیست!

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب"یک گام به پیش، دو گام به پس"

فیل در تاریکی

نامه انگلس و مارکس به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان(قسمت اول)

چرا؟؟؟؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

کلاغهِ...دریده

در باره اعدام

ترجمه، رسالتی اجتماعی

بحران اقتصادی و گریزگاه لیبرال وطنی

انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان

سرمایه داری از بی کفنی زنده است

مفهوم رهبری و نقش روشنفکران

تاکتیک سیاسی

چیز سیاه ادامه دار

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در باره نقد

امپریالیسم روسیه - تناقض و بازسازی

بالاتر از سیاهی

VOA، نفیر دموکراسی محتضر

مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش اول)

آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)


 


جستجوی پایگاه:

 


 RSS 

 

صفحه اصلی  |  یادداشت  |  مقاله  |  ترجمه  |  مطالب دیگران  |  آرشیو  |  پیوند  |  تماس با ما

 
 مقاله‌ها

نمایش نسخه‌ی چاپی این مطلب امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری(بخش سوم و پایانی)

مشاهده نسخه کامل مقاله - دریافت نسخه PDF

اما در مورد نفی عصر امپریالیسم؛ تا وقتی که انحصار‌ها در منشأ پیدایش خود یعنی در جبهه‌ی مقدم کشورهای بزرگ سرمایه‌داری؛ یعنی، اروپا، آمریکا و ژاپن و... قدرت را به دست دارند، حرفی از پایان عصر امپریالیسم در میان نمی‌تواند باشد، چه رسد به این که وسیع‌ترین اراضیِ جهان و کشورهای این مناطق در زیر چتر عمل این دول معظم به اشکال گوناگون به عنوان پشت جبهه قرار داشته باشند. لنین برای عصر امپریالیسم پنج ممیزه را لازم می‌دانست که الزاماً برای نفی امپریالیسم نفی آن‌ها نیز ضروری‌ست. آن چه که روشن است حضور این پنج مختصه در عرصه جهانی غیر قابل انکار است.

آفریدن عصر نوینی به نام « عصر گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم» منفک از عصر امپریالیسم و پس از آن در حالی که خود فاز سوسیالیسم، دوران گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم می‌باشد، عنصر اصلی این تقلب تئوریک است. میان سرمایه‌داری انحصاری دولتی به عنوان عالی‌ترین و آخرین شکل سرمایه‌داری و فاز اولیه جامعه کمونیستی، یعنی سوسیالیسم، هیچ مرحله‌ی گذاری نمی‌تواند وجود داشته باشد. فرق اساسی میان چنین سرمایه‌داری‌ای با سوسیالیسم تنها در دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان دولت دوران گذار است. دولتی که وظیفه دارد فرآیند انتقال از سرمایه‌داری به کمونیسم را با اعمال دیکتاتوری بر بورژوازی در همه زمینه‌‌ها رهبری کند . و پرولتاریا دیکتاتوری خود را از طریق یک دوره‌ی گذار به دست نیآورده، که به وسیله‌ی قیام سازمان یافته خود در روند مبارزه‌ی طبقاتی، ماشین دولتی بورژوازی را در هم شکسته و دیکتاتوری خویش را مستقر می‌کند.

مرحله‌ی گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم تنها عنوان صحیحی برای مرحله‌ی امپریالیستی سرمایه‌داری‌ست. که در آن اجتماعی شدن تولید به قدری گسترش یافته است که مانع عمده برای گذار به فاز اولیه جامعه کمونیستی فقط لغو قدرت سیاسیِ بورژوازی‌ست.و پرولتاریا با درهم شکستن این قدرت سیاسی بلافاصله وسائل تولید را اجتماعی اعلام می‌کند و کار انتقال به فاز عالی را تحت دیکتاتوری خود در یک دوره گذار سوسیالیستی آغاز می‌کند.لنین می‌گوید:

« روشن است که چرا امپریالیسم سرمایه‌داری محتضر، سرمایه‌داری در حال گذار به سوسیالیسم است.انحصار که از بطن سرمایه‌داری سر بر می‌آورد، دیگر سرمایه‌داری در حال مرگ، آغاز گذار به سوی سوسیالیسم است.» (امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم )

از نقطه‌‌ نظر تئوری هیچ مرحله‌ی واسطی میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم قرار ندارد و مرحله آخرین سرمایه‌داری که تحت شکل سرمایه‌داری دولتی است بزرگ‌ترین مانع در مقابل انتقال به سوسیالیسم است. از سوی دیگر همین مرحله چون کاتالیزوری شرائط لازم را برای آفرینش سوسیالیسم به مثابه سنتز همه‌ی تضادهای جامعه سرمایه‌داری فراهم می‌آورد. آن چه در این مرحله مداوماً وجود دارد استحاله‌ی انقلابی نظام کهن به نظام نوین است. وابزار این استحاله انقلاب‌های پرولتری در کشورهای امپریالیستی و انقلاب‌های دموکراتیک با رهبری طبقه کارگر در کشورهای تحت سلطه است .

« سرمایه داری انحصاری دولتی کامل‌ترین تدارک مادی سوسیالیسم است، درگاه آن است، پله‌ای از نردبان تاریخ است که بین آن و پله‌ای که سوسیالیسم نامیده می‌شود هیچ پله‌ی واسطی وجود ندارد.»(خطر فلاکت و راه مبارزه با آن - سپتامبرِ١٩١٧ لنین)

از این‌رو قائل شدن یک عصر مجزا میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم که به منزله‌ی انتقال از سرمایه‌داری به عصر نوینی جدا از عصر سوسیالیسم و پیدایش تضاد های نوین خواهد بود، الزاماً موجبی‌ست برای پرده پوشی ژرفش تضادهای سرمایه‌داری که در مرحله امپریالیستی به منتها درجه شدت می‌یابد و تبدیل شدن به مباشرین کارگری امپریالیسم جهانی.

به جهت این « تئوری » ما در لحظاتی از تاریخ قرار داریم که به رغم انتقال از یک دوران تاریخی بزرگ کیفیت نوینی حادث نشده است و به عبارت دیگر « کوه موش زائیده است » و تاریخ نیز به رغم قانون تکامل خود، به اخلاف برنشتین و کائوتسکی متوفی التجأ آورده وبه عنوان انتقال به سوسیالیسم به عصر «گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم» رسیده است . این عصر «نوین» هر چه که باشد از دید ماتریالیسم تاریخی بر پایه‌ای کمّی قرار دارد و از لحاظ اقتصادی–اجتماعی و در مقیاس تاریخی جهانی به بلوغ کیفیتاً متفاوتی نمو ننموده است. و از این نقطه نظر در حالت به اصطلاح « کیفی » گذار قرار دارد. عصر مزبور بدون شک یک عصر رویزیونیستی و مربوط به نفی تضاد و تبدیل کمیت به کیفیت و چنان چه خواهیم دید آویخته شدن به زنجیر تأثیر متقابل است به عنوان عنصر تعین کننده دیالکتیک تکامل.

« سیاست اتحاد شوروی و تمامی سیر حوادث رفته‌رفته دنیای سرمایه‌داری را به باز‌شناختن این واقعیت وا‌می‌دارد که به ضرورت برقراری روابط با کشورهای سوسیالیستی بر اساس هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز وقوف یابند.اصل هم‌زیستیِ مسالمت آمیز به نیروی واقعی تحول جهانی بدل شده است.( در شناخت امپریالیسم معاصر ص٩٨ج یکم- تأکید از ما است)

« اصل هم‌زیستی مسالمت‌آمیز به نیروی واقعی تحول جهانی بدل شده است ». محملِ عمده‌ی رویزیونیسم معاصر در بطن همین عبارت نهفته است. پس تحول جهانی به سوی استقرارِ نظام جهانیِ سوسیالیستی حرکت می‌کند و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز به عنوان اصل مربوط به مناسبات دول سوسیالیستی و سرمایه‌داری به نیروی واقعی این تحول بدل شده است . بنا بر این ما در عصری زندگی می‌کنیم که نه عصر سرمایه‌داری‌ست و نه عصر سوسیالیسم و جهان امروز به مثابه‌ی پدیده‌ای که دو مقوله‌ی اصلی متضاد یعنی دو سرِ تضاد آن را دو سیستم متفاوت تشکیل می‌دهند و هم زیستی صلح آمیز چون الگوی ارتباط این دو سر تضاد نهایتاً موجبات بسط مسالمت‌آمیز سیستم سوسیالیستی و حتماً پدیداری نظام کمونیستی جهانی را در انتهای گذار فراهم می‌کند. کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد. هر پدیده‌ی ارگانیک از جمله یک جامعه طبقاتی در تحلیل نهائی تحت تأثیر تضادهای درونی خویش متحول می‌گردد و این دو سیستم نیز مبرا از این الزام نیستند. اما تحول این دو پدیده‌ی مجزا در عین حال به دلیل هم‌جواری و هم‌زیستی تاریخاً الزامی متأثر از یک‌دیگر می‌باشد. این تأثیر خصلت تعین کننده‌گی نداشته و تنها در حدود تشدید و یا تقلیل تضادهای درونی دو سیستم می‌تواند عمل کند. بنا براین روند تحول جهانی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم محصول رشد تضادهای خود سیستم سرمایه‌داری‌ست. سرمایه‌داری از درون منفجر می‌شود نه ازبیرون. میرندگی سرمایه‌داری در آخرین مرحله ناشی از شرائط عینیِ انقلاب‌ها بوده و زیر فشار این انقلاب‌ها به سوسیالیسم بالنده بدل می‌شود. البته تحت شرائط معینی چنین دو پدیده‌ای بر اساس تناسب قوای معینی قادر خواهند بود به نفی مکانیکی یک‌دیگر مبادرت ورزند، کما این که دولت سوسیالیستی اکتبر تحت چنین فشار مکانیکی‌ای تا مرز ساقط شدن نیز پیش رفت. لذا دو جهان ماهیتا ًمتفاوت از لحاظ کلی راه‌های جداگانه‌ی تکامل خود را طی می‌کنند و محصول برخورد آنان بر پایه خود تنها می‌تواند به نفی مکانیکی یکی منجر شود و فراتر از این تنها قادر خواهند بود با تقویت تضادهای درونی هم بر روند حرکت یکدیگر اثر بگذارند.از این جهت « ارتقأ » دادن اصل هم زیستی مسالمت‌آمیز در حد « نیروی واقعیِ تحول جهانی » تنها کوششی‌ست برای جلوگیری از رشد نیروهای واقعی این تحول و تبدیل شدن به ضد انقلاب کامل.

این اصل نه تنها نیروی واقعی تحول جهانی نیست که تنها بخشی از سیاست خارجی پرولتاریای به قدرت رسیده است. ناموزونی تکامل اقتصادی و سیاسی قانون بلامنازع رشد سرمایه‌داری‌ست که ناگزیر پیروزی سوسیالیسم را ابتدا در چند کشور و حتی در یک کشور ایجاب می‌کند. واین خود هم‌زیستی میان دو نظام را برای مدت‌ها در تاریخ به یک عینیت ناگزیر بدل می‌کند. اصل مزبور از لحاظ تاریخی با برپائی دولت پرولتری در اکتبر١٩١٧ متولد شد و محدوده‌‌ی عمل آن در چارچوب همین عینیت بود. تا آن جا که بتوان یک دولت سوسیالیستی را در میان جهان سرمایه‌داری پدیده‌ای مجزا محسوب کرد، مسأله‌ی عمده چگونگی بقأ این کشور در محاصره سرمایه‌داری است و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز در پاسخ به این مهم پی‌ریزی شد. ولی عینیت هم‌زیستی حتمّیت مسالمت‌آمیز بودن این هم زیستی را تضمین نمی‌کند. این خود پایه‌ی عینی محدود، ناپایدار و موقتی اجرای اصل مزبور را نشان می‌دهد.

کوشش برای تأمین شرائط صلح‌آمیز از نقطه نظر منافع ساختمان سوسیالیسم برای پرولتاریای از بند رسته امری بدیهی‌ست، ولی خصلت قهرآمیز میان دو نظام از ریشه متضاد علیه این گرایش صلح‌آمیز عمل می‌کند. در حقیقت در تمام طول دوره تاریخی هم‌زیستی، این خصلت ذاتی قهر میان دو نظام است که به عنوان گرایش دائمی و مسلط عمل می‌کند و کشور سوسیالیستی مفروض می‌بایست هوش‌مندانه و با وفاداری به وظایف تاریخی خود، با استفاده از جدائی منافع، ضعف و تضاد میان دول سرمایه‌داری دوره‌های کوتاه مسالمت را به رغم صفت قهری میان دو نظام برای خویش تأمین کند و با استفاده از این دوره های کوتاه « تنفس » به تحکیم سیاسی، سازمانی، اقتصادی و نظامی خود بپردازد.

« تا زمانی که سرمایه‌داری و سوسیالیسم باقی هستند نمی‌توانند با هم سازگاری داشته باشند، سرانجام یکی بر دیگری پیروز خواهد شد. یا فاتحه جمهوری شوروی را خواهد خواند یا فاتحه سرمایه‌داری جهانی را. » (سخنرانی در جلسه فعالین سازمان مسکو-٦ دسامبر١٩٢٠-لنین)

« اما مسأله‌ای چون وجود جمهوری شوروی در کنار کشورهای سرمایه‌داری، وجود جمهوری شوروی‌ ِمحصور در میان کشورهای سرمایه‌داری برای سرمایه‌داران جهان چنان ناپذیرفتنی‌ست که آن‌ها را به استفاده از هر فرصتی برای تجدید جنگ وا می‌دارد. » ( گزارش پیرامون مسأله واگذاری امتیاز-٢١ دسامبر١٩٢٠-لنین)

و تا آن جا که کشوری سوسیالیستی به عنوان مأوای بخشی از پرولتاریای بین المللی که به قدرت رسیده است به مجموعه تضادهای جهان سرمایه‌داری وابسته است، مسأله‌ی عمده‌ی دیگری یعنی چگونگی تأثیر‌گذاری بر رشد این تضادها از نظر انترناسیونالیسم مطرح است. سوسیالیسم فی‌النفسه پدیده‌ای جهانی‌ست و این موضوع که این پدیده همواره از طریق درهم‌شکستن حلقه‌ای ضعیف از سیستم در محدوده‌ی مکانی خاصی وقوع می‌یابد جهان شمولی ماهوی آن را نفی نمی‌کند. دوران تاریخی دولت ملی به عنوان مقوله‌ای مربوط به سرمایه‌داری به گذشته تعلق دارد و هر دولت سوسیالیستی حتی منفردی الزاماً یک دولت انترناسیونالیست است و به رغم انفراد جغرافیائی خود به شدت تحت تأثیر تضادهای جهان اطراف خود قرار دارد، چه از لحاظ کوششی که از سوی بورژوازی برای ساقط کردن آن می‌شود، و چه از لحاظ کوششی که این دولت طراز نوین باید در جهت ساقط کردن جهان سرمایه‌داری بکند. همین کیفیت جهان شمولی دولت پرولتری ایجاب می‌کند که دو مسأله‌ی عمده پیش روی خود را در آمیخته ‌با ‌هم و به عنوان یک هدف دنبال کند؛ و حتی فراتر رفته، بقأ خویش را تنها وسیله‌ای برای هدف سرنگونی سرمایه‌داری بداند . لنین، قبل از ایجاد دولت سوسیالیستی، مضمون کلی وظایف پرولتاریای پیروزمند را چنین فرمول‌بندی می‌کند:

« پرولتاریای پیروزمند این کشور پس از سلب مالکیت از سرمایه‌داری و فراهم نمودن موجبات تولید سوسیالیستی در کشور خود در مقابل بقیه جهان سرمایه‌داری بپا خاسته، طبقات ستم‌کش کشورهای دیگر را به سوی خویش جلب می‌نماید. در این کشورها بر ضد سرمایه‌داری قیام بر پا می‌کند و در صورت لزوم حتی بر ضد طبقات استثمار کننده و دولت‌های آنان با نیروی نظامی دست به اقدام می‌زند.» ( در باره شعارکشورهای متحده اروپا ١٩١٥-لنین)

و استالین در ١٩٢٥ عنوان کرد که یکی از مشخصه‌های انحلال‌طلبی عبارت است از:

« بی باوری به انقلاب‌های پرولتاریای بین‌المللی و بی‌باوری به پیروزی آن و شک و تردید نسبت به جنبش آزادی‌بخش ملی مستعمرات و کشورهای وابسته.....و عدم درک ابتدائی‌ترین طلبات انترناسیونالیسم است و بنا براین پیروزی سوسیالیسم در یک کشور هدف نبوده بلکه وسیله‌ای برای پیشرفت و پشتیبانیِ انقلاب در کشورهای دیگر می‌باشد .» ( کلیات ج ٧)

روشن است که بسط دامنه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز به اوضاع و احوال مشخص جهانی ارتباط لاینفک دارد. در شرائط معینی می‌توان و باید از تضاد‌های میان دول سرمایه‌داری برای تضعیف کل سیستم و جلوگیری از جنگ‌های ارتجاعی که مستقیماً باعث کشتار مردم جهان می‌شود و جنگ‌ها و تضیقاتی که علیه دولت سوسیالیستی اعمال می‌کنند بهره گرفت. دوره‌ی بعد از انقلاب اکتبر در زمان حیات لنین سراسر مشحون از چنین بهره‌گیری‌هائی‌ست.

« ما این تب‌ و‌ تاب مسابقه امپریالیستی را به درستی در نظر گرفتیم[برای گرفتن امتیاز در روسیه] و با خود گفتیم باید از اختلاف میان آن‌‌ها به طور منظم استفاده کرد تا مبارزه آن‌ها را علیه ما دشوار ساخت. » (سخنرانی در باره وضع داخلی و خارجی ما و وظایف حزب –نوامبر١٩٢٠- لنین)

« بزرگ‌ترین عاملی که به ما امکان می‌دهد در این وضع بغرنج و کاملاً استثنائی به موجودیت خود ادامه دهیم آن است که کشور سوسیالیستی با کشورهای سرمایه‌داری روابط بازرگانی بر قرار سازد.» ( همان جا)

« جنگ برای مدتی به عقب انداخته شده است. سرمایه‌داران به جست وجوی بهانه‌‌هائی برای جنگ خواهند پرداخت. اگر آن‌‌ها پیشنهاد ما را بپذیرند و به قبول امتیاز تن در دهند کارشان دشوارتر خواهد شد. » (‌سخنرانی در جلسه فعالین سازمان مسکو -١٩٢٠ لنین)

« اشتباه بزرگی‌ست اگر تصور بشود که قرارداد مسالمت‌آمیز در باره واگذاری امتیاز، قراردادِ مسالمت‌آمیز با سرمایه‌داران خواهد بود. این قراردادی‌ست در باره‌ی جنگ، ولی این قرارداد در قیاس با زمانی که بهترین تانک‌ها و توپ‌ها را علیه ما به کار می‌بردند، قرادادی‌ست برای ما کم خطرتر و....»( گزارش پیرامونِ مسأله واگذاری امتیاز (٢١ دسامبر١٩٢٠- لنین)

« من بر آنم که ما در این مورد توافق خواهیم داشت که سیاست واگذاریِ امتیاز در عین حال سیاست ادامه جنگ است، ولی وظیفه ما عبارت است از: حفظ موجودیت جمهوری سوسیالیستی یکه و تنهای محصور در میان دشمنان سرمایه‌دار، حفظ یک جمهوری به مراتب ضعیف‌تر از دشمنان سرمایه‌دار پیرامونِ آن و بدین‌سان محروم ساختن دشمنان از امکان اتحاد با یک‌دیگر برای مبارزه علیه ما و نیز جلوگیری از اجرای سیاست آن‌ها و امکان ندادن به آن‌ها برای پیروز شدن بر ما.» ( همان جا)

معهذا رویزیونیست‌های روسی در حالی که معتقدند « در جریان این مبارزه سیستم شوروی نشان داد که در همه زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی به طور قیاس‌ناپذیری بر سیستم سرمایه‌داری برتری دارد» سیاست هم‌زیستی مسالمت‌آمیز را که به طور اساسی مربوط است به بقأ کشور سوسیالیستی ضعیفی که بر پای خود استوار نیست، به چنان مدارجی ارتقأ داده‌اند که نه تنها همه سیاست خارجی آنان را در بر می‌گیرد، که به « نیروی واقعی تحول جهانی » تبدیل شده و همه سیاست مبارزه طبقاتی را شامل شده است.

نفوذ رویزیونیسم در حزب کمونیست اتحاد شوروی در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به سردمداری نیکیتا خروشچف در ادامه خود باعث قلب ماهیت حزب مزبور و تبدیل آن به یک حزب بورژوا- امپریالیستی بر پایه موقعیت اقتصادی و نظامیِ کشور روسیه و مدافع منافع امپریالیسم جهانی و نیروی ضد انقلاب جهانی گردیده است. این حزب از لحاظ مسلکی محصول ادامه تکامل جریان سوسیال دموکراسی بین‌الملل دوم و از لحلظ عینی محصول شکست پرولتاریا در مبارزه طبقاتی در شوروی و کرنش در برابر امپریالیسم جهانی‌ست. بازتاب تئوریک این قلب ماهیت در تئوری‌های گذار مسالمت‌آمیز برای پرولتاریای بین‌المللی و نفی جنبه انقلابی مبارزه طبقاتی و نفی جنبه انقلابی جنبش‌های رهائی‌بخش و نفی جنبه قهری تضاد میان سوسیالیسم و سرمایه‌داری خود را می‌نمایاند. ما برای باقی ماندن در چارچوب بحث خود دو مورد اول را به بحث می‌کشیم:

« انحصار دولتی در صورتی می‌تواند به عموم خلق خدمت کند که قدرت دولتی از بورژوازی سلب شود.برای این کار احتیاج به انقلاب سوسیالیستی است که بتواند دیکتاتوری پرولتاریا برقرار کند.آیا این عمل کم و بیش به صورت مسالمت آمیز صورت می‌گیرد، یا این که قدرت با شورش مسلحانه پرولتاریا انتقال می‌یابد؟ پاسخ به این سؤال به شرائط مشخص هر کشور، تناسب نیروها میان پرولتاریا و بورژوازی، آگاهی انقلابی و درجه سازمان‌یافته‌گی طبقه کارگر و استعداد وی در جلب سایر توده‌های زحمت‌کش به صفوف خود بسته‌گی دارد.» (در شناخت امپریالیسم معاصر ص١٤٦ ج یکم – تأکید از ما است.)

لنین در دولت و انقلاب می‌گوید:

« به طور کلی می‌توان گفت از طفره رفتن در مورد مسأله‌ی روش انقلاب پرولتری نسبت به دولت، از طفره رفتنی که به حال اپورتونیسم سودمند بوده و بدان نیرو می‌بخشد، تحریف مارکسیسم و ابتذال کامل آن پدید می‌آید. »

روشن است که رویزیونیسم بنا بر الزام در حفظ شکل مارکسیستی خود ناگزیر نخواهد توانست صریحاً روش پرولتاریا را در برخورد به دولت نفی کند، بنا بر این به قول لنین از آن طفره می‌رود و همین طفره رفتن از اصلی که عصاره‌ی آموزش مربوط به مبارزه طبقاتی است، به معنیِ طفره رفتن از مارکسیسم – لنینیسم به طور کلی‌ست. مشاجره لنین با اپورتونیست‌های بین‌الملل دوم و در رأس آنها کارل کائوتسکی برای اثبات حتمیّت اعمال قهر به منظور در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی موضع قطعی مارکسیسم را در این باره روشن می‌سازد. اما رویزیونیست‌های معاصر به رغم فحاشی به کائوتسکی و در اثنای چسبانیدن خود به لنین از موضع «‌‌‌فعال کردن» لنینیسم باز هم به ناچار به کائوتسکی پناه می‌برند. به قول رئیس برژنف، رویزیونیست متوفی :این است دیالکتیک پیشرفت.

قهر انقلابی، حتی در هنگام طرح کردن تئوریکی مسأله موکول به « شرائط مشخص ویژه »، «تناسب نیرو »، «‌ارتباط با توده » و غیره می‌شود. این همان طفره رفتن از انقلاب و عملیات انقلابی توده‌ها، تکامل کائوتسکیسم و روی گردانیدن قطعی از مارکسیسم و تبدیل شدن به دشمن طبقاتی پرولتاریای جهان است. لنین در« دولت و انقلاب» در باره سرمایه‌داری انحصاری دولتی می‌گوید:

« ولی مکانیزم اداره اجتماعی امور در این جا دیگر آماده شده است. کافی‌ست سرمایه‌داران را سرنگون ساخت، مقاومت این استثمار پیشه‌گان را با مشت آهنین کارگرانِ مسلح در هم کوفت، ماشین بوروکراتیک دولت کنونی را در هم شکست...»

این همان شیوه طرح انقلابیِ روش انقلاب پرولتری نسبت به دولت بورژوا هاست؛ صریح، روشن و بدون توکل به«‌شرائط » ، « تناسب نیرو » و غیره.

سوسیال امپریالیست‌های روسی با جنبش‌های آزادی‌بخش نیز در نقش مبلغین استعمار نو ظاهر شده و طریق مبارزه با جنبش‌های مزبور را تئوریزه می‌کنند:

« مارکسیست لنینیست‌ها معتقدند که نخستین مرحله‌ی جنبش‌های رهائی‌بخشِ ملی به طور اساسی به پایان رسیده است و اکنون این جنبش به مرحله‌ی دوم خود که عبارت است از مبارزه به سود استقلال اقتصادی و در نتیجه تحکیمِ هر چه بیشترِ استقلال سیاسی است، گام نهاده است. در این مرحله مقاصد، شکل‌ها و اهداف مبارزه باید تغیر یابند و اقدامات اجتماعی– اقتصادیِ ترقی خواهانه عنصر اساسیِ مبارزه با استعمار نو را تشکیل می دهد. برای این منظور می‌توان از قدرت دولتی برای رسیدن به اهداف ضد امپریالیستی سود جست.» (در شناخت امپریالیسم معاصر – ص ١٧٠ج دوم)

« نخستین مرحله‌ی جنبش رهائی‌بخش ملی به طور اساسی به پایان رسیده است»! این نخستین مرحله دقیقاً منطبق است با اضمحلال سیستم استعمار کهن و جایگزینی آن با استعمار نو. پس حاکمیت نئو کلنیالیسم از نگاه رویزیونیسم روسی به معنی پایان مرحله نخست جنبش رهائی‌بخش است. تا قبل از جنگ دوم جهانی اساس رابطه کشورهای امپریالیستی با کشورهای تحت‌سلطه مبتنی بر حضور مستقیم نیروهای سیاسی و نظامی و اعمال سرکوب مستقیم و پیوسته بود. ارتقأ آگاهی زحمت‌کشان این مناطق و برپائی جنبش‌های ضد امپریالیستی سیستم استعماری را مختل کرد. در معدودی از کشورها انقلاب‌هائی که با رهبری نافذ طبقه کارگر آغاز شده بود با پیروزمندی به انجام رسید و از سیستم بکلی خارج شدند. اما سرمایه‌داری جهانی به رهبری آمریکای شمالی که نه تنها از جنگ سالم به در آمده بود که به سرکرده‌گی اردوی سرمایه نیز رسیده بود، به سرعت به ترمیم خود پرداخته و با ایجاد آرایشی تازه توانست عمده‌ی جنبش‌های استقلال‌طلبانه را، که با رهبری متزلزل بورژوازی این کشورها آغاز شده بود در مدار خود نگه داشته و با عقب‌نشینی و واگذاری ظاهری استقلال به آن‌ها، رژیم‌های دست‌نشانده‌ای را جایگزین نیروهای خود نماید . تاریخ آن دوره گواهی می‌دهد که در بسیاری از این کشورها واگذاری استقلال از طریق انجام کودتا‌های نظامی به رهبری سازمان‌های امنیتی در حمایت از عُمال دست‌نشانده انجام شد. به رغم این که این جنبش‌ها شرائط ورشکسته‌گی سیستم کهن استعماری را به وجود آوردند و این خود یک عقب نشینیِ تاریخی برای بورژوازی بود، اما در نهایت برای طبقه کارگر و زحمت‌کشان این ملل تنها شکل سرکوب عوض شد.این عقب نشینی به معنای مشخص کلمه تنها منادی بیداری بیشتر مردم مستعمره‌ها و نیمه مستعمره‌ها و آغاز مرحله انقلابیِ جنبش با رهبری طبقه کارگر این ملل برای رسیدن به جمهوری‌های دموکراتیک توده‌ای بود که تا هنوز ادامه دارد.

« نخستین مرحله جنبش رهائی‌بخش به طور اساسی به پایان رسیده است» و مرحله دوم آن که «عبارت از مبارزه به سود استقلال اقتصادی » است به رهبری شاه اردن، مارکوس فیلیپینی، پینوشه ، ژنرال‌های آرژانتینی و حتما ً«انقلابیونی» چون معمر قذافی، اسد، منگیستو هایله ماریام، کارمل و ده‌ها عنصر دست نشانده دیگر در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین آغاز شده است. این رایحه‌ی عفونی تنها از حلقوم مرتجعینی به مشام می‌رسد که یگانه مقصودشان سرکوبی و انحراف جنبش‌های رهائی‌بخش می‌باشد. حفظ استراتِژیِ مسالمت در مراوده با امپریالیست‌ها در پی دستیابی به مطامع غارت‌گرانه، ضرورت سرکوبی جنبش کارگری بین‌المللی و جنبشهای رهائی‌بخش و تبدیل شدن به مدافع و مجری استعمار نو را در بطن خود نهفته دارد.

« اقدامات اجتماعی – اقتصادیِ ترقی‌خواهانه عنصر اساسی مبارزه با استعمار نو را تشکیل می‌دهد.».این گونه بر‌می‌آید که استعمار نو دیگر استعمار امپریالیستی نیست که « استقلالِ سیاسی»‌ست. در حالی که عصر امپریالیسم، مملو از میلیتاریسم و سیادت ایدئولوژیکی و ارتجاع سیاسی سرمایه مالی‌ست، ومجموعه‌ی مناسبات مربوط به این عصر، الزام به ایجاد جنگ‌های انقلابی را مستمراً می‌آفریند، چگونه « عنصر اساسیِ» مبارزه با امپریالیسم به اصطلاح « اقدامات اجتماعی – اقتصادی ترقی‌خواهانه»‌ست و اقدامات سیاسی غیر اساسی‌ست؟ امپریالیست‌های غربی مشتاقانه مدافعین « سرخ » خود را بیش از پیش خواهند ستود. چه کسی بهتر از اینان خواهد توانست انقلاب را در سراسر جهان به منجلاب رویزیونیسم و شکست وتسلیم بکشاند؟ لنین می‌گوید:

« جنگ امپریالیستی فعلی ادامه سیاست امپریالیستی دو گروه از کشورهای بزرگ است و این سیاست معلولِ مجموعه مناسبات عصر امپریالیستی بوده و از آن نیرو می‌گیرد، ولی همان عصر ناگزیراً باید موجب پیدایش سیاست مبارزه بر ضد ستم‌گری ملی و سیاست مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی گردد و به آن نیرو بخشد و به همین جهت اولاً قیام‌ها و جنگ‌های ملی انقلابی و ثانیاً جنگ‌ها و قیام‌های پرولتاریا بر ضد بورژوازی و ثالثاً وحدت هر دو نوع جنگ‌های انقلابی و غیره را ممکن و ناگزیر می‌سازد. »( برنامه جنگی انقلاب پرولتری)

اقدامات اجتماعی – اقتصادی به عنوان عنصر اساسی مبارزه با امپریالیسم تنها به معنی اجتناب از مبارزه سیاسی و انقلابی و در نتیجه هرگونه مبارزه با امپریالیسم و دقیقاً مطابق با مطامع سوسیال امپریالیست‌های روسیه و در حقیقت خود اقداماتی امپریالیستی خواهند بود:

« برای این منظور [ اقدامات کذائی ] می‌توان از قدرت دولتی برای رسیدن به اهداف ضدامپریالیستی سود جست». قدرت دولتی چه مقوله‌ای‌ست؟ مارکسیست‌ها معتقدند که دولت مقوله‌ای طبقاتی‌ست و نیز به خوبی می‌دانند که وقتی یک رویزیونیست از دولت به طور کلی حرف می‌زند باید کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد.باید از او پرسید قدرت دولتیِ کدام طبقه؟ سوسیال امپریالیست‌های ما مدت‌هاست که راجع به « راه رشد غیر‌سرمایه‌داری » سخن‌سرائی می‌کنند، ولی من در این جا مجال پرداختن به آن را ندارم، چرا که تاکنون نیز از چارچوب بحث خویش مقداری خارج شده‌ام، ولی تنها به این نکته اشاره می‌کنم که در این تئوری دولت نقش تعین‌کننده‌ای دارد و بهره‌گیری از دولت در « کشورهای درحال‌رشد » برای حکومتگرانِ روسیه ناشی از یک ضرورت عینی مربوط به ساختار فعلی اقتصاد جهان است.پس از جنگ دوم شرکت‌های چند‌ملیتی از اقتدار و گستره عمل منحصر به فردی در عرصه جهان برخوردار گردیدند و مطابق با آرایشی جدید برای مقابله با خطرات احتمالی از ناحیه مبارزات رهائی‌بخش، تلاش کردند کشورهای تحت سلطه را از لحاظ اقتصادی تحت وابستگی و قیمومیت کامل خود در آورند تا در هر موقعیتی بتوانند با استفاده از اهرم‌های اقتصادی این جنبش‌ها را به شکست بکشانند و تا اندازه زیادی هم در این زمینه موفق گردیدند. از این رو مبارزه برای تقسیم جهان برای سوسیال امپریالیست‌ها، که حامل تکنولوژی عقب مانده‌‌تری در صنعت می‌باشند، از طریق اقتصادی اکیداً مبارزه‌ای نا موفق است. در حالی که برای فلان یا بهمان دولت امپریالیستی سنتی این امکان اقتصادی وجود دارد که توسط چند ملیتی‌ها تا مدت‌ها حوزه‌ی نفوذ خود را تا عمق معینی گسترش دهند. اما برای روس‌ها مناسب‌ترین اهرم و از همان ابتدا، اهرم قدرت دولتی‌ست؛ حال این دولت دارای چه ماهیت طبقاتی باشد فرقی نمی‌کند. بافت اجتماعی اغلب کشورهای عقب مانده، وجود اکثریتِ گسترده‌ای از خُرده‌‌بورژوازی و بافت سیاسی آن‌ها طیف وسیعی از بوروکرات‌های دولتی را ایجاب می‌کند. این طیف اخیر به علت برخی تمایلات ضد غربی خود و سازمان اجتماعی منظبط خود، به ویژه در ارتش، می‌توانند مصالح قدرت دولتیِ مورد نظر امپریالیسم روسی را به دست بدهند. همین امکان مادی از سوی آکادمی حزب حاکم روسیه به عنوان «راه رشد غیر سرمایه داری» برای بلعیدن این کشورها تئوریزه شده است. اما روی‌داد‌ها نشان داده است که هر پدیده‌ی غریبی، به صِرف در دست داشتن قدرت دولتی و به محض روی خوش نشان دادن، توانسته است در دل این مرتجعین قند آب کند. « حزب توده » به عنوان کارگزار آن‌ها نمونه‌های مضحکی از این شیرین کاری‌ها را در صحنه کشور ما بازی کرده است؛ لیست انتخاباتی مجلس حزب توده پس از انقلاب در ایران مشحون از این سیاه بازی‌هاست.

به هر حال « مرحله دوم » جنبش‌های رهائی‌بخش برای دولت روسیه فرصتی برای تجدید تقسیم جهان به نفع آن‌هاست. و « تئوری » مراحل به همین منظور پی افکنده شده است تا بر گُرده‌ی خُرده‌بورژوازی بوروکرات ناراضی جهان سومی سوار شده و سهمی از مستعمره‌های بخش‌های فرتوت امپریالیسم سنتی را از آن خود سازد. واقعیت نشان داده است که در برخی از مناطق جهان توانسته‌اند از راه « اقدامات اجتماعی – اقتصادی » به مدد سرمایه و کارشناسان اقتصادی و نظامی و البته در زیر چتر دولت‌های کودتائی راه «‌گذارمسالمت آمیز» به کام نهنگ سوسیال امپریالیسم را بگشایند و بر حوزه امپراطوری خود بیفزایند. این که تا چه حد بتوانند در این مسیر موفق باشند تا اندازه‌ی زیادی مشروط به غلبه کردن آن‌ها بر مبارزه‌ی مارکسیست‌های جهان، پرولتاریای روسیه و اروپای شرقی با این رویزوینیست‌های در قدرت می‌باشد .


Bookmark and Share
این مطلب تاکنون 122 بار خوانده شده است -   بحث و نظر