بیست و هشتم آبان هشتاد و هشت
خبری اظطرابآور این روزها واقعهای سهمگین را در سراسر کشور به گوش همه میرساند:
زنی سی و دو ساله توسط یک راننده پراید به زور چاقو ربوده میشود، و بعد همدستی به
او ملحق میشود، و بعدتر دو همدست دیگر به این دو.
در
کنار جادهی خاوران، در داخل اتومبیل، گروه همدستان به جان طعمه خود افتاده و ....
در
اثنای این محنت هولناک، دو همراه گذری که از کنار واقعه عبور میکردند به دخالت
پرداخته تا طعمه را بربایند (نه برهانند) و نتیجهی کشمکش به الحاقی دیگری
میانجامد. گروه همدستان شش نفره میشوند و ....طعمه امید رهائی را وا میگذارد.
نمیدانم چرا این واقعه مرا به یاد آن واقعهای انداخت که مهر ماه سال گذشته در
اتوبان بعثت پیش آمد و من در همین سایت به نام «فاصله» یادداشتی بر آن نوشتم.
اتومبیلی انسانی را در دل شب به خاک و خون میکشد و اتومبیلهای دیگر تا سپیدهدم
از روی او عبور میکنند و جز انگشت پا چیزی از او باقی نمیگذارند، تا پلیس برای
تشخیص زن یا مرد بودن او همین باقیمانده را به آزمایشگاه ژنتیک بفرستد.
در
آن واقعه من اوج له شدن حقوق فردی انسانها را در بیفاصلگی سراسیمهای دیدم
که مدتهای مدیدی است از سر و کول جامعه ما بالا میرود. آن زمان به قدری بر تناسب
آن فاجعه با مجموعه اوضاع و احوال توجیه بودم که به تعجب خبرنگار حوادث همشهری که
تیتر خود را «یک حادثه باورنکردنی» انتخاب کرده بود خُرده گرفتم.
اما پس از یکسال، در این واقعه، بیفاصلگی به چنان فرجام مُهلکی رسیده است که دیگر
سراسیمه نیست و چون جزئی از پیکرهی این انحطاط عمومی بر فضای متراکم جامعه چیره
شده است، فضائی که در آن خود انسان با تمام هیأت انسانیاش له میشود.
دلم نمیخواهد نومیدی زن را در آخرین همدستی به یاد بسپرم.