برخی مطالب پیشین

 


تاریخ اندرز می دهد!

بازتاب چند ضعف

انقلابی در کار نیست!

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب"یک گام به پیش، دو گام به پس"

فیل در تاریکی

نامه انگلس و مارکس به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان(قسمت اول)

چرا؟؟؟؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

کلاغهِ...دریده

در باره اعدام

ترجمه، رسالتی اجتماعی

بحران اقتصادی و گریزگاه لیبرال وطنی

انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان

سرمایه داری از بی کفنی زنده است

مفهوم رهبری و نقش روشنفکران

تاکتیک سیاسی

چیز سیاه ادامه دار

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در باره نقد

امپریالیسم روسیه - تناقض و بازسازی

بالاتر از سیاهی

VOA، نفیر دموکراسی محتضر

مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش اول)

آماتوریسم در ترجمه - آثار کارل مارکس(بخش اول)


 


جستجوی پایگاه:

 


 RSS 

 

صفحه اصلی  |  یادداشت  |  مقاله  |  ترجمه  |  مطالب دیگران  |  آرشیو  |  پیوند  |  تماس با ما

 
 مقاله‌ها

نمایش نسخه‌ی چاپی این مطلب مشروطه ایرانی -انتقاد بر دو نقد شتاب زده (بخش دوم)

مشاهده نسخه کامل مقاله - دریافت نسخه PDF

(هشت)- «اگر این وضعیت سیاسی مشخص را که‌ یک بار دیگر ضرورت طرح چنین مباحثی را به صورت فوری و ضروری ایجاب می‌کرد کنار بگذاریم، اصل موضوع‌ یعنی تطبیق دادن نظام و اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع و اصولاًً ضرورت چنین کاری، سالها پیش از اعلام مشروطیت، گریبان روشنفکران مشروطه‌خواه را از هر دو جناح، آخوندی و غیر آخوندی، گرفته بود.» (ص ٣٠) و تا پایان این مبحث ادامه می‌دهد.

پس از آن در جهت توجیه تئوریک و نشان دادن استحکام تاریخی موضع‌گیری خود، و در عین حال ساده‌انگاری روشنفکران مشروطه‌گرا، مباحثی را در زمینه‌ی ارکان نظری حکومت‌داری شیعه و تصوف و نظریه‌ی ولایت فقیه و مفاهیم مربوط به آن در صد و شصت وهشت صفحه مطرح می‌کند که در نوع خود بسیار تازه و مهم هستند. مباحثی چون تلقی شیعه از حکومت، ولایت فقیه در دوره‌ی قاجار، وحدت تصوف و تشیع، مجتهدان طرف‌دار نظریه‌ی «ولایت فقیه»، روحانیون و قدرت، اندیشیدن و آزادی، ملت و دولت، ملت و ملی، اختلاف ملت و دولت «مفهوم جدید ملت». اما منتقد ایشان بزرگ‌وارانه با اتلاق سه کلمه‌ی معجزه‌آسای «جعلی و نادرست و بی ربط» کار نقد خود را در این موارد بسیار مهم به پایان برده و وعده هیچ بررسی بعدی‌ای را هم نمی‌دهد. چه کارهای این جهان ساده و سهل شده است این روزها. ببینید:

« قسمتهایی از این بخش کتاب جعلی و نادرست است، مانند ارتباط زورکی و ذهنی ولایت فقیه به تصوف و رابطه‌ی مریدی و مرادی- که با فراموش کردن تعارضها و سازشهای نیروهای اجتماعی در مسیرتاریخ تکه دوز شده است... قسمت‌هایی نیز زیاده‌گویی، نادرست و بی ربط است. » (ص ٣٣ نقدنو.)

در عوض ایشان تلافی می‌کنند و در عین حالی که این صد و شصت و هشت صفحه را با یک سر انگشت ضربه‌فنی می‌کنند،(البته بی انصافی نباشد منتقد در مورد مفهوم ملی با نثار کردن چند فحش دیگر به نویسنده به سبک خود مساله را بررسی کرده است، که مربوط به همین صفحات است )، موضوع خشونت را که در نُه صفحه‌ی اول مطرح می‌شود به عنوان اصل مطلب مورد چالش قرار می‌دهد:

« کتاب پر از تناقض است. از تناقض‌گویی در باره‌ی صفویه(ص ٧٥) که هم منبع نظریه‌ی ولایت فقیه و هم ضدیت با ولایت فقیه است و خود نویسنده برای فرار از دست آن، خود فرار به جلو می‌کند و آن را طرح و سپس از آن می‌گریزدمی‌گذرم، می‌خواهم به اصل مطلب برگردم :

« نویسنده‌ی کتاب هر نوع عمل انقلابی را محکوم می‌کند زیرا در خود عنصر خشونت و پرهیز از خرد را دارد.»( ص ٣٣)

و با کنایه می‌گوید:

« مشروطیت آنقدرعقل گریزی و خشونت داشته است و به این سبب «ایرانی» بوده است که بهترین راه آن نبودن آن است.» (همان جا(

خواننده توجه دارد که آجودانی جنبه ایرانی‌گری مشروطه را تنها منوط به « تقلیل بنیادی‌ترین مفاهیم واصول مشروطیت، به تعبیر امروزی‌ها یعنی «اسلامیزه» کردن همه‌ی آن مفاهیم می‌داند» [نقل قول شماره چهار] نه «عقل‌گریزی و خشونت» .این گونه تخریب‌ یک نوشته تنها نشان دهنده‌ی بی توجه بودن منتقد به شعور خوانندگان است.

« شکست در انقلاب مشروطه از نظر نویسنده به خاطر حضور انقلابی‌هاست!نه به خاطر ضد‌انقلاب زیرا آن‌ها به ویژه وقتی با فرهنگ محافظه‌کاری غرب عجین‌اند حتماً عامل پیروزی‌اند زیرا نفس زشت انقلاب را مهار می‌کنند.»

چون در حقیقت هدف من فقط انتقاد به روش نقد منتقد و بعداً نویسنده است خوب است ببینیم در یک نقد «اصل مطلب» چگونه تعیین می‌شود. آیا واقعاً موضوع نفی قهرانقلابی‌ یا خشونت در «مشروطه ایرانی» اصل مطلب است‌ یا نه.

نویسنده در فصل گذرگاه خشونت می‌نویسد:

(نُه)- « حقیقت این است که تاریخ معاصر ما از درون ِتوازن و تعادل سر بر نکرد. دوره‌ی تاریخ جدید ایران،از قاجار تا به امروز، در بزنگاه‌های حساس تاریخی، در گذرگاه‌های «خشونت» و افراط و تفریط شکل گرفته است و ساخته شده است. اگر چنین نکته‌ی مهمی در طرح و تحقیق تاریخ معاصر ایران نادیده گرفته شود ، کار تحقیق از تفکر و تعقل، تفکر و تعقل تاریخی بی بهره خواهد ماند. »

خوب این مطلب برای خود نکته‌ایست.اما در نفی خشونت در همین فصل تنها دو مورد موضع‌گیری می‌کند:

(ده)- « قدرت‌خواهی و خودسری، حتی اغتشاش‌طلبی بسیاری از انجمن‌های مشروطه‌خواه، بدفهمی و کارندانی و کارشکنی انقلابیون افراطی، سوءاستفاده از آزادی بیان و قلم و مطبوعات، عامل مهم و مؤثر در تسریع حمله‌ی مخالفان در هر دو جبهه، جبهه‌ی نظر و جبهه‌ی عمل بوده است » و « مداخلات بی رویه و کارشکنی‌های انجمنهای مشروطه‌خواه و طرفداران آنها در مجلس، حربه به دست مخالفان مشروطه و طرفداران « مشروطه مشروعه » می‌داد و بدگمانی و سوءظن و دلسردی مردم را تشدید می‌کرد.»

این موضع حداکثر آجودانی علیه انجمن‌های انقلابی‌ست .یکی دو مورد دیگر هم از کلمات «هرج و مرج و آشوب» در مورد عمل‌کرد انجمن‌ها در بقیه صفحات نوشته‌ی خود استفاده می‌کند.همه می‌دانند که نه محمدعلی شاه جلنبر و نه شیخ فضل‌اله نوری مخالف ِتقلیل‌گرایی اصلا ًاحتیاجی به بهانه برای مخالفت با مشروطه نداشتند، و انجمن‌ها به عنوان اولین تجربه‌ی تشکیلات مردمی حق داشتند که شروع به دخالت در امور زندگانی اجتماعی بکنند. حتی اگر گاهی ناشی‌گریهایی هم اتفاق می‌افتاد این نه مردم بلکه همان فلان و بهمان السلطنه‌های به اصطلاح قانون‌گرا و یاران مقدس– لیبرال‌اشان بود که دلسرد می‌شدند .البته دلسردی هم داشت ؛ فکرش را بکنید! ضمناً نویسنده اصلاً معتقد به شکست مشروطیت نیست؛ ایشان می‌نویسد:

(یازده)- « می‌توان از اصلی‌ترین خواست‌های انقلاب مشروطه ایران که جناح‌های مختلف در گیر، به شیوه‌های متفاوت از آن خواست‌ها حمایت می‌کردند، به طور عام این گونه سخن گفت :

١- ایجاد یک حکومت مقتدر مرکزی و دولتی مقید به قانون که امنیت اجتماعی و استقلال سیاسی کشور را تضمین کند.این خواست مورد حمایت همه‌ی جناحهای درگیر مشروطه‌خواه از روحانی و روشنفکر بود.

٢- محدود کردن قدرت شرع و نفوذ روحانیون با ایجاد نظام حقوقی عرفی و ایجاد دادگستری،مدرن کردن سازمان‌های اداری و مملکتی، رشد تجارت و صنایع داخلی، ایجاد راه‌ها، مدارس جدید و دانشگاه‌ها، و آن چه که در مجموع از آن به «تجدد‌» (مدرنیسم) می‌توان یاد کرد.روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی عرف‌گرا و بعضی از روحانیون مشروطه‌خواه، از این خواست‌ها حمایت می‌کردند.

٣- آزادی احزاب،اجتماعات، قلم و بیان و مطبوعات و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی فردی که عمدتاً مورد حمایت روشنفکران دموکرات و بخشی از روشنفکران مذهبی عرفگرا بود.روحانیون مشروطه‌خواه از این نوع آزادی‌ها به طور محدود و مشروط حمایت می‌کردند،درکی هم که از این نوع آزادی‌ها به طور عام وجود داشت، درکی محدود و مبهم بود.از این محدودیت و از موانع اساسی‌ای که بر سر راه رشد آزادی وجود داشت، به تفصیل سخن گفته‌ام.

تعطیل مجلس دوم، و حوادثی که پس از آن در کشور ما اتفاق افتاد، آغاز جنگ جهانی اول، مداخلات دو کشور خارجی در ایران، بی ثباتی و بی امنیتی اجتماعی، به تقلیل‌ یافتن و محدود شدن کمی و کیفی این خواست‌ها منجر شد و خواست ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و «تجدد» به همان مفهوم که گفته‌ام (نقل قول شماره شش)، به مهمترین خواست‌های سیاسی مبدل گردید. دموکراسی کم رنگی که مبانی آن روز به روز در جریان گسترش مشروطیت تقلیل مییافت، به کنار نهاده شد و «آزادی» در راه حفظ استقلال ایران و ایجاد حکومت مقتدر مرکزی مدت‌ها پیش از آن که سردار سپه قدرت سیاسی را در دست بگیرد، قربانی شد.» ٤٤٠)

پس ایشان معتقد است که بعضی از خواست‌های انقلاب فدای اصلی‌ترین خواست یعنی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و استقلال شد.یعنی انقلاب مشروطه نه تنها شکست نخورده است بلکه حتی به اصلی‌ترین خواسته خود هم نائل شده است. جالب این است که خود منتقد هم با نویسنده در این زمینه هم نظر است؛ البته کمافی‌السابق این توافق خود را با بد و بیراه گفتن به نویسنده که نمی‌دانیم چه هیزم تری به او فروخته است اعلام می‌کند:

« هنوز نویسنده مزبور دلش خون است که چرا در انقلاب مشروطه «آزادیهای فردی‌» آن گونه که در نظام دموکراسی فهمیده می‌شود به کنار نهاده شد(ص ٤٣٩)و استقلال جای آن را گرفت.نویسنده نمی‌خواهد ماهیت و ویژگی جنبش مشروطه ایران را به هیچ روی به رسمیت بشناسد زیرا همه‌ی آنها را ناشی از «شور به‌ دور از شعور» می‌داند و حاصل ایرانی‌گری و هم‌سوئی گروه‌هائی از روحانیت و روشنفکران یک پا در سنت یک پا در مدرنیته به حساب می‌آورد. از آنجا که ایرانی در جنبش مشروطیت «پای استقلال» را به میان آورده است مطمئناً و ذاتاً طرفدار حکومت خودکامه و لایق آنست. نویسنده البته سر در کتاب‌ها برای خوب و بد کردن مشروطه‌خواهان بر حسب درجه‌ی تمایل‌شان به محافظه‌کاری انگلیسی «سر در قانون تحول اجتماعی ندارد و نمی‌داند که درد وطن و جامعه‌ی مشروطه‌خواهان وستم بی‌قانونی در آن ناشی از نداشتن استقلال بوده است و نه بخاطر طبع انقلابی حیدرخان وستارخان و سیدجمال.» (تأکید ازمن)

من فکر می‌کنم کتاب ماشااله آجودانی ناخوانده مانده است . کل نوشته‌ی او در مورد توضیح ویژگی‌های ماهوی مشروطه و علل وجودی این ویژگی‌هاست، اصلاً اسم کتاب نمایان‌کننده‌ی این ویژگی است.آن وقت متهم می‌شود که ویژگی‌های مشروطیت را به رسمیت نمی‌شناسد- یادم می‌آید محمد قاضی جایی نوشته بود ترجمه‌ی کتاب جزیره‌ی پنگوئن‌ها را توسط‌ یک واسطه نزد سعید نفیسی که پیش‌کسوت بوده است فرستاده بود تا یادداشتی بر آن بنویسد تا کتاب ارزش چاپ بگیرد! و ایشان یاداشتی بر کتاب در وصف پنگوئن که چه پرنده‌ی عجیبی است و چه زندگی جالبی دارد نوشته بود و به دست واسطه داده بود؛ در حالی که آجودانی بینوا، ببخشید آناتول فرانس بینوا در کتاب خود اصلاً به پنگوئن‌ها کاری ندارد.

این که نویسنده خواسته‌ی اصلی دموکراسی انقلابی،یعنی؛ هدف مهم و بنیادی‌ی جنبش دهقانی علیه سیستم بزرگ مالکی سنتی،یعنی مصادره‌ی اراضی بزرگ به نفع دهقانان، که توسط انجمن‌های انقلابی و جنبش مستقل خود دهقانان نمایندگی می‌شد و در چند استان مهم ایران چون گیلان و آذربایجان به شدت جامعه‌ی روستائی و شهری را تحت الشعاع قرار داده و بر سیر عمومی تحولات فکری و عملی آن دوره حتی در مرکز کشور تأثیر انقلابی گذاشته بود، در زمره‌ی خواست‌های اصلی انقلاب نادیده گرفته است اصلاً اتفاقی نیست. جنبش مشروطه را تنها به همین دلیل می‌توان انقلاب نامید؛ در غیر این صورت در حد همان شیر بی‌ یال و دم و اشکم اعطائی مظفرالدین شاه مُفنگی باقی می‌مانَد. نویسنده در اینجا دیگر بی‌طرف نیست و این را ما تماما ًمی‌توانیم در فصل «اجتماعیون عامیون» کتاب «مشروطه‌ی ایرانی» ببینیم.من بعداً به بررسی این مطلب بر می‌گردم.

پس می‌بینیم که آجودانی اصلاً آن اهمیتی را که رییس‌دانا می‌خواهد به ما بقبولاند به پنگوئن‌ها، ببخشید به خشونت نمی‌دهد. کینه و تمسخر آقای آجودانی نسبت به جریان انقلابی مشروطیت در سرتاسر کتاب او به صورت یک وصله پینه باقی می‌ماند؛ و آن گونه که من بعداً نشان خواهم داد گویا تنها برای افشای ناپایداری خود در دفاع از حقیقت و نیز نفی جانب‌دارانه‌ی آن به نفع جریان رهبری رسمی لیبرال- ملاک مشروطه ابراز شده‌اند . در عین حال نقطه برتری مطلق منتقد عصبی وی نسبت به او در همین کیفیت جانب‌داری‌ست؛ او از ضدانقلاب و منتقدش از انقلاب جانب‌داری می‌کند. حقیقت این است که نویسنده مشروطه را اساساًً یک انقلاب نمی‌داند.

بنابراین منتقد در انتخاب اصل موضوع نیز کماکان راه خود را می‌رود و به همین دلیل نویسنده از این میدان هم جان سالم بدر می‌برد.اما منتقد که مایل است اساس نقد خود را به دلخواه به دفاع از اعمال انقلابی مشروطیت اختصاص دهد و نویسنده‌ی «مشروطه‌ی ایرانی» را در این میدان شکست دهد، بهتر بود تا این اندازه خشونت انقلابی را دم‌دستی به حساب نمی‌آورد و انقلابی‌گری در مفهوم را به جای «اعمال‌ انقلابی » مد نظر قرار می‌داد. کنه ماهیت انقلابی انقلاب مشروطه ناشی از خواست‌های دهقانان و پیشه‌وران و زحمت‌کشان شهری و کارگران نوپای جامعه ایران در آستانه‌ی قرن بیستم بود که بر علیه روش‌های سنتی اقتصاد مبتنی بر تیول‌داری ورشکسته و ظلم و ستم بزرگ مالکین و نمایندگان سیاسی آنان در حکومت پوسیده‌ی قاجار، که به اتکا دو دولت سرمایه داری آن دورهیعنی انگستان صنعتی و روسیهی فئودال - امپریالیست دوام یافته بود، قیام کردند. - به روایتی این سیستم پوسیده سالیانه سی صد هزار نفر دهقان را دفع و به عنوان نیروی کار ارزان روانه صنایع نفت باکو می‌کرد.

این جنبش خود را در قالب انجمن‌ها و احزاب انقلابی تا آن‌جا که در شرائط سال‌های آغازین قرن بیستم میلادی ممکن بود متمرکز کرده و بر سیر تحولات تأثیر گذاشت. همان طور که می‌دانیم حداکثر توان مشروطه‌خواهی‌ای که به صورت رسمی گرد آمده بود در ماهیت مجلس نمایان شد؛ مجلسی که توانایی هم‌پایی با خواست‌های دموکراتیک جنبش زحمت‌کشان را نداشت و در نهایت تحت فشار این جنبش تنها به اصلاحاتی در روش استثمار جامعه‌ی دهقانی دست زد.

اما حرف بر سراستقلال به معنی مجرد ورای منافع گروه‌بندی‌های اجتماعی نیز خود به نوعی می‌تواند باعث سر در گمی و افتادن به ورطه‌ی دفاع ناخواسته از سیاست دولت انگلیس پس از انحلال موازنه‌ی قدرت در ایران در خلال جنگ جهانی اول به علت سرنگونی دولت تزاری و ایجاد خلاء کنترل در ایران بیاندازد. انگستان در آن موقعیت روش کنترل منطقه‌ای و دفاع از شکل سیاسی قدرت غیرمتمرکز و دفاع از فئودال‌های عرب خوزستان و ایلات بختیاری را به روش دفاع از ایجاد یک حکومت مرکزی نسبتاً مقتدر ( با استانداردهای کشوری چون ایران ) و ارتقاء کنترل منطقه‌ای به کنترل همه‌ی کشور توسعه داد. چون اینک هم شانس بالا کشیدن مرده‌ریگ رقیب سنتی وجود داشت و هم این که جانشینان این رقیب کمونیست‌های بودند که باید جلو نفوذشان را گرفت و با استفاده از موقعیت هم مرزی ایران به سرکوب آن‌ها پرداخت .از سوی دیگر استقلال دارای ماهیتی نسبتاً پیچیده است که در این مقال نمی توان بدان پرداخت، چون کسی که استقلال،یعنی استقلال سیاسی، را فی‌النفسه موجد قانون و حلال « درد وطن » بداند برای خود دردسرهای بزرگی می‌آفریند. بی شمارند کشورها و دولت‌های مستقلی که از نقطه نظر انطباق با منافع اکثریت جمعیت، قانونی محسوب نمی‌شوند و نباید بشوند. این دولت‌های مستقل هیچ درد وطنی را، اگر مقصود توسعه‌ی اقتصادی–‌اجتماعی جامعه‌ی مفروض باشد، حس نمی‌کنند. استقلال فی النفسه علت نیست و بیشتر محصول فرآیند سیاسی – اجتماعی‌ای است که وقوع می‌یابد؛ در نتیجه مفهوم خود را از ماهیت آن فرآیند اخذ می‌کند. بنابراین در ارزیابی از یک جامعه‌ی معین مقوله‌ی استقلال به خودی خود چیزی را تعین نمی‌کند .و در نتیجه تقدیس مقوله‌ی مجرد استقلال ما را از ادراک مفاهیم پایه‌ای‌تر تاریخی – اجتماعی غافل می‌کند.

اجتماعیون عامیون ونویسنده‌ی «مشروطه‌ی ایرانی»

خوانندگان لطفاً بیاد داشته باشند هدف من کماکان نشان دادن روش صحیح برخورد به حقیقت یا تحقیق است. در این مبحث نویسنده به عنوان منتقد مورد بررسی قرار می‌گیرد و خواهیم دید که وی در این باب قادر به کنترل احساسات جانب‌دارانه‌ی خود نشده وکار تحقیق نسبتاً خوب خود را با برخورد سرسری و متأسفم که بگویم مغرضانه به پایان برده است.

آجودانی قبول دارد که:

« حضور جمعیت کثیری از کارگران و پیشه‌وران و مزد‌بگیران ایرانی در مناطق مختلف قفقاز [«کارگران مهاجر ایرانی در قفقاز و ترکستان در دوره‌ی مورد نظر{اواخر قاجار} شامل ده‌ها هزار تن بود.بزرگترین شمار مهاجرت کارگران ایرانی از آذربایجان به قفقاز و تا حدی از خراسان به ترکستان بود.طبق ارقام آرشیوهای روسیه‌ی تزاری در سال ١٨٩١تنها در تبریز نزدیک به ٢٧٠٠٠ویزا و در١٩٠٣نزدیک به ٣٣٠٠٠ ویزا از سوی کنسولگری روسیه صادر شد و در سال ١٩٠٤نزدیک به ٥٥٠٠٠ نفر از دریافت کنندگان ویزا به صورت کارگران غیر ماهر به قفقاز مهاجرت کرده‌اند.بر طبق ارقام سوبوتسینسکی در سال ١٩١١ حدود١٩٣هزار نفر از ایران به روسیه مهاجرت کرده‌اند.بر طبق تخمین بلووا شمار ایرانیانی که در سال ١٩٠٥ از مرز گذشته‌اند کمتر از٣٠٠هزار نفر نبوده است .بدیهیست که بسیاری از این کارگران به موطن خود باز می‌گشتند.مثلا ً در سال ١٩١١با اینکه ١٩٣هزار نفر از ایران به قفقاز رفته بودند لکن ١٦٠هزار نفر در همان سال به ایران بازگشتند.....مثلا ً در تأسیسات ِ نفتی ِ باکو شمار کارگران ایرانی از٧٧٠نفر(١١درصد کارگران) در سال ١٨٩٣ به ٥ هزارنفر(٢٢درصد کارگران) در ده سال بعد و به ٥/١٣هزار نفر(٢٩درصد کارگران) در سال ١٩١٥ افزایش یافت.عبداله‌یف ترجمه‌ی مارینا کاظم زاده] و ارتباط آنها با سازمان سوسیال دموکراتها تا بدان حد بوده است که در١٩٠٤میلادی یعنی نزدیک به دو سال پیش از اعلان مشروطیت ، پایه‌های سوسیال‌دموکراسی ایران با ایجاد حزب «همت» در بادکوبه، استوار گردید.و کمی بعد یکی از شعبات آن با نام «کمیته سوسیال دموکرات ایران»یا اجتماعیون عامیون ایران در سال ١٩٠٥ میلادی تأسیس گردید.در همان سال شعب خود را نخست در تبریز و بعد در شهرهای دیگر بوجود آورد و دو سال بعد با تجدید برنامه و دستور نامه‌ی تازه فعالیتهای خود را به شیوه‌ی تازه‌ای آغاز کرد...........در تبریز از مدتی پیش،یعنی از سال ١٩٠٠یا ١٩٠١ میلادی افرادی بوده اند که با حزب سوسیال دموکرات روسیه در ارتباط بوده اند.» (ص ٤١١) نقل قول از عبداله‌یف و توضیح میان ابرو‌ها توسط من ذکرشده است.

این حقایق نشان می‌دهد که جریان سوسیال‌دموکراسی در ایران آغاز قرن بیستم با مهاجرت کارگران ایرانی به قفقاز و آشنایی با جنبش کارگری روسیه و تفکر سوسیال‌دموکراسی (سوسیالیسم مارکسی) آغاز شد. سوسیال‌دموکراسی در خود روسیه نیز به عنوان جنبشی نوپا در جنبش کارگری که تحت تأثیر انواع سوسیالیسم‌های غیر مارکسی و دهقانی قرار داشت تازه در دهه‌ی پایانی قرن نوزدهم با تشکیل گروه «آزادی کار» به رهبری گئورگ پلخانف و لنین تازه آغاز شده بود.و ما می‌دانیم که سوسیال‌دموکراسی روسیه خود تحت تأثیر فکری سوسیال‌دموکراسی اروپا به ویژه آلمان ،به عنوان موطن سوسیالیسم علمی (مارکسی)، قرار داشت.

آقای ماشااله آجودانی به‌رغم بازگو کردن این حقیقت که سوسیال دموکراسی ایران متکی به کارگران مهاجر ایرانی و در هم‌کاری با جنبش کارگران روسیه شکل گرفت ، و به زودی به صورت حزبی مستقل در بادکوبه و شهرهای مهم ایران چون تبریز، مشهد، تهران و اصفهان، رشت و....فعالیت خود را شروع کرد. با این حال مایل است وانمود کند که تفکرات سوسیال دموکراسی در جامعه‌ی ایران نگیر بوده است .او از حیدر عموقلی نقل قول می‌آورد که: « در تمام مدت یازده ماه که من در خراسان اقامت داشتم، هر چه سعی و تلاش کردم که بلکه بتوانم یک فرقه سیاسی بدستور روسیه تشکیل بدهم ممکن نشد، چون کله‌های مردم بقدری نارس بود که سعی من در این ایام بی نتیجه ماند ومطلقا ًمعنی کلمات مرا درک نمی‌کردند.در این مدت فقط یک نفر مشهدی ابراهیم نام میلانی را که کارخانه گیلزسازی آورده بود.با خود همعقیده یافتم که می‌توانستم با او صحبت فرقه‌ای به میان آرم.» . و:

« هنوز اسمی از مشروطه در میان نبود، گاهی که من بعضی صحبتها در این باب با آنها می‌داشتم آن را حمل بر یک چیز فوق‌العاده کرده، مطلقا ً ملتفت نمی‌شدند که نتیجه آن چه خواهد شد، حتی می‌گفتند که شخص نمی‌تواند با پادشاه صحبت کند و زبان آدم در هنگام ملاقات با سلطان می‌گیرد، زیرا ممکن است که فورا ً حکم کند سر آدم را ببرند.» صص ٤١٢ ,٤١٣

و بعد آجودانی با تعجب می‌گوید:

« راستی اگر وضع مردم و زمانه تا این اندازه عقب‌مانده بود، چه شد و چه معجزه‌ای رخ داد که دو سال بعد یعنی در سال ١٩٠٥(١٣٢٣ قمری ) در همین شهر مشهد، شعبه سوسیال دموکراتهای ایران یا شعبه جمعبت ایرانی مجاهدین تأ سیس شد... ؟».

یا این که:

« در مملکتی که عوارض گمرکی، راه آهن و بانک،منافی قرآن و احکام الهی دانسته می‌شد و تأسیس مدارس جدید با الفبای صوتی کفر محض،و حتی سالها پس از مشروطیت «سجل احوال»، نرخ‌گذاری اجناس و تعلیم اجباری مخالف با شرع تلقی می‌گردید، چگونه می‌شد از سوسیال دموکراسی و اندیشه‌های مساوات اجتماعی سخن گفت و به آسانی هم فرقه تشکیل داد؟...» (صص پیشین)


Bookmark and Share
این مطلب تاکنون 224 بار خوانده شده است -   بحث و نظر