برخی مطالب پیشین

 


تاریخ اندرز می دهد!

بازتاب چند ضعف

انقلابی در کار نیست!

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب"یک گام به پیش، دو گام به پس"

فیل در تاریکی

نامه انگلس و مارکس به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان(قسمت اول)

چرا؟؟؟؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

کلاغهِ...دریده

در باره اعدام

ترجمه، رسالتی اجتماعی

بحران اقتصادی و گریزگاه لیبرال وطنی

انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان

سرمایه داری از بی کفنی زنده است

مفهوم رهبری و نقش روشنفکران

تاکتیک سیاسی

چیز سیاه ادامه دار

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در باره نقد

امپریالیسم روسیه - تناقض و بازسازی

بالاتر از سیاهی

VOA، نفیر دموکراسی محتضر

مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش اول)

آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)


 


جستجوی پایگاه:

 


 RSS 

 

صفحه اصلی  |  یادداشت  |  مقاله  |  ترجمه  |  مطالب دیگران  |  آرشیو  |  پیوند  |  تماس با ما

 
 مقاله‌ها

نمایش نسخه‌ی چاپی این مطلب امپریالیسم ایالات متحده در دهه نود

این نوشته در ١٩ و٢٠ اسفند ١٣٦٨ در روزنامه اطلاعات منتشر شد. به نظر می‌رسد هنوز برخی پارامترها در آن برای ادراک شرائط فعلی مفید باشد.

نوشته پال سوئیزی (مانتلی ریویو اکتبر١٩٨٩)

برگردان:ع.چلیاوی

می‌خواهم در باره این موضوع‌ها بحث کنم:

١)- امپراتوری ایالات‌متحده‌ در اواخر دهه جهل و اوائل دهه پنجاه شکل گرفت و به سلطه بلامنازع در سیستم جهانی سرمایه‌داری دست یافت.

٢)-علائم زوال داخلی و خارجی آن، که‌در اوائل دهه شصت آشکار شد، در خلال کسادی سال‌های ١٩٧٣-١٩٧٤ و شکست در ویتنام به اوج خود رسید.

٣)- تا نیمه‌دوم دهه ‌هفتاد، زوال داخلی و خارجی به طور پیوسته ادامه یافت.

٤)- مشخصه عصر ریگان(٨٨-١٩٨٠)، شکست کوشش‌های به عمل آمده برای بازگشت به موقعیت پیشین، خاتمه ‌دادن به سیر مداوم زوال و پایان دادن به از هم پاشیدگی بود.

٥)- دهه نود، شاهد تجزیه امپراتوری جهانی ایالات‌متحده و جانشین شدن سیستمی‌ متشکل از بلوک‌های رقابتی مبادله و پول به جای آن خواهد بود.

من با تأکید بر گرایش‌ها و پیشرفت‌های عمده به طور خلاصه‌ هر یک از این دوره‌های فرعی را تفسیر می‌کنم و از هرگونه کوششی برای ارائه تحلیلی سیستماتیک و بالطبع تحلیلی جامع اجتناب خواهم کرد.

ایالات‌متحده با رهبرانی پا به عرصه جنگ دوم جهانی‌گذاشت که‌دارای ایده‌های نسبتاً روشنی از آن چه می‌خواستند انجام دهند بودند. امپراتوری‌های رقیب باید متلاشی شده - انگلیسی‌ها در سراسر جهان، آلمانی‌ها در اروپا و ژاپنی‌ها در آسیا و اقیانوس آرام- و بدین ترتیب بر روی بازرگانی و سرمایه‌گذاری ایالات‌متحده گشوده شوند. مراکز اقتصادی و مالی این امپراتوری‌ها به عنوان شرکائی کوچک و شدیداً وابسته به ایالات‌متحده تنزل یابند. بنیادهای جدید بین‌المللی، یعنی پایه طلا- دلار، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و گات امپراتوری جدیدی را تحت استیلای ایالات‌متحده متمرکز می‌کرد که تنها اتحاد شوروی و اقمار اروپای شرقی‌اش در خارج از آن قرار می‌گرفتند. در پایان جنگ بیشترین قسمت اهداف مورد نظر در حال به‌دست آمدن بودند: ایالات‌متحده پیشاپیش به عنوان قدرت مسلط جدید بر فراز یک امپراتوری جهانی قرار گرفت که با وسعت و پیچیده‌گی بی‌سابقه‌ای در حال ایجاد بود.

در هر حال، مشکلات مربوط به سازمان‌دهی، نگهداری و به‌دست آوردن حداکثر سود از این مجموعه شکل‌نگرفته‌ی وابستگان و موکلین باقی مانده بود که می‌بایست حل می‌شد. بدیهی‌ست که این مشکلات برای ایالات‌متحده بسیار غامض بودند و تجربه گذشته این کشور آمادگی لازم را برای مواجهه با این مشکلات فراهم نیاورده بود. با وجود این در پایان جنگ قدرت ایالات‌متحده نسبت به بقیه کشورهای جهان هنوز آن قدر زیادتر بود که طبقه حاکمه، و شاید اغلب مردم کشور نیز، به نحو روشنی اطمینان یافتند که برای پوشیدن ردای رهبری جهان شایسته‌گی دارند. به نظر می‌رسد« قرن آمریکائی» هنری لیوس با آغازی بسیار فرخنده فرا رسیده است. واشنگتن با وجود داشتن حق انحصاری « اسلحه آخر» برای مدتی بسیار کوتاه به تمایل عمومی‌برای بازگشت به « حالت عادی » و خارج شدن از وضعیت بسیج و از کار انداختن ماشین عظیم نظامی‌زمان جنگ تن در داد. اما هر تصوری در مورد استواری و ایمنی امپراتوری تازه عمری کوتاه‌ داشت. چین به عنوان یکی از « جواهرات تاج»، تقریباً بلافاصله شروع به لغزیدن کرد و با پیروزی انقلاب در سال ١٩٤٩ به کلی کنده شد. یک سال بعد جنگ کُره ‌درگرفت که به وسیله سینگ‌من‌ری و حامیان آمریکائی‌اش استقبال- . اگر نگوئیم ایجاد- شد. در این ضمن مبارزه برای استقلال ملی در یونان و تغیر جهت سیاسی چک و اسلواکی به سمت بلوک شوروی، که‌هر دو تحت رهبری کمونیستی انجام گرفت، و به عنوان تهدید یا حتی اقدام برای کاهش حوزه تسلط ایالات‌متحده‌ در غرب محسوب می‌شد، درس‌های مشابهی بودند که‌در اروپا آموخته شد.

البته طبقه حاکمه ایالات‌متحده‌ همه این رویدادها را، چه‌ در آسیا و چه ‌در اروپا، به مثابه تجلی عینی مانورهای پشت پرده شوروی برای‌گسترش دامنه قدرت خویش تلقی می‌کرد. در واقع این طرز تلقی ‌هیچ پایه و اساسی نداشت؛ زیرا در آن هنگام اتحاد شوروی کاملاً وامانده و غرق در مشکلات داخلی‌اش بود، و سیاست‌های بین‌المللی اش اجباراً تدافعی بود. علاوه بر این همه رویدادهای مزوبر در آسیا و اروپا نتیجه منطقی اوضاع طوفانی آن نواحی بود و نیاز به توضیحات پیچیده‌ای ندارد. اما از دیدگاه واشنگتن مهم این بود که بتواند مسکو را به عنوان منبع ‌همه اغتشاشات و تهدیدها معرفی نماید. به مردم آمریکا نیز نظیر همه ملل جهان وعده زندگی بهتر پس از جنگ داده شده بود؛ و یقیناً در حالتی نبودند که بتوانند بار اضافی امپراتوری جهانی را تقبل و ضرورت تسلیح مجدد را بلافاصله پس از حمام خون بزرگ سالهای ٤٥-١٣٤٩ تأیید نمایند، و با جنگ‌ها و خون ریزی‌های احتمالی بیشتر در آینده‌ای نامعلوم مواجه شوند. نظر آن‌ها نسبت به اتحاد شوروی نیز، به علت نقش این کشور در خنثی کردن تهدیدهای آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها، تنها حاکی از درستی و حق شناسی بود.

بدین ترتیب امکان ایفای نقش جدید ایالات‌متحده‌ در جهان در گرو ایجاد تغیراتی عمیق در حالت و نظر مردم آمریکا قرار داشت؛ و این مهم نیز به نوبه خود از طریق وادار کردن آن‌ها به پذیرفتن این امر حاصل می‌شد که این بار، با دشمنی تازه و به مراتب خطرناک‌تر از دشمنی که‌در جنگ جهانی دوم شکست خورد مواجه‌اند.در واقع این وظیفه آن چنان مشکل بود که تصور می‌شد حتی فراتر از توانائی طبقه حاکمه‌‌‌‌ی قدرت‌مند، مجرب و مدبر ایالات‌متحده باشد. ولی معلوم شد که موضوع بدین صورت نبوده است. همه‌ی عوامل بازدارنده به نوعی مبارزه شامل:تبلیغ، فشار اخلاقی، و تعقیب و آزار سیاسی- قانونی هدایت شد تا کمونیسم را به عنوان روح هزار چهره و در همه جا حاضر ِشیطان، که هم زمان به صورت یک ایده‌ئولوژی، جنبش سیاسی، توطئه بین‌المللی و یک ماشین نظامی‌فوق العاده توان‌مند عمل می‌کند بدنام سازد. - شیطانی که مغز و مرکز عصبی آن در مسکو قرار داشت و شاخک‌های حساس آن در سراسر جهان گسترش یافته بود؛ تهدیدی فراگیر که تنها ایالات‌متحده یارائی سازمان‌دهی مقاومتی پیروزمندانه در مقابل آن را دارد. برای دگرگون کردن افکار آمریکائیان تنها چند سالی لازم بود؛ حتی قبل از جنگ کُره، ضدیت با کمونیسم به مذهب جدیدی در کشور و هم چنین به صورت اصل رهبری کننده در همه سیاستها‌ی داخلی و خارجی تبدیل شده بود.

با وجود این که جنگ صلیبی ضد کمونیستی به شکل مداوم در حال پیشرفت بود، اما علائم روزافزون فروپاشی در سرتاسر امپراتوری جدید ایالات‌متحده به چشم می‌خورد. به خصوص مراکز سنتی سرمایه‌داری در اروپا و آسیا گرفتار اغتشاش عمیقی گردیدند، و به طور فزاینده‌ای در مقابل انقلاب از داخل ضربه‌پذیر شدند. ایالات‌متحده پس از مواجهه با این اوضاع، به اجبار با یک رشته عملیات یک پارچه‌ی نجات(طرح مارشال و غیره) که به منظور رفع از هم گسیخته‌گی بین‌المللی زمان جنگ در سیستم سرمایه‌داری، و به وجود آوردن مرحله‌ی بهبود طراحی شده بود واکنش نشان داد. این جریان توسط سیل سفارش‌هائئ که از میدان نبرد کُره می‌رسید و نیز نتایج حاصل از برنامه کلان نوسازی تسلیحاتی ایالات‌متحده، تسریع و تا حدودی تکمیل شد. طبق همین رویدادها بود که مورخین اقتصادی بعداً به مبانی «معجزه‌» های مشهور آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها در دهه‌های بعد پی می‌بردند.

مقارن نیمه دهه‌ی پنجاه بود که ترکیب امپریالیسم جدید ایالات‌متحده تقریباً کامل شد. مشکلات حادِ مرحله شکل‌گیری با موفقیت از سر گذرانیده شد؛ شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی‌ایالات‌متحده در همه جهان بر پا شده بود. اکثر آمریکائیان جنگ صلیبی ضد کمونیستی را پذیرفته بودند؛ دیگران هم به استثنأ عده کمی‌با تهدید خاموش شدند. جنگ کُره فرو نشست و حجم بی‌سابقه‌ای از سلاح در زمان صلح بر جای گزارد. فراشد انباشت سرمایه در کشورهای عمده سرمایه‌داری آغاز شد. عصر سرمایه‌داری با شروع خوبی نمایان گردید.

(٢)

اما عصر طلائی دیری نپائید. حتی پیش از پایان دهه پنجاه علائم دردسر جدی، ابتدا در داخل ایالات‌متحده‌، آشکار شد. جنبش حقوق مدنی در جنوب که تدریجاً در سالها‌ی پایانی‌ی دهه پنجاه بر دامنه آن افزوده می‌شد، اولین تغیر در صحنه سیاسی بود که به نظر می‌رسید با پذیرش ِِقاطع، هر چند نه کاملاً مشتاقانه، ایدئولوژی و سیاست‌ها‌ی طبقه حاکمه به سرو سامان رسیده باشد- در دوردست نیز نشانه‌های روشنی از حوادثی که در شرف وقوع بودند به چشم می‌خورد. نخستین روز از سال ١٩٥٩ که فیدل کاسترو پیروزمندانه قدم به شهر هاوانا گذاشت، نقطه آغازی بود برای این که کوبا از حیطه امپراتوری ایالات‌متحده خارج شود. کوشش‌های ایالات‌متحده برای حفظ کوبا تنها موجب رادیکال‌تر شدن انقلاب و پیش انداختن جدائی کامل این کشور در کم‌تر از دو سال بعد شد.

جنگ ویتنام ضربه بعدی بود که ریشه در تجاوز فرانسه به هندوچین برای احیأ مجدد نقش استعماری پیش از جنگ‌اش داشت. پس از ورود ایالات‌متحده در سال ١٩٥٤، فرانسه ناچار به ترک کوشش‌های خویش شد. به جای رژیم سرنگون شده و دست‌نشانده فرانسه، باآودای، واشنگتن موکل خویش، یعنی نگودین دیم، را منصوب کرد؛ ضمن این که کلیه بار مالی حکومت او در سایگون و تجهیزات ارتش ضدانقلابی‌اش را تقبل کرد. اما با وجود همه‌ی پشتیبانی‌های سخاوت‌مندانه ایالات‌متحده، دیم نیز نتوانست بیشتر از فرانسوی‌ها موفق شود. پس از ده سال دیگر مبارزه خونین، ایالات‌متحده بالاخره با یک انتخاب سرنوشت‌ساز رو به رو شد:یا از ویتنام خارج شود و بگذارد هندوچین هم همان راهی را به پیماید که چین پیمود، یا برای ادامه جنگ عهده‌دار مسئولیت مستقیم شود.

البته تصمیمی‌که گرفته شد آمریکائی کردن جنگ بود؛ و چنان چه ما اینک می‌دانیم این امر به نقطه‌عطفی در تاریخ پس از جنگ امپریالیسم ایالات‌متحده تبدیل شد. حتی پیش از غوطه‌ور شدن آمریکا در باتلاق ویتنام مجموعی از ترکیب دو موضوع، یعنی، جنبش حقوق مدنی، که به تازگی شروع به رشد کرده بود، و دیگری انقلاب کوبا، باعث شده بود که بخشی از جوانان سفیدپوست رادیکالیزه شوند، و این جریان با افزایش اعزام نیروهای آمریکائی به ویتنام و بازگشت قربانیان این جنگ شدیدتر گردید.

همان‌سان که دهه شصت سپری می‌شد این نیروهای متفاوت یک دیگر را تقویت کردند. مالکوم ایکس و مارتین لوتر کینگ، رهبران برجسته سیاهان کشور، به قتل رسیدند؛ در محله‌های فقیرنشین شهرهای واتس، نیویورک، دیترویت و شهرهای دیگر اطراف مملکت آشوب‌هائی برپا شد. مردم هر چه بیشتری به جنبش ضد جنگ کشیده می‌شدند و تعدادی از تظاهرات‌های عظیم ضد جنگ در واشنگتن به هم پیوستند. در سال ١٩٦٨ پرزیدنت جانسون که از همه سو محاصره شده بود عقب نشست و از شرکت در تبلیغات انتخاباتی آن سال برای انتخاب دوباره خودداری کرد. بعد از تجاوز نیکسون به کامبوج در بهار ١٩٧٠( که با کشتار دانشجویان کالج در دانشگاه کنت استیت در اوهایو و دانشگاه جکسون استست در می‌سی‌سی‌پی دنبال شد) اوضاع داخلی ناشی از جنگ به بحرانی‌ترین نقطه خود رسید. مقارن این اوضاع جمله‌ای مشهور از مک جورج باندی، که یکی از معماران اصلی طرح آمریکائی کردن جنگ ویتنام بود، در مطبوعات نقل شد :« هر عمل بزرگی از این نوع، که به شیوه کامبوج به آن مبادرت می‌شد، موجب از هم پاشیدن مملکت و حکومت می‌گردید» - حالا که آثار منفی داخلی این اقدام آشکار شده است. پس از آن نیکسون عقب کشید و کوشش کرد مجدداً بار جنگ را بر دوش رژیم دست‌نشانده‌ی سایگون بگذارد. این شکستی مضاعف بود؛ آهسته و دردآلود، اما با پایانی نظیر یک تراژدی یونانی. در بهار ١٩٧٥ ارتش‌های مزدور ریشه کن شده و ایالات‌متحده نیز، نظیر فرانسه ١٩٥٤، مجبور به ترک آن جا شد.

این که گفته شود شکست ویتنام ضربه‌ای بر پیکر ایالات‌متحده بود درست است، اما در این صورت حق مطلب از نقطه نظر مفهوم عمیق تاریخی این تجربه ادا نمی‌شود. تا قبل از جنگ ویتنام طبقه حاکمه ایالات‌متحده وانمود می‌کرد که مردم کشور شرکت در هر جنگی را که منافع امپراتوری ایجاب نماید تأئید خواهند کرد؛ چنین عاملی در همه دوران‌ها پیش شرط ضروری موجودیت امپراتوری‌های دیگر نیز بوده است. اما ویتنام باطل بودن این فرضیه را حداقل در مورد ایالات‌متحده در اواخر قرن بیستم اثبات کرد. این حالت تازه سیندروم ویتنام نام گرفت و می‌رود تا در تاریخ دوران ما به نحو روزافزونی ایفای نقش نماید.

قبل از این که به سراغ دوره فرعی بعدی برویم لازم است یک موضوع دیگر را به اجمال بررسی نمائیم؛ یعنی این موضوع که قدرت اقتصادی آمریکا نسبت به سایر قدرت‌ها‌ی سرمایه‌داری بر زمینه عمومی‌اُفت اقتصاد جهان سرمایه‌داری به طور کلی زوال می‌یابد.

در حدود دهه شصت رونقی دوری در اقتصاد ایالات‌متحده شروع شد که به موقع به وسیله سیاست‌های مالی تحریکی حکومت جدید کندی، که در رأس آن‌ها جنگ ویتنام با آثار انبساطی‌اش قرار داشت، به پیش رانده شد. در نتیجه فاز صعودی دور تجاری که، به طور معمول می‌بایست قبل از پایان دهه شصت دچار کسادی می‌شد، تا دهه‌ی هفتاد امتداد یافت؛ و وقتی هم که سرانجام کسادی در سالهای ١٩٧٤-١٩٧٣ فرا رسید، هم از لحاظ داخلی و هم از لحاظ بین‌المللی، از همه موارد پیشین در طول دوره جنگ دوم جهانی شدیدتر بود.

در عین حال زوال مقام اقتصادی ایالات‌متحده، که تا اندازه‌ای متأثر از پریشان ذهنی حاصل از جنگ ویتنام بود؛ به طور عمده ناشی از ادامه یافتن سیر بهبودی از جنگ سایر مراکز سرمایه‌داری بود. ضعیف شدن تراز پرداخت‌های ایالات‌متحده موجب اعمال فشار بر دلار و سیل خروشان طلا شد. تا این که سرانجام در سال ١٩٧١ نیکسون در واکنش به منظور ممانعت از خالی‌تر شدن ذخیره طلای کشور تعهد تسعیر‌پذیری دلار به طلا را، از قرار هر اونس ٣٥ دلار، که مبنای پولی بین‌المللی از بعد از جنگ تا آن تاریخ بود[نظام برتون وودز] نقض کرده و مقیاس دلار- طلا توسط سیستمی( شاید بهتر است بگوئیم بی سیستمی) از نرخ‌های شناور ارز جایگزین آن شد. از آن پس دلار نیز آماج ضرباتی شد که همه ارزهای ضعیف در معرض آن بودند.

در پایان جنگ ویتنام امپریالیسم ایالات متحده هم به علت خود جنگ و هم به علت از دست دادن نسبی قدرت خویش نسبت به سرمایه‌داران بزرگ متفق و رقیب، در موقعیت براستی تضعیف شده‌ای قرار گرفت.

(٣)

تاریخ دوره پس از جنگ جهانی دوم سرمایه‌داری با یک موج طولانی توسعه آغاز شد- شاید طولانی‌ترین توسعه تا آن هنگام- که به تقریب سه دهه دوام آورد. البته نه این که اصلاً وقفه‌ای در کار نباشد، کسادی‌ها کوتاه و ملایم بودند و هر رونقی که فرا می‌رسید فوری فراز جدیدی را نسبت به رونق پیشین ایجاد می‌کرد. الگوی رشد مزبور در سال‌های ٧٤-١٩٧٣ با آن چنان کسادی‌ای خاتمه یافت که کلیه کشورهای پیشرو را تحت الشعاع قرار داد و سخت‌ترین مورد کسادی از دهه سی[بحران بزرگ] تا آن هنگام بود. موضوع این بود که جنبش عظیم سرمایه گذاریی که برای جبران تلفات و کمبودهای دوران جنگ، سرمایه‌گذاری در زمینه صنایع جدید و فنونی نظیر دستگاه‌های الکترونیک و هواپیمای جت به وجود آمده بود، به گونه‌ای ادامه یافت که به هیچ وجه نتوانست به عنوان نیروی محرکه فراشد انباشت سرمایه عمل نماید. پس از آن نوع تازه‌ای از رکود به وجود آمد که به وسیله افزایش مُزمن بیکاری در کلیه کشورهای صنعتی سرمایه‌داری و رشد بی تناسب بدهی داخلی و بین‌المللی مشخص می‌شد.

در این اوضاع تجربه اقتصاد ایالات‌متحده از جنبه‌های مهمی‌ بی‌همتا بود. افزایش پدیده قرض تأمینی در زمینه مصرف و تورم بخش مالی اقتصاد که از سایر مراکز سرمایه‌داری بیشتر بود، موجب بروز عمل‌کردی نیرومندتر در مورد رشد«تولید ناخالص ملی» و اشتغال شده بود. اما آن روی سکه نیز رشد بسیار سریع نرخ تورم توأم با کسری تراز بازرگانی ناشی از آن و گرایش عمومی‌به «غیر صنعتی کردن» بود که بعداً بسیار وخیم‌تر شد. به همین دلیل بود که پس از دهه هفتاد اصطلاحاتی چون «سرزمین تنبلی» و «اقتصاد‌توخالی» برای توضیح وضع بد مملکتی، که در حال از دست دادن جایگاه رفیع و با دوام خود در میان قدرت‌های صنعتی جهان بود، به تدریج رواج یافت.

در خلال همین دوره بود که تعداد بی‌سابقه‌ای ارتداد در جمع پیروان امپراتوری به وقوع پیوست: اتیوپی در سال ١٩٧٤، مستعمره‌های آفریقائی پرتقال(آنگولا، موزامبیک، گینه بیسائو) در ٧٥-١٩٧٤، گرانادا در ١٩٧٩، نیکاراگوا در ١٩٧٩، ایران در ١٩٧٩ و زیمباوه در ١٩٨٠. در کلیه این موارد ایالات‌متحده ضمن ایفای نقش ضد‌انقلابی خود، محتاطانه از اعزام نیروهای نظامی‌خود‌داری کرد. روشن است که این خودداری نه ناشی از ضعف واشنگتن، که ناشی از تنفر شدید عمومی ‌نسبت به ماجراجوئی‌های نظامی‌خارجی و به طور کلی سیندروم ویتنام بود.

دهه هفتاد با تصرف سفارت ایالات‌متحده در تهران و به گروگان رفتن افراد درون آن از سوئی، و اعزام قوای شوروی به افغانستان برای پشتیبانی از یک حکومت دوست از سوی دیگرخاتمه یافت. اگر چه هر دوی این رویدادها به عنوان ضعف ایالات‌متحده تلقی شد اما این که واقعاً این طور باشد یا نه جای بحث دارد. آن چه مسلم است این رویدادها هنگامی‌ پیش آمدند که قدرت ایالات‌متحده در جهان در حال زوال بود. گروگان‌گیری و مداخله نظامی‌در افغانستان بی‌تردید به تحریک روحیه عظمت‌طلبی مردم آمریکا کمک کرد، و از این جهت عوامل مهمی ‌در چیدن صحنه برای انتخاب ریگان در سال ١٩٨٠ و پی آمدهای عصر ریگان بودند.

(٤)

انتخاب ریگان در ١٩٨٠ چرخشی تُند به راست را در سیاست‌های ایالات‌متحده نشان داد. حکومت تازه در هنگام تصدی مقام در ژانویه ١٩٨١، با دو مشکل بزرگ وابسته به هم مواجه بود: یکی کاهش قدرت ایالات‌متحده در جهان به طور نسبی، که دیدیم از جنگ ویتنام به این سو وجود آمد، و دیگری اُفت اقتصادی دوری که از ١٩٧٩ بر زمینه شرائط رکود- تورمی‌[stagflation] پس از دهه‌ی هفتاد آغاز شده بود. سیاست‌های انتخاب شده به گونه‌ای طراحی شده بودند که مشکلات مزبور را در طی دو مرحله بر طرف نمایند مرحله اول، عمیق کردن کسادی و هم زمان تدارک حمله‌ای سبعانه به جنبش سندیکائی، و بدین‌سان پائین آوردن نرخ تورم و تقویت شدید موقعیت سرمایه در مقابل کار، و بیمه کردن خویش در برابر از‌سرگیری تورم در رونق دوری آتی بود. مرحله دوم، که پیشاپیش و در حالی که کسادی در اوج خود بود با وضع قوانین لازم تدارک شده بود، ترکیبی بود از تراکم عظیم تسلیحات در زمان صلح و یک رفرم مالیاتی که تماماً به نفع ثروتمندان تنظیم شده بود. این دو سیاست، یکی با انبساط وسیع هزینه‌های حکومت و دیگری با ممانعت از امکان اضافه درآمد حکومت، عمل کرد آزادانه و نامحدود کسری بودجه‌ی بی‌سابقه را («‌کینزگرائی»)، که در سراسر عصر ریگان و پس از آن ادامه یافت، تضمین کردند.

رونق دوری ١٩٨٣ به علت سیاست‌های اعمال شده در سال‌های٨٢-١٩٨١ حکم‌فرما شد. نیروی محرکه‌‌‌‌ی این رونق کسری بودجه عظیم حکومتی بود که به وسیله‌‌‌‌ی مصرفی که از طریق قرض تأمین می‌شد و انفجار واقعی بخش مالی اقتصاد، که به مثابه قطب جاذب سودهای کلان شرکت‌ها و سرمایه‌داران ثروت‌مند عمل می‌کند، تقویت می‌شد. از جانب دیگر سرمایه‌گذاری خصوصی در زمینه ساخت کارخانه‌ها و تجهیزات هم چنان کُند باقی مانده و عمدتاً منحصر به ارتباطات، پردازش اطلاعات و تعداد کمی از صنایع جدید و سطح بالا، بازرگانی و ساختمان‌های اداری بود. روند « تخلیه» قسمت‌های سنتی صنعت که در دهه هفتاد شروع شده بود ادامه یافت و به موازات انتقال روزافزون وسائل تولید شرکت‌های چند ملیتی به کشورهای دارای کارگر ارزان تسریع شد. به ظاهر، یعنی به حساب شاخص‌های کلی، مثل « تولید ناخالص ملی» و «‌اشتغال کل»، اقتصاد در شرائط کاملاً خوبی به نظر می‌رسید، اما در زیر این ظاهر فریبنده نشانه‌های ضعف و از هم پاشیده‌گی به طور مداوم در حال افزایش بودند.

این اوضاع به ویژه در سطح بین‌المللی حاد و آشکار شد. کسری تراز پرداخت‌های ایالات‌متحده پیش از دوره تصدی ریگان شتاب گرفت. هم مصرف کننده و هم تولیدکننده‌‌‌‌ی آمریکائی درست در هنگامی‌که قدرت رقابت صادراتی ایالات‌متحده در بازارهای جهانی در حال کاهش بود، اشتهای ظاهراً سیری‌ناپذیر خود را برای کالاهای خارجی و به خصوص ژاپنی بیشتر می‌کردند. به منظور بهبود این عدم تعادل فاحش و رشد یابنده، ایالات‌متحده ناچاراً بر استقراض از کشورهای دارای مازاد صادراتی تکیه زد. نتیجه اعجاب آور این عمل این بود که ایالات‌متحده که در هنگام روی کار آمدن ریگان بزرگ‌ترین اعتبار دهنده جهان بود، به هنگام ترک تصدی وی به بزرگ‌ترین کشور بدهکار جهان تبدیل شده بود. (بر طبق آمارهای رسمی، دارائی متعلق به ایالات‌متحده در خارج از کشور در سال ١٩٨٠، ٣/١٠٦میلیارد بیشتر از متعلقات خارجی‌ها در ایالات‌متحده بود. این رابطه در سال ١٩٨٧ به یک تراز ٢/٣٦٨ میلیاردی به نفع خارجی‌ها برگزدانیده شده است. ).

در عمل کرد اقتصاد ایالات‌متحده در خلال عصر ریگان خیلی بیشتر از این می‌توان سخن گفت، ولی شاید مطالب پیش گفته برای روشن شدن گرایش‌های اصلی کافی باشند. مسأله‌ای که هنوز باقی مانده است مربوط به ارقام رسمی‌ای تحت عنوان « دفاع ملی» می‌توان دریافت: رقم ٨٨٧ میلیارد دلاری دهه هفتاد به ٢٨٤٥ میلیارد دلار در دهه هشتاد نمو کرده است؛ جهشی٢٢٢درصدی!

بی شک یکی از علل این افزایش افسانه‌ای یافتن راه در روئی برای مصرف کسر بودجه پیش بینی شده در دکترین کینزگرائی نظامی، که به طور غیر رسمی‌پذیرفته شده بود، می‌باشد. اما داستان به این جا ختم نمی‌شود. جناح راست حکومتی در ایالات‌متحده، ضمن بزرگ کزدن موضوع، عزاداری مفصلی به راه انداخته و دستگاه حکومتی کارتر را به مناسبت« از دست دادن» تعداد هراس‌انگیزی از وابستگان قبلی که باید در حصار امپراتوری حفظ و یا ( نظیر مستعمره‌های پرتقال) به این حصار داخل می‌شدند، به شدت سرزنش می‌کرد. ریگان نیز به طور کامل در این نقطه نظرات سهیم بود و در واقع قسمت عمده مبارزه خویش را علیه کارتر بر اساس خط مشی مبتنی بر تجدید موقعیت ابر قدرتی کشور قرار داده بود. هسته مرکزی این خط‌مشی، افزایش کلان تسلیحاتی‌ای بود که وی پس از ورود به کاخ سفید بلافاصله شروع به اجرای آن نمود. از طریق مسلح شدن تا دندان، ایالات‌متحده مطمئناً خواهد توانست «دوباره قد بر افراشته» (‌از‌اصطلاح‌های مورد علاقه ریگان)، بار دیگر با قاطعیت بر « امپراتوری شیطان» ( نامی‌که برای اتحاد شوروی به کار می‌برد) غلبه نماید، خسارات حکومت‌های گذشته را جبران و مقام مسلط قبلی خود را در جهان سرمایه‌داری احیأ کند.

آه از این همه خیال باطل! تنها پیروزی بزرگ سال‌های حاکمیت ریگان، تجاوز به گرانادا در سال ١٩٨٣ و سرنگون کردن رژیم انقلابی آن و انتصاب حکومتی دست‌نشانده به جای آن بود. پیروزی بدنامی‌که توسط مقتدرترین قدرت نظامی‌علیه یک جزیره بسیار کوچک صد و پانزده هزار نفری به دست آمد. در واقع شکست ریگان در زمینه براندازی حکومت انقلابی نیکاراگوا، به رغم همه کوشش‌هائی که از همان آغاز تصدی قدرت به عمل آورد، حقیقت را به خوبی نمایان می‌کرد. ریگان در طی دوره رمام‌داری خود بارها اقدام‌های خویش را تا مرز کنار گزاردن جنگ براندازی و با واسطه[ توسط کونتراها] و تبدیل آن به تجاوز مستقیم به وسیله سربازان ایالات‌متحده پیش برد. ولی هر بار سیندروم ویتنام، که خود را در آرا افکار عمومی، تظاهرات‌ها ، اپوزسیون کنگره و بی میلی در خود نیروهای نظامی‌آشکار می‌کرد، مانع می‌شد. بزرگ‌ترین استهزأ عصر ریگان این بود که برنامه‌ای چند تریلیون دلاری برای احیأ قدرت ایالات‌متحده تنها ماشین نظامی‌غول پیکری را به وجود آورده است که حتی در شرائط بسیار ضروری هم به عنوان ابزار پیشبرد سیاستها قابل استفاده نیست.

وقتی ریگان در ٢١ ژانویه ١٩٨٩ کاخ سفید را ترک کرد، واضح بود که کوشش‌های هشت ساله وی برای جلوگیری و برگردانیدن سیر زوال دهه شصت و هفتاد امپراتوری، پایانی قطعی برای هر کوششی در این زمینه را رقم زده است.

(٥)

زوال نسبی ایالات‌متحده به عنوان قدرتی جهانی به معنای پایان امپریالیسم ایالات‌متحده نیست، بدین معناست که دیگر قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری – به خصوص آلمان غربی و شرکایش در جامعه اروپائی در غرب و ژاپن در شرق- که در گذشته بخش‌های تابعه امپراتوری جهانی ایالات‌متحده محسوب می‌شدند، اینک در روند فروپاشی ارتباط‌های تابعانه، ارتباط‌های مزبور را به مثابه قلمروهای وابسته به خودی که با آن‌ها روابط اقتصادی و سیاسی مستحکمی‌ دارند، تلقی می‌کنند. به عبارت دیگر دنیای سرمایه‌داری در عوض ایجاد هرمی‌ یگانه و قدرتی مسلط در رأس آن در حال تفکیک و به سه هرم جداگانه می‌باشد. البته این فراشد بسیار پیچیده‌ست و تا تکمیل آن راه زیادی باقی‌ست. در این ضمن روابط وابسته‌گی تازه‌ای شکل خواهد گرفت. اهرام ثلاثه ( یا امپراتوری‌ها ) همه به یک اندازه نخواهند بود و درجه انبساط و انقباض آن‌ها در آینده متفاوت خواهد بود؛ گاهی یکی از آن‌ها به حساب دیگران سود می‌برد؛ گاهی شاید بخشی که اینک در خارج از سیستم است، جذب آن شود، یا قسمتی از سیستم به دنیای خارج ملحق شود. حتی احتمال دارد( برخی می‌گویند احتمال قریب به یقین) که یک یا دو امپراتوری مرکب دنیای سرمایه‌داری را تحت رهبری اتحاد شوروی یا چین و یا هر دو با هم متحد نمایند. اوضاع عمومی‌در معرض دگرگونی‌های پی در پی می‌باشد و امکان بروز ترکیبات و تغیرات فراوانی وجود دارد. در هر حال ظاهراً امکان هیچ‌گونه پیش‌بینی قابل اعتمادی در این مرحله نیست، ولی به احتمال زیاد کسانی که در انتظار اخبار غیر‌منتظره‌اند مأیوس نخواهند شد.

در حالی که تصور می‌کنم مطالعه در باره نوع معین روابط درون امپریالیستی در دهه آینده یا پس از آن امر مفیدی نباشد، ولی در عین حال اعتقاد دارم که می‌توان برخی گرایش‌های عام که همه امپریالیست‌ها – یعنی سرمایه‌داری به عنوان یک کل – را تحت تأثیر قرار می‌دهند، مشخص کرد. و فکر می‌کنم این گرایش‌های عام به همراه عوامل بسیار دیگری موجب تعین تغیرات آینده امپریالیست‌های جداگانه و نیز ارتباط‌های متقابل آن‌ها خواهند شد.

گرایش‌های مورد بحث جدید نیست و جمله‌گی از تضاد اصلی سیستم سرمایه‌داری در مرحله بلوغ آن ناشی می‌شوند. چکیده این مطلب در آخرین اثر جون رابینسون چنین بیان شده است:« موفقیت حاصل طبیعی سیستم کاملاً توسعه یافته سرمایه‌داری نمی‌باشد، به طوری که خود همین انباشت سرمایه از راه افزایش و ازدیاد اندوخته‌ها از یک سو و از راه سیراب کردن تقاضا برای سرمایه تازه از سوی دیگر، دست‌یابی به موفقیت را سخت‌تر کرده است.»

موضوع ساده است. سیستم هنگامی ‌قرین موفقیت است که انباشت سرمایه تا مرز خفه‌گی پیشرفت کند. اما یک مکانیسم بازخورد [feed back]منفی نیز در کار است؛ انباشت تقاضا را برآورده می‌کند که آن را پیش براند و سپس با یک لنگش، توفیقی را که ایجاد کرده است از بین ببرد [ گاو نُه من شیر]. در پایان جنگ جهانی دوم بسیاری از کارخانه‌های تولیدی و تجهیزان، ویران شده و تعداد بیشتری نیز فرسوده شده بودند و باید تعویض می‌شدند؛صنایع نوپائی که بر اساس دست آوردهای فنی دوران جنگ ایجاد شده بودند، باید توسعه می‌یافتند. مجاری پیشین تجارت بازگشوده و مجاری تازه‌ای نیز ایجاد شد. سیستم پولی مناسبی که بر اساس طلا . و دلار به وجود آمده بود، امکان بازسازی جریان‌های پول و. سرمایه به مثابه نیروی حیاتی هر اقتصاد فعال را ایجاد کرد. در یک کلام کلیه پیش‌شرط‌های لازم برای یک موج بزرگ انباشت سرمایه مهیا بود. فراشد انباشت پس از آغاز مرتب خود را تقویت می‌کرد. اطمینان کسب و کار که به علت هرج و مرج زمان جنگ و خاطره بحران بزرگ سست شده بود شروع به بهبود کرد و در عین حال به نیرویی برای جلو راندن فراشد انباشت تبدیل شد. جنگ کُره به عنوان رویدادی با منشأ غیر اقتصادی، چون یک نیروی محرکه اضافه، برنامه‌‌‌‌ی کلان نوسازی تسلیحاتی را در بزرگ‌ترین قسمت سیستم به همراه آورد.

ماهیت توسعه پس از جنگ دنیای سرمایه‌داری، که شاید طولانی‌ترین و نیرومندترین نمونه در طول عمر سیستم باشد، بدین گونه بود. اما همه عواملی که برای یک موج بلند صعودی گرد آمده بود ماهیتی موقتی داشتند. کمبودهای دوران جنگ پایان یافت؛ صنایع جدید که زمانی از پایه ایجاد شده بودند، اینک تنها نیاز به تغیر داشتند. جریان‌های مبادله و پول در مجاری جدید خویش استقرار یافته بودند و. از این رو این توسعه طولانی در اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد شروع به فروکش کرد و به کسادی شدید سالهای ٧٤-١٩٧٣ منجر شد. رونق دوری پس از آن نیز بر طبق مقیاس‌های دوره پس از جنگ ضعیف بود و به نوبه خود جایش را به کسادی شدیدتر سال‌های ٨٢-١٩٧٩ سپرد. در طول این توسعه رشد بدهی، چه خصوصی وچه دولتی، به عنوان نیروئی جدید با نرخ رشدی سریع‌تر از رشد مجموع بازده کالا و خدمات شروع به ایفای نقشی کرد که قرار بود در دهه هشتاد هر چه تعین کننده‌تر شود. موتور سنتی رشد سرمایه‌داری، یعنی سرمایه‌گذاری خصوصی، به تدریج ضعیف و منزوی شده و افزایش بدهی با شتابی بی‌تناسب به، عنوان موتور جدید، جای آن را گرفته است.

توسعه مزبور، لااقل تا حدی، در همه جهان سرمایه‌داری رخ داد، اما در ایالات‌متحده زودتر آغاز شد و با آن چنان سرعت بیشتری نسبت به بقیه مناطق پیش رفت که در عصر ریگان افزایش بدهی ایالات‌متحده به عامل قاطعی در تنظیم سیر سیستم به عنوان یک کل تبدیل شده بود. به طور خلاصه می‌توان گفت که توسعه طولانی دهه هشتاد ایالات‌متحده نه به نیروی سرمایه‌گذاری خصوصی، که به عنوان عاملی کُند کننده عمل می‌کرد، بل به نیروی رشد بدهی که وجوه لازم را برای توسعه حکومت و ترکیبات مصرف در «‌تولید ناخالص ملی» تهیه نمود انجام گرفت.

لذا به دلائلی که در بالا به آن‌ها اشاره شده است قسمت اعظم کالاهائی که از راه کسب یا از طریق خانواده‌ها خریداری می‌شد، شکل واردات به خود گرفت و بیشتر آن هم به وسیله چند ملیتی‌های آمریکائی، که ابزار تولید خویش را به خارج انتقال داده بودند، تهیه شده بود. نتیجه حاصله از این امر پدیده مشهور کسری‌های دوگانه- کسری بودجه و کسری تجاری ملی – بود. آن چه مسلم است مازاد تجاری اروپائیان در غرب و ژاپن و «چهار ببر» (کُره جنوبی، تایوان، هنگ کنگ و سنگاپور) در شرق، مکمل کسری تجاری ایالات‌متحده می‌باشد. این مازادها معادل پویای سرمایه‌گذاری‌اند و اقتصاد کشورهای مزبور را همان گونه که در طی این سال‌ها تجلی نموده به خوبی اداره کرده است. آن طور که پال داویدسون کینزگرای سابق و اقتصاددان برجسته آمریکائی آن را بیان کرد:«کسری بودجه و کسری تراز خارجی» اهرم‌هائی هستند که ایالات‌متحده از آن‌ها برای نجات جهان صنعتی از بحران بزرگ دوم قرن بیستم بهره گرفت»(نیویورک تایمز، ص سرمقاله، ٢٣ ژانویه١٩٨٩)

در این جا مجال بررسی همه استنباط‌های جانبی این تحلیل وجود ندارد. قصد ما تشریح بسیار محدود این موضوع است که تعادل نسبی جهان سرمایه‌داری در آستانه ورود به دهه١٩٩٠ بر شالوده بسیار لرزانی قرار دارد. هیچ نشانه‌ای از یک موج تازه‌‌‌‌ی انباشت سرمایه از نوعی که موجب توسعه طولانی پس از جنگ شد در افق دیده نمی‌شود؛ هر کس اندک معلوماتی در باره تاریخ سرمایه‌داری داشته باشد می‌داند که حباب‌های قرض الزاماً ناپایدار و خودکُشنده اند؛ هر چند ممکن است مادامی‌که وجود دارند به نحوی فریبنده جلوه نمایند. البته مقصود این نیست که نظم فعلی حتماً باید مضمحل گردد، این یک احتمال است، هر چند در این صورت «soft Landing»* نیز محتمل است. مسأله این است که هر دوی این عوامل محرکه که سیستم اینک بر آن‌ها متکی‌ست، دیر یا زود، دیگر به شکل فعلی خود قادر به عمل نخواهند بود. و آن وقت است که سرمایه‌داری به قعر دوره‌‌‌‌ی بحران جدیدی می‌افتد، یا می‌لغزد، که راه خروج از آن نه ساده و نه روشن خواهد بود.

فرض بر این است که در دهه‌ی آینده امپریالیست‌های سه‌گانه‌ای که در حال شکل‌گیری هستند، می‌بایست در چنین اوضاعی فعالیت نمایند. در این اوضاع مشکل. عقل سلیم حکم می‌کند که اقدام صحیح تنها گردآئی صمیمانه مدعیان اصلی و تصمیم‌گیری بر روی برنامه‌ای‌ست که به منظور تعین مسیر رشد کم و بیش پیوسته سیستم، به عنوان یک کل، طراحی شده باشد؛ که در آن صورت نفع همگان را در بر خواهد داشت. البته من بشخصه باور نمی‌کنم در صورتی که کلیه شرکاء مجبور به پذیرفتن اقداماتی علیه طبقات سرمایه‌دار خودی( مثلاً در زمینه توزیع درآمد و کنترل سرمایه‌گذاری) نباشند، چنین برنامه‌ای اصلاً بتواند وجود داشته باشد. اما بگذارید به منظور ادامه بحث فرض کنیم که چنین برنامه‌ای در عمل وجود دارد. در این صورت شانس پذیرش و اجرای آن توسط گروه‌های مختلف ائتلاف تا چه اندازه است؟

در صورتی که بخواهیم با جمع‌بندی از سده ها تاریخ سرمایه‌داری قضاوت نمائیم، باید بگوئیم که در حقیقت شانس بسیار کمی‌ وجود دارد. امپریالیست‌های در حال رقابت هرگز نخواهند توانست بر سر منافع سیستم به عنوان یک کل متفق شوند، زیرا هر یک به طور جداگانه و پیوسته آن چه را که منافع خود می‌انگارد دنبال می‌کند و انگاره‌های مختلف همواره به طور متقابل یک دیگر را نفی می‌کنند- تا حدی که همیشه به جنگ ختم می‌شوند. درست است که در طی دوره‌هائی که یک سلطه‌‌‌‌ی تک قدرتی وجود داشت، اختلاف‌ها، ضمن این که هرگز از بین نرفتند، تحت کنترل قرار داشت و از بروز جنگ ممانعت به عمل آمد، اما این نیز حقیقت دارد که به محض این که رقابت جانشین سلطه شود مناقشه بالا گرفته و وضع به حالت عادی باز می‌گردد. این عیناً وضعیتی بود که پس ار سپری شدن سلطه انگلستان در سده نوزدهم به وجود آمد. تصور این موضوع مشکل است که بتوان حتی یک دلیل معتبر پیدا نمود تا بتواند بازآفرینی همین حالت را در شرائطی که سلطه ایالات‌متحده در سده بیستم در حال سپری شدن است نفی کند. به طور قطع ادله‌‌‌‌ی محکمی‌ برای اثبات این امر وجود دارد که جنگ میان قدرت‌های بزرگ دارنده‌‌‌‌ی نیروی هسته‌ای بسیار بعید است؛ و این البته یک فرق اساسی میان گذشته و حال می‌باشد. هر چند این مطلب مسلماً حقیقت دارد و بی نهایت مهم می‌باشد، اما از لحاظ موضوع مورد علاقه ما اهمیت چندانی ندارد. موضوع اخیر مربوط به قسمت پایانی یک دوره رقابت میان امپریالیست‌های جداگانه نمی‌باشد، بل مربوط به دوره‌ای‌ست که هم اکنون در حال رخ دادن است. از این حیث شباهت‌ها با گذشته خیلی بیشتر از تفاوت‌ها‌ست.

اگر این مسأله درست باشد که در آینده‌ای قابل پیش بینی جهان گرفتار بحرانی مُزمن خواهد شد، آن گاه طبیعتاً مشغله ذهنی عمده هر یک از امپریالیست‌های در حال رقابت، در هر مقطع زمانی مفروض، مواجهه با آن جنبه‌‌‌‌ی بخصوص از موقعیت عمومی‌ست که به منافع خودش بیشتر لطمه می‌زند. این دقیقاً وضعی بود که در بحران بزرگ دهه سی وجود داشت، و ما می‌دانیم که دقیقاً به کدام نظم بین‌المللی‌ای منتهی شد. در آن هنگام هر مدعی‌ای به طور پیوسته سعی می‌کرد که موقعیت خود را به حساب دیگران استحکام بخشد. برای مثال، به وسیله توسعه یا افزایش مازاد صادرات خود. هر یک خویشتن را در مقابل دیگران ناگزیر به دفاع، مثلاً از راه ترقی تعرفه‌ها، یا اعمال محدودیت‌های دیگر در مورد واردات احساس می‌کرد. در عین حال همه در افزودن بر تعداد موکلین و وابستگان تا مرز امکان کنترل مؤثر پیش تاختند. در نتیجه بلوک‌های مبادله- و – پول به وجود آمد که از درون به نحو کم و بیش مستحکمی‌ برای انجام وظیفه در راه منافع یک قدرت مسلط صنعتی/مالی هماهنگ شده و از بیرون برای حفاظت از آن چه که در گذشته به دست آمده بود، آماده بودند. در شرائط آن زمان و به عللی که در این جا نیازی به تکرار آن نیست، قدرت‌‌های مسلط رقیب به دو گروه تقسیم شدند که به طور ساده به « داراها» (بریتانیا، فرانسه وایالات‌متحده) و « ندارها» ( آلمان، ایتالیا و ژاپن) شناخته می‌شدند؛ با این تفاوت که گروه اول بیشتر به سمت دفاع و گروه دوم بیشتر به سمت حمله جهت‌گیری داشتند. در واقع همین ترکیب خاص بود که به سوی رشته رویدادهائی هدایت شد که به جنگ جهانی دوم و خاتمه یافتن خود بحران بزرگ منجر شد.

با توجه به صحنه بین‌المللی امروز می‌توان مشاهده کرد که حتی هنگامی‌که مرحله‌‌‌‌ی بحران مُزمن هنوز بیشتر بالقوه‌ست تا بالفعل، با وجود این نشانه‌های شکل‌گیری بلوک‌های مبادله- و- پول( مثلاً معاهده «‌مبادله آزاد» میان ایالات‌متحده و کانادا، اقدام‌های انجام شده برای حذف مرزهای داخلی در جامعه اروپائی، افزایش سلطه بازرگانی و مالی ژاپنی‌ها در آسیای جنوب شرقی) از همین حالا به وجود آمده اند. بنا به دلائل بسیار انتظار می‌رود به همان میزانی که اثر تعادلی « کسری‌های دوگانه» ایالات‌متحده تضعیف می‌شوند، بر سرعت این گرایش‌ها که به نظر می‌رسد خوب تثبیت شده اند، افزوده شود. آن‌گاه که این امر به وقوع پیوندد، عصر امپریالیستی جدید به طور جدی آغاز خواهد شد.

تردید دارم که در این مرحله دیگر بتوان مطالب سودمند خیلی بیشتر دیگری ارائه نمود، فقط باید این نکته را اضافه کنم که گویا سناریوئی که در بالا تصویر شده است، نطفه‌های جنگ میان امپریالیست‌ها را که در دوران بحران بزرگ از همان آغاز پیدا بود شامل نمی‌شود. مطمئناً ایالات‌متحده وضعیت دفاعی خویش را در آینده حفظ خواهد کرد، و چون حالت و وضعیت تهاجمی‌امپریالیست‌های دیگر تنها متکی به قدرت اقتصادی(صنعتی و مالی) می‌باشد، هر کوششی نیز از سوی آن‌ها برای افزودن بر بنیه نظامی، به جای تقویت موجب تضعیف آن‌ها خواهد شد. در ضمن ایالات‌متحده برای حفظ موقعیت دفاعی خود در عصر جدید امپریالیستی نه تنها احتیاج به قدرت نظامی‌بیشتری ندارد که حتی باید برتری فاحش نظامی‌خویش را در شرائط فعلی، که چون سنگ آسیابی به دور گردن اقتصاد کشور افتاده است، کمتر نماید. پس این تنها وجود سلاح‌های هسته‌ای نیست که باعث نامحتمل به نظر آمدن جنگ‌های بزرگ می‌شود.

منبع: www.chalyavi.com

e-mail: A@chalyavi



* فرود سفینه‌ای آسمانی برای جلوگیری از خرابی و ویرانی در روی زمین


Bookmark and Share
این مطلب تاکنون 394 بار خوانده شده است -   بحث و نظر