مشاهده نسخه کامل مقاله -
دریافت نسخه
PDF
متوجه نشدیم که چگونه، ولی در هر حال آقای آجودانی نتیچه میگیرد که اندیشههای
سوسیال دموکراسی ایران [که آن را با اندیشههای مساوات اجتماعی اشتباه میگیرد] در
ایران اوائل قرن بیستم کاربردی ندارد. اما حیدرعموقلی طبق این نقل قولهای انتخابی
آقای آجودانی با جا انداختن اندیشهی مشروطه مشکل دارد نه سوسیالیسم! آقای آجودانی
شما میتوانستید بجای سؤال قبلی خود بپرسید:
«راستی اگر وضع مردم و زمانه تا این اندازه عقبمانده بود، چه معجزهای رخ داد که
دو سال بعد مردمی که اسمی از مشروطه نشنیده بودند و به قول حیدرعموقلی « آن را حمل
بریک چیز فوق العاده کرده، مطلقا ً ملتفت نمیشدند که نتیجه آن چه خواهد شد»
تظاهراتهای سراسری علیه حکومت براه انداختند و ظرف چند ماه شاه را وادار به امضاء
مشروطه کردند؟»
حیدرعموقلی در آن تاریخ فقط یک مرد بیست و سه ساله بود که از یازده سالهگی از
ایران خارج شده و در روسیه رشد و تحصیل کرده و احتمالا ًبه واسطهی شغلی اتفاقی
وارد ایران شده بوده است؛ و خود وی در توضیح مشاجرهای که با متولیباشی در حین
اقامتش در مشهد داشته است میگوید« چون زبان فارسی را خوب نمیدانستم لذا تمام
صحبتهای ما به توسط مترجم رد و بدل میشد»( تقریرات حیدرعموقلی نقل از ملک زاده
ص بیست و نُة چکیده انقلاب) طبیعی است که چنین جوانی در امرخطیری که درنظر دارد
انجام دهد، در وهلهی اول قادر به تشخیص دقیق شرائط و ساختار سیاسی و اجتماعی ایران
نشود. او در همان دورهی مشهد میگوید: « چون من از ترتیبات حکومتی ایران به طوری
که باید مطلع نبودم و نمیدانستم که عموم حکومتهای ایران به همین ترتیب و منوال
سلوک مینمایند،لهذا در خیال خود تصور میکردم که پس ازعزل این حاکم سفاک ظالم
[نیرالدوله که با شورش مردم که خود حیدر در ایجاد آن نقش داشت تعویض شده بود]، حاکم
دیگری که میآید از اعمال حکومت سابق متنبه شده ، اقدام به کارهای بد و مردم آزاری
وبی قانونی نکرده، با خلق خدا به عدالت رفتارخواهد کرد.» (چکیده انقلاب ص ٣١) .از
این رو استناد کردن به اظهار یأس موقتی چنین شخصی و گرفتن این نتیجه که: « چگونه
میشد از سوسیال دموکراسی و اندیشههای مساوات اجتماعی سخن گفت و به آسانی هم فرقه
تشکیل داد؟» جز گلآلود کردن آب برای اثبات چیزی که ما در ورای حقیقت در قلب خود
داریم چه چیز دیگری میتواند باشد؟ خاصه این که بلافاصله خود با آوردن شاهد عینی به
رشد اندیشههای سوسیال دموکراسی با استقرار شعبه سوسیال دموکراسی در همان مشهد
اعتراف کنیم و حتی آن را معجزه بنامیم.آقای دکتر شما چرا بیراهه را انتخاب
میکنید.آیا ما باید باور کنیم که شما حتی با فاصلهای بیش از یک قرن از حیدرعموقلی
بیست وسه ساله، هنوز علل رشد جنبش مشروطه و طیف تفکرات مربوط به آن را نمیدانید؟
ایشان دربررسی جنبش اجتماعیون عامیون ایران چند هدف را دنبال میکند:
ا)- سوسیال دموکراتهای ایران از تاریخ و فرهنگ جامعهی خود بی خبر بودند:
«
اما نامههائی که از گروهی از سوسیال دموکراتهای تبریز در دست است و در سال
١٩٠٨میلادی نوشته شده است ،عمق فاجعه و حد و حدود بی ریشگی و بی اطلاعی سوسیال
دموکراتهای وطنی و سوسیال دموکراتیسم ایرانی آن دوره را به نمایش میگذارد و نشان
میدهد «چپ» ایران در آن دوره تا چه اندازه بی هویت و نا آشنا به تاریخ و جامعهی
خود بوده است.......آرشاویرچلنگریان یکی ازسوسیال دموکراتهای ایران ،
نامهای از تبریز به کارل کائوتسکی یکی از رهبران برجستهی جنبش سوسیال
دموکراسی آلمان مینویسد و از طرف گروه، دست به دامن او میشود تا در بارهی
ماهیت انقلاب مشروطه و وظیفهی سوسیال دموکراتها درچنین انقلابی نظر بدهد.»
چلنگریان دو سؤال از کائوتسکی میپرسد:«
١-نظر شما در باره خصلت انقلاب ایران چیست؟(توضیح): آیا قهقرائی است؟ ٢-شرکت سوسیال
دموکراتها دریک جنبش کاملاً دموکراتیک پیشرو و مترقی یا دریک جنبش قهقرائی از چه
نوع میتواند باشد؟ (توضیح): بدیهی است که این شرکت جستن نباید به اصول اساسی ما
خدشه وارد سازد.
»
(صص ٤١٨-٤١٧ )
آجودانی خلاصه جواب کائوتسکی را مینویسد:« برای من میسر نیست
جواب کاملی به نامه شما بدهم.....مشکل بتوان وضع کشوری را که کم میشناسم و در آن
ناگهان نیروها و اقشار نوینی ظاهر گشتهاند......داوری کنم.لیکن به نظرم با راحتی
وجدان میتوان گفت که سوسیالیستهای ایرانی وظیفه دارند در جنبش دموکراتیک شرکت
جویند.سوسیالیستها چون دموکراتهای ساده در میان دموکراتهای بورژوا و خرده بورژا، در
مبارزه شرکت میجویند.لکن نزد آنان مبارزه برای دموکراسی یک مبارزهی طبقاتی است.»
(ص٤١٩)
« نامهها و گزارشهای سوسیالدموکراتهای تبریز به کائوتسکی و پلخانف نشان
دهندهی سر در گمی جریانهای سوسیالدموکرات درایران آن دوره است.» (ص٤٢١)
کشته ازبس که فزون است کفن نتوان کرد. این همه بی اطلاعی از پدیدهای که نقد میشود
برای یک محقق واقعاً در نوع خود کمنظیر است. اولاً وجود ارتباط تئوریک –
ایدئولوژیک و حتی سازمانی میان احزاب سوسیال دموکرات در آن دورهی مورد نظر در
چارچوب بین الملل دوم کمونیستی ،یک امر عادی و حتی بسیار عادی بود. بینالملل
کمونیستی که با شرکت احزاب سوسیال دموکرات از همه نقاط دنیا تشکیل میشد، در مواجهه
با سیاستهای جهانی سرمایهداری به جمعبندی روشهای سیاسی مشترک و نیز مبارزه با
انحرافات تئوریک میان خود میپرداخت. چون دیگر از نیمهی دوم قرن نوزدهم سیاست و
اقتصاد به طور کامل به امری جهانی بدل شده بود.و اگر گروه کوچکی سوسیال دموکرات از
تبریز توانسته بود چنان ارتباط جهانیای برای خود ایجاد کند که با بزرگترین
تئوریسین مارکسیسم در آن موقع مسائل و مشکلات تئوریک خود را در میان بگذارد، تنها و
تنها به معنای بالا بودن درجه آگاهی و بلوغ سیاسی چنین گروهی بوده است .اما برای
روشنترکردن موضوع یک مثال از بیشمار موارد مشابه را نقل کنم که « عمق فاجعه و حد
و حدود بی ریشهگی و بی اطلاعی» آجودانی را نشان میدهد و در عین حال علامتی است
برای سرسری انگاری جانبدارانهی امر تحقیق از سوی ایشان.
پِلخانف
پدر مارکسیسم روسیه و تئوریسین و فیلسوف که به هیچ صورتی انگ «سردرگمی» به او
نمیچسبد در مورد انقلاب ١٩٠٥ روسیه سؤالهائی را از سوسیالیستهای خارجی و در
رأساشان کائوتسکی میکند که ما از زبان لنین به آنها گوش میکنیم:
« پلخانف از کائوتسکی میپرسد:١-خصلت عام انقلاب روسیه چیست ، بورژوائی یا
سوسیالیستی؟ ٢-روش سوسیال – دموکراتها نسبت به بورژوادموکراتها چه باید باشد؟ ٣ -
آیا حزب سوسیال دموکرات باید در انتخابات دوما از احزاب مخالف دولت پشتیبانی
کند؟(دسامبر هزار و نهصد وشش پیشگفتار به ترجمه روسی جزوه کائوتسکی به نام نیروهای
محرکه و چشم انداز انقلاب روسیه)
راستی سوالات پلخانف از کائوتسکی چقدر به سؤالات سوسیال دموکراتهای «سردرگم» تبریز
شبیه بوده است؟
حالابشنویم از خود لنین:
«کارگران
مترقی روسیه مدتهاست که کائوتسکی را نویسنده خودشان میدانند، نویسندهای که
نه تنها قادر به تشریح و پروراندن آموزشهای تئوریک مارکسیسم انقلابی است ،بلکه هم
چنین قادر است این آموزش تئوریک را با تحلیل جامعی از فاکتها، در حل مسائل غامض و
پیچیدهی انقلاب روسیه هوشمندانه بهکار بندد.....اکنون برای سوسیال دموکراتهای
روس اهمیتی سه چندان دارد که به نظریات کائوتسکی در بارهی مسألهی اساسی انقلاب به
دقت توجه کنند.»
(همان جا)
لنین قطعاً نمیتوانسته است ظهور دکتر آجودانی را پیشبینی کند، وگرنه چنین بیپروا
بی اطلاعی خود را از جامعهی روسیه بروز نمیداد و«دست به دامن» غریبهای آلمانی
نمیشد که بعداً برخی اهالی تبریز نیز به او تأسی کرده چنین «فاجعهی عمیقی» را
ببار آورند.اما نویسنده محترم برای رسیدن به هدف خود که همانا نشان دادن بی خبری و
بی اطلاعی سوسیال دموکراتها از جامعه ایران میباشد، آشکارا به جراحی حقیقت
میپردازد و قسمتهایی از نامه را که دقیقاً عکس نتیجهگیریهای او را نشان میدهد
پنهان میسازد؛ و بی عهدی عمیق خود به حقیقت را به اوج میرساند.غافل از این که
حقیقت تاب مستوری ندارد.خواننده محترم در نامهی چلنگریان میتواند بخواند: « ضمن
ارائهی خلاصه این دو نقطه نظر، ما مطمئن هستیم که در عین حال شما تا حدی در جریان
واقعیت کشور ما قرار دارید تا بتوانید نظر شخصی خودتان را در بارهی خصلت انقلاب
ایران به ما بنویسید.آنچه معلومات شما را در این زمینه تکمیل خواهد کردعبارتست از
اطلاعات مندرجه در مطبوعات و پارهای کتب آلمانی و تحقیقات انجام شده در بارهی وضع
اقتصادی و اجتماعی ایران.اما هرگاه شما دادههای لازم برای فرموله کردن نطرات خود
را در اختیار نداشته باشید، ما آماده ایم که همه نوع اطلاعات را که در اینجا
جمعآوری توانیم کرد در اختیارتان بگذاریم؛ در این صورت کافیست که شما
پرسشنامهای ارسال دارید تا ما آن را پر کرده، فوراً به شما باز گردانیم.»
قضاوت با شماست؛ چه کسی «ناآشنا و بیگانه به ناریخ و جامعهی خود» است ؟ آجودانی
یا چلنگریان؟ آجودانی ازفحوای پاسخ کائوتسکی چنین جمعبندی میکند:
«منظور
روشن او از طرح این مباحث این بود که سوسیال دموکراتهای ایران به جای آن که به
تجهیز کارگران و تبلیغ اندیشههای مارکسیستی بپردازند، باید به حمایت از انقلاب
مشروطه و آزادیهای بورژوائی برخیزند و فعالانه در انقلاب شرکت کنند.»
(ص ٤١٩) البته این مکنون قلبی محقق ماست، وگر نه تا آنجا که به کائوتسکی مربوط
میشود بلافاصله اضافه میکند:
«لکن
نزد آنان مبارزه برای دموکراسی یک مبارزه طبقاتی است».
آیا خوانندهی محترم به جز« تجهیز کارگران و تبلیغ اندیشههای مارکسیستی» راه دیگری
برای مبارزه طبقاتی میشناسد؟
آجودانی مبارزهی همزمان برای آزادیهای بورژائی و مبارزه علیه بورژوازی را به
عنوان یک پروسهی واحد درک نمیکند؛ این دیگرمشکل ما نیست؛ خوب بود ایشان ما را با
دانشجویان خود اشتباه نمیگرفت. سؤالاتی که سوسیال دموکراتهای تبریز و همچنین
سوسیال دموکراتهای روسیه از کائوتسکی میکنند پیرامون اساسیترین مسائل تئوریکی و
برنامهای انقلاب این دو کشور در ربع اول قرن بیستم بود. هر دو جریان میپرسند:خصلت
انقلاب ما چیست؟ چلنگریان میپرسد دموکراتیک یا ارتجاعی؛ پلخانوف میپرسد
دموکراتیکی یا سوسیالیستی و دوم: آیا ما باید در این انقلاب شرکت کنیم یا نه و
برخوردمان به نیروهای ارتجاعی و دموکرات باید چگونه باشد.پاسخ به چنین سؤالاتی تعین
کنندهی اصلیترین بندهای برنامه ای یک طرح توسعه اجتماعی و همچنین روش سیاسی یک
حزب است . همه میدانند که بین سوسیال دموکراسی روسیه در پاسخ به این دو سؤال
بزرگترین انشعاب به وجود آمد و دو جریان بلشویکی و منشویکی نتیچهی آن بود.آیا
آجودانی پاسخ این سؤالها را پس از گذشت صد سال از انقلاب مشروطه میداند؟
٢)- ایشان معتقد است که برنامهها وشعارهای سوسیال دموکراتهای ایران « آب در هاون
کوبیدن و خوشخیالانه بود »:
«
شعارهائی از این دست ،یعنی زمین از آن کسی است که بر روی آن کار میکند.یا ساعت کار
باید هشت ساعت باشد و....آن هم در شرائط تاریخی و اجتماعی ایران قبل از اعلان
مشروطه که وصف آن را در خلال همین کتاب دیدهایم، آب در هاون کوبیدن است.»
و
«
این خوشخیالیها را در نظامنامه و مرامنامهای که در ١٩٠٧ میلادی (١٥شعبان ١٣٢٥)
برای شعبات تهران، تبریز، مشهد، اصفهان، رشت ، تفلیس،یعنی شعب ایالتی نوشته شده بود
نیز میبینیم»
(ص ٤١٤)
چنین شعارهائی نشان میدهد که سوسیال دموکراتهای ایران جنبش مشروطه را دموکراتیک
ارزیابی کرده بودهاند که باید چون یک سوسیال دموکرات در آن شرکت کنند.یک انقلاب
دموکراتیک انقلابی بورژوائی است و خواستهای آن دریک طیف وسیع، پائینترین اقشار
دموکرات یعنی مالکین خرده پا چون دهقانان و پیشه وران و بالاترین اقشار یعنی ملاکین
لیبرال، جا میگیرد.تقریباً در همهی انقلابهای دموکراتیک اروپا نیز در قرون
هیژده و نوزده رد پای این اقشار به تناسب وجود داشته است.اما وظیفهی یک سوسیال
دموکرات به عنوان نمایندهی کارگرانی که هنوز آن قدر قوی نشدهاند که مستقیماً
شعارهای حداکثر خود یعنی شعارهای سوسیالیستی را در حد برنامه اعلام کنند این است که
با رادیکالترین اقشار دموکراسی خواه یعنی دهقانان و پیشه وران همراهی کند. این
همراهی در عمل همیشه میان کارگران و دهقانان و پیشه وران وجود دارد؛ به دلیل این
که بخش عمدهی کارگران همان دهقانانی هستند که از سیستم کار کشاورزی ما قبل
سرمایهداری سلب مالکیت شده و به عنوان مزدور کار میکنند. برای کارگران، دموکراسی
از این لحاظ که فضای مبارزهی اجتماعی را شفافتر میکند و طبقات و گروههای
اجتماعی تحت شرائط دموکراسی به صورت احزاب با پلاتفرم معین به میدان میآیند و از
طریق انتشار آزادانه افکار و ایدههای خویش برای تحقق اهداف اجتماعی خود مبارزه
میکنند بسیار مفید است .در شرائط دموکراسی دیگر پدیدههای واسطهی قرون وسطائی
صحنهی اجتماعی را تیره و تار نمیسازند .
دریک بررسی کلی میتوان گفت که دو طرح توسعهی کلاسیک ویک طرح توسعهی معاصر برای
انکشاف اجتماعی کشورهای توسعهنیافته و گذر به جامعهی صنعتی تا کنون به منصهی
ظهور رسیده اند :
ا- توسعه اکثر کشورهای اروپائی که تا اندازهای به صورت تبدیل ملاکین و تجار بزرگ
به صاحبان سرمایه صنعتی (البته بین این کشورها تفاوتهای چشمگیری وجود دارد؛مثلاً
میان فرانسه و آلمان) انجام گرفت؛
ب- توسعه ایالات متحده آمریکا:که دهقانان و پیشه وران مبنای سرمایهداری صنعتی را
ایجاد کردند؛
پ- انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب چین که امر پیشبرد دموکراسی و صنعتی شدن با اتحاد
کارگران و دهقانان انجام شد.
ایران در آستانهی قرن بیستم چه طرح توسعهای را میطلبید؟ هر سه جریان فوق به
عنوان نمایندگان سه طرح توسعه وجود دارند. الگوی سوم از لحاظ عینی به دلیل جمعیت
بسیار کم کارگران هیچ شانسی نداشت ولی از لحاظ ذهنی به علت گسترش ایدههای سوسیال
دموکراتیک نسبت به دو الگوی دیگر بسیار جلو بود.ملاکین لیبرال و نمایندگان فکری
آنان غوره نشده مویز شده بودند؛ چون بارها کوششهای آنان برای اصلاحات از دوران
قاجاریه به شکست انجامیده بود و نیز شانس رشد و رهبری آنان در آیندهی توسعه کشور
به دلیل شرائط توسعهی جهانی و حضور سرمایهی جهانی پیشرفته از سه قاره نزدیک به
صفر بود.برادران غیر دینی آنان قبل از آنان در ایران بانک تأسیس کرده بودند،
امتیازات سرمایهگذاری کلان گرفته بودند و کشور را از لحاظ امکان انباشت اولیه
سرمایه، که موتور توسعه صنعتی محسوب میشود، از طریق قرضههائی که به سلاطین
مفتخور قاجار میدادند فلج کرده بودند و قطعی بود که رفته رفته بازار داخلی ایران
را، به دلیل قدرت تولید کلان و ارزان کالا، ضمن توسعهی تدریجی به تصرف خود در
میآورند.این آشی بود که همپالکیهای اروپائی این آقایان لیبرال برای آنان پخته
بودند و در نتیجه هیچ شانسی برای آنان جز مشارکت به عنوان یک شریک کوچک محلی باقی
نمانده بود. آجودانی در مجموع از این طیف بی عاقبت دفاع میکند، و بدون این که
بداند مقصر کیست بی خودی انجمنهای اجتماعیون عامیون را متهم میکند. و الگوی دوم ،
به شهادت تاریخ، تنها تحت شرائط خاص و استثنائی امکان استقرار دارد.
برنامهی اجتماعییون عامیون ایران فقط مبلغ ایدههای دموکراسی بود و به هیچ وجه
ایدههای سوسیالیستی و مساوات اجتماعی را ابراز نمیکند. خواست «زمین از آن کسی است
که بر روی آن کار میکند»، خواستی مستقیماً دموکراتیک است و با سوسیالیسم که مالکیت
خصوصی را نفی میکند و آن را منشأ رشد سرمایهداری میداند در تضاد است. اما ملاکین
لیبرال و سخنگویان آنان که فاز اولیه جنبش مشروطه را هدایت میکردند اصولاً تا این
اندازه دموکراسی را، که اساس مالکیت فئودالی آنان و نظام سلطنت موروثی متکی به آن
را متزلزل و نابود سازد، تحمل نمیکردند .آن ها تنها خواهان اصلاحاتی در سیستم
پوسیدهی قبلی بودند که با قحطیهای مکرر و فرار دهقانان و رها کردن اراضی کم حاصل
ناکارآمدی خود را تاحد اعلا اعلام کرده بود.در حالی که فشار جامعهی زحمتکشان
روستا و شهر مانع سازش آنان با تشکیلات قاجار شد.و فاز دوم جنبش که انقلابی بود به
صورت طغیان طرفین اصلی دعوا یعنی دربارِ مدافع فئودالیسم ایرانی و ایدهی مشروطهی
مشروعهاش از یک طرف و ترکیبی از جنبش دهقانی و پیشهوران شهری و کارگران با غلبهی
ایدههای دموکراتیکی که توسط انجمنهای اجتماعیون عامیون اشاعه مییافت از طرف دیگر
آغاز شد؛ انقلاب مسلحانهی تبریز و کنترل گیلان توسط مجاهدین پاسخی به محمدعلی
شاه و لیاخوف روسی بود.
به آجودانی که دائماً ما را علیه خود یاری میـدهد گوش کنید:
« گرچه فکر دموکراسی اجتماعی حتی به آن شیوهای که اجتماعیون عامیون مطرح میکردند،
در ایران امکان رشد و گسترش نداشت، اما [و این امای عجیبی است] اجتماعیون
عامیون رشت موفق شدندکه در نخستین سال استقرار مشروطیت، نهضت بزرگ [ هیس] روستائیان
گیلان را علیه ملاکان و اربابان بزرگ تشکل دهند.....نهضت روستائیان که در سایهی
تندرویهای بعضی از انجمنهای یاد شده [ عباسی و انجمن های انزلی ] به هرج و مرج
کشیده شده بود، مایهی آشوب و نا امنی بسیار گردید.روستائیان از پرداخت مالالاجاره
اربابی سرباز زدند و از ورود اربابان به روستا جلوگیری کردند.خانههای اربابی را به
آتش کشیدند و از زد و خورد و حتی کشت و کشتار خودداری نکردند.مردمی که سالها به
دست مالکان ،چپاول و غارت شده بودند، این زمان با استقرار حکومت مشروطه به خود نوید
میدادند که از ظلم مالکان کاسته خواهد شد.گر چه مجلس رسم تیول را برانداخت، و از
تجاوز عاملان مالیات کاست، اما همچنان نظم مالیاتی پیشین به جای خود حفظ شده
بود.در نهضت روستائیان گیلان، تأثیر اندیشههای سوسیال دموکراسی را که انجمنهای
وابسته به اجتماعیون عامیون، مبلغ آن بودند به وضوح میتوان دید»( صص
٤٢١و٤٢٢)
اگر به قدرکافی صبر داشته باشیم فقط با همین اعتراف آقای آجودانی کل ماجرای ایشان
را در مورد انقلاب مشروطه میتوانیم کشف کنیم. ببینید، ایشان میگوید فکر دموکراسی
اجتماعی در ایران آن گونه که اجتماعیون عامیون مطرح میکردند امکان رشد و گسترش
نداشت؛ اما بلافاصله اعتراف میکند که همینها توانستند« نهضت بزرگ روستائیان گیلان
را علیه ملاکان و اربابان بزرگ تشکل دهند»؛ خوب ما دُم خروس را ببینیم یا قسم حضرت
عباس آقای آجودانی را؟ خود ایشان توضیح میدهد که
«مردمی
که سالها به دست مالکان، چپاول و غارت شده بودند.....تحت تأثیر اندیشههای سوسیال
دموکراسی ....و در سایهی تندرویهای بعضی انجمنها اوضاع را به آشوب کشیدند»
. خوب هم عینیت دموکراسی اجتماعی و هم ذهنیت آن وجود دارد و به عمل انقلابی مردم یک
منطقهی وسیع کشاورزی علیه ملاکین منتهی میشود. برای یک ذهن متعارف این یعنی
دموکراسی اجتماعی به صورت کامل و درست و حسابی.حالا انصافاً سوسیال دموکراتی که
میگوید زمین از آن دهقانی باشد که بر روی آن کار میکند دارد مطابق با واقع
برنامهریزی میکندیا مجلسی که هشتاد درصد آن را عناصر لیبرال و ملاک تشکیل داده و
مدافع منافع قدیمهی آقایان با اصلاحات جزئی است؟ کدام یک مشروطیت ایران است؟ کدام
یک را میتوان انقلاب مشروطه نامید؟
این جنبشها فقط در منطقهی گیلان نبوده است و به شهادت وزیر مختار سابق روس در
ایران قبل از مشروطیت :
« تمام ایران را هرج و مرج فرا گرفته بود.در تمام شهرهای نسبتاً مهم انجمنهای
انقلابی نه فقط هیچ قدرتی را بالاتر از خود قبول نداشتند بلکه برعکس ارادهی خود را
به تمام ادارات وشاه و مجلس و وزراء و حکام محلی و غیره تحمیل میکردند.» ( انقلاب
مشروطیت ایران ایوان زینویف ص ١٠٥)
سخن روشن دموکراسی اجتماعی از زبان سعید سلماسی از اجتماعیون عامیون آن گونه که
آجودانی نقل میکند بیرون میآید:
« ما مشروطهی دهقانی و برزگری میخواهیم، نه مشروطهای که ملاکین و ارباب املاک و
سایر رؤسا و حکام میخواهند وما فرقه سوسیالیست هستیم.زنده باد مشروطهی ایران»
(صچهار٤٣٢)
اما آجودانی بر علیه واقعیت خود گفته قیام میکند:
« اما واقعیت چیز دیگری بود، نه نهضت مشروطه، ضد استبداد ملاکان بود و نه
حتی مجلس ملی در آن دورهی تاریخی امکان آن را داشت که علیه منافع ملاکها کاری
اساسی از پیش ببرد.در حقانیت و مظلومیت نهضت روستائیان گیلان علیه اجحاف ملاکان،
حرفی نیست [ اجازه دادند!]، اما شیوهای که در پیش گرفتند جز آشوب و سر در گمی
نتیجهای نمیداد.همان گونه که نهضت به نتیجهای هم دست نیافت و کاری ازپیش نبرد.»
(ص ٤٣٣)
آجودانی هم از دو نوع نهضت عملی حرف میزند ؛ نهضت مشروطه که ضد استبداد ملاکان
نبود و مجلسی که ضمیمهی آن بود ازیک سو؛ و«نهضت روستائیان گیلان علیه اجحاف
ملاکان» از سوی دیگر. بنا بر صغرا کبرای آجودانی، نهضت دوم ضد نهضت اول یعنی ضد
مشروطه بود. فرق آجودانی با سلماسی در این است که سلماسی این دو نهضت را دو نوع
مشروطه میداند؛ مشروطهی ضد انقلابی و مشروطه انقلابی؛ ولی آجودانی مشروطه را ضد
انقلابی و نهضت انقلابی را آشوب و سر در گمی میداند.و در عین حال فقط اولی را
«واقعیت» میداند. گویا گیلانیان، تبریزیان و بقیه جنبشهای انقلابی ایران تنها در
عالم رویا واقع شده بودند؛ وستار و حیدر در عالم رویا به قهرمانان مردم بدل
شدند.یا شاید هم امین الدولهها قهرمانان ما باشند ولی به قول آجودانی «کارنامهی
درخشان خدمات امین الدوله به فرهنگ ایران، چنان که باید به درستی ارزیابی و بررسی
نشده است »(ص ٢٧٢).
آجودانی از شیوهی نهضت دومی خیلی گله دارد، احتمالاً میخواهد به آنان بگوید که
آخر شما اگر خواهان لغو اجحاف ملاکین هستید، که« در حقانیت شما هم حرفی نیست »، خوب
چرا با این شیوهی انقلابی، به بخشید، آشوبگرانه باعث « سردرگمی» شدید و موجب
گردیدید که «نهضت مشروطه به نتیجهای دست نیافت و کاری از پیش نبرد».شما
میتوانستید خیلی آرام از«مجلس ملی که در آن دورهی تاریخی امکان آن را نداشت که
علیه منافع ملاکها کاری اساسی از پیش ببرد " بخواهید که از همان ملاکان خواهش کنند
که املاکشان را به شما مجاناً تحویل دهند؛ و این قدر هم گول این انجمنهای وارداتی
را که تحت تأثیرجنبشهای شما، ببخشید، تحت تأثیرانجمنهای آلمانی و روسی از
شورشهای شما به نفع کائوتسکی و لنین و پلخانوف بهرهبرداری میکردند
نمیخوردید.والسلام.
راستی آجودانی مدام در وارداتی بودن ایدئولوژی سوسیال دموکراتها قلم فرسائی
میکند؛ مثلاً میگوید:
« تقید و وابستگی آنها به ایدئولوژی وارداتی تا بدان جا بود که از خود نمیپرسیدند
که کائوتسکی و پلخانوف چه صلاحیتی برای اظهار نظر در بارهی مسائل و مشکلات ایران
دارند.»(ص٤٢٢)
ایدئولوژی وارداتی حتماً در مقابل ایدئولوژی صادراتی قرار میگیرد؛ ولی به نظر
نمیرسد که آجودانی طالب ایدئولوژیهای ایران باستان چون میترائیسم و مزدیسنا
و...باشد؛ البته خود اینها نیز احتمالاً وارداتی بودهاند.اما با توجه به دفاع
مشتاقانهی ایشان از لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال در سرتاسر کتاب نسبتاً حجیماشان
این شائبه به وجود میآید که نکند لوتر، ولتر، و روسو از طوایف آریائینژاد و میل،
آدام اسمیت، و ریکاردو در زمرهی مستوفیان دربار هخامنشیان بودهاند . تازه خود
اسلام نیز که به روایت ایشان در ترکیب با ایده مشروطه موجب « ایرانی » شدن آن
میشود هم که وارداتی است!
میبینید قافیه که تنگ میآید محقق ما به... میآید. آیا ما باید جوابگوی این گونه
استیصال در پیدا کردن استدلال محققی باشیم که در چنبرهی حس جانبدارانه گرفتار
آمده است ؟
نکته آخر:
حقیقت این است که من بخوبی واقفم که اجتناب از حس جانبداری کار زیاد آسانی نیست
.اما این نیز حقیقت مهمتریست که توسعهی تحقیقات علمی، و مهمتراز همه تحقیق
اجتماعی،یکی از ابزارهای پر اهمیت توسعهی جامعهی ایرانی در این محیط شتابان جهانی
میباشد.از این رو ایجاد فضای سهل و پویا برای طرح مسائل به منظور مراقبت از کارآئی
این ابزار ضروریست.
بهمن ٨٥
این مطلب تاکنون 282 بار خوانده شده است -
بحث و نظر