کورسو  پایگاه شخصی ع.چلیاوی

www.chalyavi.com

 


 بد و بدتر

نهم آبان هشتاد و هشت

 

نومیدانه‌ست که انتخاب‌گر در موقعیتی قرار بگیرد که  از مطلوب خود به نفع بد گذشت کند؛ بدی که به لطف وجود بدتر مطلوب افتاده است.

بد، اما بد است و انتخاب‌گر با انتخاب بد به مطلوب خود نزدیک نمی‌شود ، بلکه ممکن است کمک کند تا بد به جای بدتر در موقعیت مسلط بنشیند؛ در حالی که تفاوت میان بد و بدتر ناشی از همین موقعیت غالب و مغلوب آنها است. بد در مسیر خوب نیست، علیه آن است. بد در مسیر بدتر است و فقط به دلیل موقعیت مغلوب خود در مواجهه با بدتر است که مشابهتی ناروا با خوب می‌یابد که ذاتاً مبارز دائمی با بدی ست. رویکرد بد بازگشت به قدرت از دست رفته یا  دستیابی به جایگاه قدرتی ست که فرضاً بر او مقدر بوده ولی به حکم تغیر شرائط نصیب قدرت قاهره‌ای شده است که فرض مقدر او را نادیده انگاشته است؛ از این دسته است موقعیت تجار و بورژوای کشورهای جهان سوم که سلطه‌ی در حال شکل‌گیری آنها به ضرب قدرت رقبائی از آن سوی اوقیانوسها طی دو قرن گذشته دود شد و به هوا رفت ولی آرزوی آن با جرح و تعدیلاتی بسیار تا زمان حال مانده است، و نیز موقعیت شاهزاده‌ای که قدرت موروثه‌ی مفروض او به نیروی یک رقیب سنتی، کودتا ، نیروئی خارجی و یا یک انقلاب به باد رفته است.

خوب اما حیاتی نو دارد و مغلوب نیست، از این رو رویکرد او نیز بازگشت نیست. از جایگاه خوب هر بازگشتی ارتجاعی و فرو افتادن در گندابه‌ی بدی‌ها و پستی‌هاست. اگر چه در کارزار غلبه بر بدی فرایندی از شکست و پیروزی را  طی می‌کند، و پستی و بلندی را که از طبیعت مبارزه می‌آید می‌آزماید، ولی در زمانه‌ی دشواری که پستی رو آمده است به پستی نمی‌آلاید. بلندی به پستی و پستی به بلندی می‌رسد تا سرانجام گامی بلند برداشته شود. افت و خیز قانون حرکت خوب در روند پیروزی است. در قاموس خوب اُفت بازگشتی موقتی ست برای ذخیره کردن انرژی خیز، عقب نشینی در میدان است برای دور شدن از تیررس دشمن و تجدید قوا. جوهر خوب در اُفت به دنائت آلوده نمی‌شود، بالنده‌‌ای‌ست که ارتفاع کم می‌کند تا از کمین صیاد برهد.

بد اما در پستی میزید و خود از پستی می‌آید. بد در ضدیت خود با خوب و در توافق خود با بدتر است که نام بد گرفته؛ توافق بد با خوب کمّی و با واسطه( از مسیر منازعه با بدتر) ولی با بدتر کیفی و مستقیم‌ست؛ و بعکس است تضاد آن. اصولاً ماهیت تضاد میان بد و بدتر در تحلیل نهائی مربوط به منازعه برای کسب قدرتی‌ست که رسالت‌اش انهدام خوب است. بد با غلبه بر بدتر به مرتبه‌ی بدتر می‌رسد، و بدتر به بد. قابلیت تبدیل این دو از هم‌جنسی و یگانگی در کیفیت سرچشمه می‌گیرد. خوب در این منازعه به علت تفاوت ماهوی قابلیت تبدیل ندارد و همیشه به عنوان یک سر اصلی تضاد تا نفی کامل تضاد باقی می‌ماند.

 

انتخاب بد، ناقض ماهیت انتخاب است؛ بد در مکان برگزیدگی نمی‌گنجد. گاهی انتخاب‌گر از مطلوب خود به ناچار به دلایل عملی دور می‌افتد، در این حالت به چیزی کمتر از مطلوب اکتفا می‌کند. این کمتر از مطلوب از جنس خوب است نه بد. خوب از جنس مطلوب و در مسیر آن است.

خوب و مطلوب با انتخاب همآواز‌ست و بد و بدتر با اجبار. رابطه‌ی انتخاب و اجبار ، یک رابطه ی قانونمند است که به رغم اتکااش به شرائط خارج از اراده‌ی انتخاب کننده، تا اندازه‌ای از اراده‌‌ی او متأثر می‌شود. منشأ این تأثیر‌گذاری از آگاهی انتخاب‌گر به همین شرائط خارج از اراده‌اش سرچشمه می‌گیرد. ذهن انتخاب‌گر با درک شرائط و با استفاده از قوانین حاکم بر آن به برگزینش روشی می‌پردازد که در آن شرائط به بهترین نحو منافع انتخاب‌گر را برآورده می‌سازد. این برگزینش در جهت آرمان مطلوب و با توجه به انرژی و نیروی در اختیار انتخاب‌گر انجام می‌گیرد. ارزیابی « نیروی در اختیار » عنصری مربوط به امور تاکتیکی‌‌‌‌‌ست که چگونگی تحقق نقشه‌ی استراتژیکی را از راه محاسبه داده‌های مربوط به آرایش نیروهای درگیر تنظیم می‌کند. در نتیجه ائتلاف با نیروهای کیفیتاً متضاد(بد)، که در اصل "انحراف" موقتی از هدف نهائی محسوب می‌شود ، وابسته به ارزیابی دقیق از این عامل است. در حقیقت کمبود نیرو در مقابله‌ی کامل با اردوی بدی ضرورت ائتلاف را با هدف رسیدن به موازنه متناسب نیرو پیش می‌کشد. این هدف با افزودن به نیروی خود، از راه کاهیدن نیروی بدی، یعنی با خنثی کردن موقتی بخشی از این نیرو در میدان منازعه، و یا حتی با سازش موقتی علیه بخش دیگر، به دست می‌آید. بنابراین چگونگی رابطه‌ی میان بد و بدتر، که استراتژی خوب را تغیر نمی‌دهد، در قلمرو تاکتیک برای او ارزش عددی دارد.

اغلب در زندگی واقعی جریان رویدادها به گونه‌ای پیش می‌رود که ائتلاف، خود را چون یک ضرورت به انتخاب‌گر تحمیل می‌کند. اما آن ماده‌ی اصلی که امکان ائتلاف با نیروهای متضاد را مهیا می‌سازد، نه میزان توانائی این نیروها ، که میزان (کمی و کیفی) نیروی خود انتخاب‌گر است. در امکان سنجی ائتلاف به عنوان یک پدیده سیاسی، نیرو عامل اصلی است. موازنه‌ای از نیرو که امکان ائتلاف را به وجود می‌آورد باید قادر باشد که هر یک از نیروهای تشکیل دهنده ائتلاف را به هدف مرحله‌ای خود برساند. این هدف مرحله‌ای که معمولاً هدفی است مربوط به عقب راندن دشمن مشترک، از نظر استراتژیکی باید به عنوان گامی در کم شدن فاصله هر یک از مؤتلفین با نقطه مطلوب خاص خود آنها باشد. همین خاص بودن مطلوب است که به نوبه‌ی خود نطفه تلاشی ائتلاف را از همان ابتدا در بطن خود بارور می‌سازد. اختلاف در استراتژی و وحدت در جنبه‌ی عملی تاکتیک پویش متضادی است که ناپایداری اتحاد و مراقبت دائمی از متحد را به امری حیاتی تبدیل کرده و سرانجام این امکان را شکل می‌دهد تا در نقطه‌ای معین آرایش ائتلاف در هم بریزد و دشمن دیروزین دوست امروزین و دوست دیروزین دشمن امروزین شود. پس از همان آغاز تناسب نیرو عامل اصلی دستیابی به هدف مرحله‌ای می‌باشد.

نیرو در سیاست دو جنبه متکی به هم دارد؛ نخست عدد شرکت‌کنندگان و سپس تمرکز در آگاهی، یعنی رهبری. بدون زیادی عددی معینی و همچنین بدون رهبری( آگاهی متمرکز) نمی‌توان از حرکت سیاسی‌ای سخن به میان آورد که دارای منافع و اهداف منحصر به خود باشد. این دو جنبه ممزوج در نیروی سیاسی، پیشروی به سوی مطلوب در چارچوب استراتژی و نیز ائتلاف با نیروهای سیاسی ماهیتاً متضاد را برای جبران کسری عددی در مواقع لزوم میسر و موفق می‌سازد.

به جز ائتلاف بین اردوئی ، هم در اردوی بد و هم در اردوی خوب، نیز امکان ائتلاف وجود دارد. یکی محصول انطباق تاکتیکی (نه وحدت تاکتیکی) است و از ماهیتی صرفاً عملی برخوردار است، و گونه‌ی دیگر ماهیتی استراتژیک دارد. ائتلاف درون اردوئی می‌تواند به وحدت استراتزیک بیانجامد، و ائتلاف بین اردوئی موقتی و دارای ماهیت متزلزل است، و هیچگاه به وحدت نمی‌انجامد. بارها اتفاق افتاده است که در اردوی بد، دو دشمن در بحبوحه نبرد خونین با یکدیگر، دست از جنگ کشیده و دشمن مشترکی را از اردوی بیگانه، که در کنار یکی علیه دیگری می‌جنگیده است، به خاک و خون کشیده‌اند؛ مثال؛ جنگ فرانسه و آلمان در هزار و هشتصدو هفتاد و یک میلادی، ( جنگ میان طبقات ثروتمند اروپا به دلیل منافع دودمانی و الحاق سرزمینی) که سربازان بیسمارک پس از تسلیم ناپلئون سوم ، با سردمداران لشکر شکست خورده فرانسوی به رهبری تی یر که خواهان به روی کار آمدن یک سلسه پادشاهی دیگر بودند متحد شده و با آزاد کردن سربازان اسیر فرانسوی و کمک به محاصره شدن جمهوری کارگری پاریس از طریق اجازه عبور دادن به ارتش حکومت بورژوای فرانسه از مناطقی که خلاف توافقنامه آتش بس بود به در هم شکستن این جمهوری کارگران در پاریس ( که حکومت سلطنتی را باطل اعلام کرده و با دفاع مسلحانه در مقابل قوای آلمان مانع تسخیر پاریس شده بودند.) کمک کردند. در تاریخ همچنین نمونه‌های خوبی از ائتلاف بین دو اردوگاه علیه بدتر وجود دارد: مثل ائتلاف نظامی حزب کمونیست چین با دولت و ارتش گومیندان ( نماینده سرمایه‌داران و زمینداران بزرگ چین ) علیه دولت ژاپن که به سرزمین چین به عنوان منطقه نفوذ خویش تجاوز نظامی کرده بود تا موقعیت امپریالیستی خود در خاور دور تحکیم کند. این ائتلاف به بیرون راندن نیروهای ژاپنی انجامید، در حالی که تضاد میان دو اردوی داخلی، که در دوران جنگ ضد ژاپن تخفیف یافته بود، تا سقوط کامل گومیندان ادامه یافت و طرفین ملیونها نفر از نیروی انسانی یکدیگر را به خاک و خون کشیدند. همچنین ائتلاف با دول متفقین( آمریکا، انگلیس) در جنگ علیه گروه متحدین(آلمان، ژاپن، ایتالیا)، که برای تقسیم دوباره جهان به نفع خود با ترویج فاشیسم بر طبل جنگ می‌کوبیدند، برای دولت شوروی استفاده از فرمول بد و بدتر بود. دولت شوروی در مقابل خطر فوری تجاوزگری آلمان به اصرار خواهان اتئلاف با دولت‌هایی شد که در گذشته با بازسازماندهی و تجهیز ارتش شکست خورده تزاری نهایت کوشش خود را برای نابودی دولت آنان کرده بودند، ولی اینک در معرض تهاجم رقبای ندارتر خود نمی‌توانستند امکان استفاده از نیروی کشور جوان و با انگیزه‌ای چون اتحاد شوروی را نادیده بگیرند. این همکاری منجر به پیروزی کامل بر فاشیسم شد، ولی تضاد میان دو اردوگاه (سرمایه داری و سوسیالیسم) که در دوره ائتلاف خفیف شده بود بعدآ تا نابودی کامل اردوی شوروی ادامه یافت ( اگر چه این نابودی به طور عمده ناشی از تغیرات درونی خود اردوی شوروی بود، ولی می‌توان گفت که این تغیرات محصول در هم شکستن مقاومت در برابر فشار همه جانبه اردوی سرمایه‌داری بوده است.)

نمونه‌هائی که بازگو شد خصلت موقتی و عملی رابطه برون‌اردوئی و خصلت پایدار و استراتژیکی رابطه درون‌اردوئی را نمایان می‌سازد. در همه‌ی این نمونه‌ها عاملی که موجب ائتلاف بد و خوب یعنی اجرای فرمول "بد و بدتر" می‌شد فقط نیرو بود. بنابراین ائتلاف از این نوع ماهیتی کمّی دارد. هر ائتلافی از این دست را، که به علت انطباق (نه اشتراک) موقتی منافع شکل می‌گیرد، کمبود نیروی طرفین ائتلاف در مواجهه با یک قدرت مسلط توجیه می‌کند. تضاد کیفیت با کمیت در این رابطه، اعمال بدبینی و مراقبت دائمی از متحد را به یک روش اصولی تبدیل می‌کند. بدون بدبینی و مراقبت، بدون شرط و شروط و انواع و اقسام محدودیت‌ها ، هیچ ائتلافی موفق نخواهد بود.

بنابراین شرط قطعی در اجرای فرمول « بد و بدتر » برخورداری از حد نصابی از نیروست که: اولا" انگیزه‌ی اتحاد موقتی را برای اجزاء دیگر ایجاد کند، و ثانیا" امکان تحمیل و تحمل محدودیت‌های ضروری را به وجود آورد.

 

حد نصاب نیرو چیست؟

با تعریفی که از نیرو در سیاست داده شد (مجموعه عده و رهبری) به آسانی می‌توان پی برد که تحقق نیرو موکول به وجود پیکره‌ای‌ست که رابطه مشخص و متقابل میان افراد و وجود مجاری معلوم برای حرکت چند جانبه آگاهی در آن به عنوان امری گوهری و مسلم تسهیل و تضمین شده باشد. در حقیقت در زمانه‌ی ما سازمان خود مترادف با نیروست،که در آن کمیت و کیفیت انسانی در داد وستد با یکدیگر زمینه‌‌ی پویشی هدفمند را فراهم می‌کنند. یک سازمان انسانی در عین حال پیکره‌ای مادی‌ست که در روند پویش آگاهانه‌ی خود به سازماندهی محیط بیرونی‌ای که خود در آن شناور است پرداخته و منظومه‌ای از مواد انسانی (عده و آگاهی) را در پیرامون خود به چرخش می‌آورد و ایده جاری در سازمان را، که خود بازتاب جامعه در ذهن انتخاب‌گر است ،به پویشی اجتماعی مبدل می‌کند.

حد نصاب این نیرو از همین جنبه اجتماعی آن ارزیابی می‌شود. چنین پیکره‌ای اگر بتواند در قلمرو اجتماعی معینی به نیروی معتمد و ابزار بیان خواسته‌های جمعیت تبدیل شود، خود به خود به علت دائمی بودن خواسته‌های اجتماعی به تضمین استمرار حضور خویش در آن قلمرو و امتزاج دیرپا با تاریخ آن پرداخته است. نشانه‌های چنین امتزاجی به صورت بومی شدن هر چه بیشتر نیرو و نیز نفوذ محتوای شعارهای استراتژیکی آن به فرهنگ عمومی جامعه هدف نمایان می‌شود. در این حالت دیگر کار تَشخُص پیکره متشکلی که در قلمرو اجتماعی معین پرورده شده و از همان آغاز با حساسیت کافی تفاوت اهداف خود را با اهداف نیروهای دیگر و همچنین اشتراکات خود را با دیگران آشکار کرده است به پایان رسیده است. زیرا این تَشخُص و تَعیُّن مقدم بر هر چیز، پس از تعریف هدف مطلوب ، قائم به نیرو و توانی است که به گرد آن جمع آمده ، یعنی جماعتی که با اراده‌ی آزاد متحد شده‌اند. از این پس چون نیروئی هویت‌یافته در پهنه اجتماع کارکرد سیاسی – اجتماعی " طبیعی " خود را، به رغم تغیرات شکلی‌ ضروری، پیش می‌گیرد. در هر موازنه اجتماعی شرکت می‌کند و در هر دوره مشخص، اگر به صلاح خود بداند، متحد یا متحدانی موقتی را که بتوانند حتی سر سوزنی راه او را هموار سازند بر می‌گزیند. گرایش دیگران نیز به ائتلاف با چنین نیروئی خود متأثر از عیار تَشخُص آن است که قبلاً در ابعاد اجتماعی به ثبوت رسیده است. این عیار در نزد دیگران قبل از هر چیز با میزان پیشروی مستقیم این تشکل در جهت اهداف تعین شده‌اش ، ودر عین حال تحت تأثیر شکافی که بازتاب این پیشروی مستقیم در اردوی خود آنان ایجاد می‌کند سنجیده می‌شود.

 

در شرائطی که چنین پیکره‌ای هنوز بر نیامده و مواد مستعده آن در فضای عمومی جامعه بدون هیچ شناسه مشخصی پراکنده است، اولین ایده باید متوجه رفع این پراکندگی باشد. این مواد (افراد و ایده‌ها) برای در هم‌آمیزی خود نیاز به شرائط اجتماعی‌ای دارند تا همچون کاتالیزوری عمل کند. این شرائط اجتماعی در دوره‌ای که التهابات سیاسی برانگیخته می‌شوند به سهولت آماده می‌شود و محیط مناسب را برای ترکیب مهیا می‌سازد. از این پس نقش آگاهی پررنگ می‌شود تا بتواند ایده اولیه اتحاد را در فضای واقعی‌ای که به وجود آمده است دنبال کند. اتحاد میان خود انسان‌ها و اتحاد در آگاهی جنبه‌های دوگانه فرایندی‌ست عملی که در پیکره‌ای مجسم به فرجام می‌رسد.

در صورتی که تمرکز آگاهی به اندازه کافی ایجاد نشده باشد، فرایند شکل‌گیری پیکره مورد نظر از مسیر تجربی بسیار ناهموار و پر سنگلاخی گذر خواهد کرد. این تمرکز آگاهی که پی آمد رفع پراکندگی در ایده‌های پراکنده ولی هم جنس اولیه است، خود به ناچار دستاوردی تجربی باید باشد که از برخورد اندیشه‌ها در مواجهه با دوران التهاب سیاسی حاصل می‌شود. موفقیت این پیشروی بر زمینه‌ای که نیروهای دیگر، با درجات متفاوت آمادگی، فعالیت می‌کنند تا اندازه‌ی زیادی مدیون وجود فهم کلی از پیش در باره موقعیت اقتصادی – اجتماعی جامعه و جایگاه طبقات و گروه‌های اجتماعی و نیز موقعیت جهانی مرتبط می‌باشد. تئوری‌های عمومی در این راستا راهنمای اصیلی برای کاستن از ناهمواری راه و شناسائی عناصر متشکله پیکره‌ی متحد مورد نظر و متحدان موقتی و متزلزل و دشمنان استراتزیک می‌باشند. تا این اتحاد فکری مستقل بدست نیامده باشد از هیچ جنبش مستقلی نمی‌توان سخن گفت. و تا هیچ جنبش مستقلی بنیان گذارده نشود از هیچ موفقیتی نمی‌توان سخن گفت. در غیاب این استقلال ،که چنانچه رفت محصول گردآئی ایده و عده متجانس در قالب یک پیکره نیرومند است، تمام انرژی پراکنده در بهترین حالت با میانگینی نازل در حمایت از نیروهای سازمانیافته‌تر و در بدترین حالت علیه خود این نیروی پراکنده بکار خواهد رفت.

 

جنبشی که از چشمه ساران به هم پیوسته اجتماعی پس از خرداد هشتاد و هشت برجوشیده است می‌رود تا در دشت لم یزرع منازعه جناحی فروخورده شود. جنبش تا اینجا، چون آئینه، بازتاب دهنده منازعه دو جناح حکومتی بوده است که در گذرگاه انتخابات ریاست جمهوری با یکدیگر تصادم کرده و نتوانستند چون گذشته از کنار یکدیگر عبور کرده و قافله را چند صباحی به دست رقیب بسپرند. شاید آنان را مجال تنگ باشد و منازعه به مرحله حذف کامل یا جزئی یکی پائیده است، اما داستان این منازعه از داستان جنبش اخیر جداست و همین جدائی‌ست که این نوشته بر آن تاکید می‌کند. بازتاب منازعه حکومت‌گران در پائین دست، امری غیر معمول نیست،و به عنوان پدیده‌ای سیاسی در شرائط معین می‌تواند چون محرکی (کاتالیزوری)برای به جنبش واداشتن طرف‌های دیگر منازعات اجتماع عمل کند. اما آنچه غیر معمول است و در جامعه ما مدت مدیدی ست جانشین این شکل تقریباً معمول شده، این است که بخش وسیعی از زمینه سیاسی جامعه به میدانی وسیع برای یارگیری جناح‌های حکومتی تبدیل شده، و حتی بخش‌هائی از جامعه چون دانشجویان و اقشار تحصیلکرده طرفدار اصلاحات سیاسی به مدیای جناح به اصطلاح اصلاح‌طلب برای عمومی کردن ایده‌های حکومتی این جناح تبدیل شده‌اند. این واکنش طرفگیرانه در منازعه بالا دستی‌ها به نفع یک جناح، چیزی از انفعالی بودن این نوع فعالیت کم نمی‌کند. انفعالی‌ست چون نقشی از استقلال در هدف و حتی در عمل در آن نیست، انفعالی‌ست چون اصلاحات اجتماعی را محدود به اصلاحات سیاسی می‌کند. دنباله‌روی پراکنده از یک جناح، با ائتلافی که از آن سخن رفت از زمین تا آسمان تفاوت دارد.

در روزهای خیابانی پس از خرداد، جنبش که هویت خود را با هویت کاندیداهای معترض انتخابات بیان می‌کرد، پس از گذشتن روزهای اولیه، که به امید زدو بندهای جناحی تا اندازه‌ای در توّهم گسترش مسالمت‌آمیز خود به سر برده بود، به دلیل تضعیف نسبی اتحاد اولیه اصلاح‌طلبان از بالا، و نیز پا پس کشیدن نسبی آنان از همگامی فعال، و تبدیل شدن آنها به بهانه‌ای صرف برای تداوم، و نیز با آزمایش نسبتاً مستقل هیجدهم تیر، که واکنش تند به همراه داشت، خود با مساله بحران هویت ( که بودگی ) رو به رو شده است. این بحران خود را در توسل ناگزیر به مناسبت‌هائی از گذشته، که به دلائلی متفاوت از اهداف خاص جنبش فعلی شکل گرفته‌اند، نشان می‌دهد که دنباله‌روی از شعارها و مفاهیم مربوط به این مناسبت‌ها را نیز به همراه دارد. نمونه‌ی بارز آن مناسبت روز قدس بود که تا اندازه ی زیادی از لحاظ عددی موفق بود ولی در شعارها و ایده‌ها نهایت پراکندگی وجود داشت . شعاری مثل نه لبنان، نه غزه، جانم فدای ایران، شعاری انفعالی و دنباله‌روانه از شعارهای حکومتی بود که به جز حالت مشخص نفی اولی در نتیجه‌گیری نامفهوم است و هیچ بار سیاسی معینی ندارد. در نفی اولی هم حتی رگه‌هائی از بی‌احتیاطی وجود دارد که ممکن بود به حمایت از اسرائیل بکشد. یا شعار مرگ بر روسیه یا مرگ بر چین در مقابل مرگ بر آمریکا، نیز همانقدر باسمه‌ای و نامفهوم است که خود شعار مرگ بر آمریکا، و در عین حال این شائبه را به وجود می‌آورد که گویا جنبش مدافع آمریکاست! مرگ بر این حکومت یا آن حکومت در واکنش منفعلانه به شعار مرگ بر آمریکا، که به موقع خود همه جناح‌های حکومتی مدافعان آن بوده‌اند، با این فرضیه‌ی سطحی که آنها را به جناحی خاص منحصر می‌کند ، نشانه نپختگی و نا بالغی شخصیتی جنبشی‌ست که شعارهای مخصوص خود را پیدا نکرده و هنوز بر عمق ماهیت دموکراتیک خواسته‌های خود آگاه نیست و هیچ شعاری که آزادی‌های اجتماعی را بخواهد در دل آن برجسته نمی‌شود. این موقعیت دنباله‌روانه با وجود عده‌ی فراوان، علامت یکجانبه بودن نیروی جنبش و فقدان آگاهی است. معترضان قبل از این که قصد مقابله با مفاهیم جاری در این مناسبت‌ها را داشته باشند، قصد بهره‌گیری از امکان سازماندهی از پیش آماده حکومتی ( روز و ساعت و محل معین) را دارند. حضور همبسته و همزمان در دستور کار جنبش است، نه چگونگی حضور. ولی همین قصد در عین حال آنها را ناچار می‌کند که خواسته‌های خود را به گونه‌ای مصنوعی با شعارهای سنتی این مناسبت‌ها هماهنگ کنند که خود نیز تازگی اولیه از دست داده‌اند و بیش از پیش هویتی یادبودی یافته‌اند. در واقع رجحان افراطی حضور عدد بر حضور آگاهی کیفیت حاکم بر جنبش پس از خرداد است. بنابراین همه کسانی که ابتکارات خود به خودی موجود را ، اعم از قبول مصلحتی رهبری یک جناح حکومتی و پناه گرفتن در زیر شعارهای جناحی و استفاده از مناسبت‌های رسمی برای حضور خیابانی، را نه نشانه ضعف عنصر رهبری بلکه نشانه زیرکی می‌دانند و این خلا رهبری مستقل را تقدیس کرده و همه‌ی این ابتکارات را به هوشمندی زیرکانه‌ای نسبت می‌دهند که گویا یک شبه در میان مردم ظهور کرده و همه چیز را در کنترل دارد، و کسانی که امثال موسوی و کروبی و خاتمی را رهبرانی برآمده از بطن این جنبش قلمداد می‌کنند، که نه در جهت تخفیف آگاهی، بلکه در جهت ارتقا آن گام برمی‌دارند، دست در دست یکدیگر کمک می‌کنند تا از یک سو آنچه را جنبش ندارد به عنوان دارائی خدا داده‌ای جلوه‌گر سازند و از سوی دیگر آن چه را جنبش دارد به پای مطالبات جناح اصلاح‌طلب قربانی سازند. مثلا؛ اگر به شکل‌گیری تظاهراتی که معترضان قرار است با استفاده از محمل سیزده آبان برپا کنند توجه کنیم به این تضاد و محدودیت بر می‌خوریم: سیزده آبان مناسبتی‌ست که در اصل به خاطر ورود گارد شاه به دانشگاه و به گلوله بستن دانش‌آموزان و دانشجویان در سال پنجاه و هفت به وجود آمد که روز دانش‌آموز نامیده شد. یکسال بعد « دانشجویان پیرو خط امام » به رهبری برخی از اصلاح‌طلبان فعلی(موسوی خوینیها) از این مناسبت برای تصرف سفارت آمریکا استفاده کردند، و خود این اقدام نیز حالتی استعاره‌ای نسبت به مبارزه‌ای داشت که در آن روزها در بطن جامعه ایران علیه دولت آمریکا به خاطر ماهیت متجاوز آن جاری بود و هدف آن اتفاقاً تبدیل کردن این مبارزه به کاریکاتوری از اصل و بردن گوی سبقت از گروه‌های چپ رقیب در انظار جامعه بود. مهدی بازرگان که به عنوان رئیس دولت موقت در فردای آن روز استعفا داده بود در روزنامه میزان  راز این سیاست رقابتی را برملا کرد. حالا جنبش فعلی در حالت استعاره‌ای دیگری پس از سی سال چگونه خواهد توانست از این مناسبت به نفع خود بهره گیرد؟ علیه آمریکا شعار بدهد؟ به نفع آمریکا شعار بدهد؟ به دنباله‌روی از آمریکا پناهانی چون علیرضا نوری‌زاده و محسن سازگارا علیه روسیه، شعار بدهد و در جهت تخلیه انرژی جنبش به آسیاب ایالات متحده عمل کند و در همان دستگاهی حرکت کند که با مختصات این ابر قدرت مهاجم مطابق باشد؟ یا در موقعیت دانشجوی سال پنجاه و هفت قرار بگیرد که خود در مرکز جنبشی عظیم قرار داشت- در آن روز جامعه علیه این اقدام رژیم شاه واکنش شدید نشان داد. مثلاً حدود دو هزار نفر از کارگران و کارمندان زن و مرد شرکت نفت در آبادان به حمایت از دانشجویان سرکوب شده تحصن خود را در جلوی دروازه اصلی پالایشگاه، که قرار بود چون روزهای قبل در پایان ساعت اداری کار خاتمه دهند، ادامه داده و از رفتن به خانه خودداری کردند و در حوالی نیمه شب با یورش نیروی حکومت نظامی با دادن چند زخمی به ناچار در دل شب و تحت شرائط حکومت نظامی متواری شدند. همین برخورد باعث شد که اعتصابات شرکت نفت بسیار گسترده تر و شدیدتر شده و  تا سقوط شاه ادامه یابد. پیداست که موقعیت فعلی جنبش اعتراضی با هیچکدام از این مناسبت‌ها ،چه اصل و چه فرع، مشابه نیست، این جنبش باید مناسبت‌های خاص خود را بیافریند حتی اگر بخواهد در وضعیت استعاره‌ای از مناسبت‌های سنتی بهره بگیرد.

خود مردم دقیقاً با وقوف به کمبودهای جنبش با احتیاط کامل سر خود را از مقابل ضربه نابهنگامی که در این موقع نامساعد می‌تواند موجودیت‌اشان را به خطر اندازد می‌دزدند. و با فکر تداوم موجودیت جنبش، که می‌تواند در مقابله با فضای محصور و سترون معمول اجتماعی زمینه‌ی مساعدی برای پاشیدن بذرهای آگاهی در جنبش به وجود آورد، اصرار دارند با استفاده از فرهنگ حاکم و با تقویت منازعات حکومتی به تدوام شرائطی یاری رسانند که زمینه شکستن طلسم این سترونی را فراهم آورد. این نزدیک بینی‌ای که جنبش بدان دچار است موجب می‌شود که دورنمای خود جنبش در گردو غباری که از منازعه‌ی غیر برمی‌خیزد گم و گور شود. و فراموش شود که طرفهای درگیر این منازعه، پیکره‌ی بی‌شکل چنین جنبشی را در کشمکش سازمانیافته و تاریخی میان خود، که عناصر متشکله آن طی سه دهه به دقیق‌ترین وجهی معین شده‌اند، به توده متراکمی بدل می‌کنند که در غیاب سر فقط به مثابه مواد سوختنی برای ایجاد گرمای لازم مرافعه آنان به کار می‌رود. اگر حسن بر حسین چیره شود، و حسین از آن پس در استیلای حسن باقی بماند، علی به عنوان حامی حسن تنها در حالتی می‌تواند از این استیلای بر بدتر به نفع بد بهره ببرد که خود از بند استیلای حسین رهیده و در استیلای حسن گرفتار نیاید. علی در واقع در حمایت حسن حمایت خود را می‌جوید و نه چیز دیگر. علی با آن سوء تفاهم معروف دشمن دشمن من دوست من است باید مرزبندی کرده باشد و از همان آغاز تفاوت میان خود و حسن را به همان روشنی تفاوت خود با حسین و تفاوت حسن با حسین آشکار بسازد، زیرا دشمن دشمن خود می‌تواند دشمنی قهار باشد.

 

جنبش اخیر در فاز اولیه خود جنبشی است که از لحاظ دامنه و کمیت کم نظیر ولی از لحاظ کیفیت و آگاهی هنوز به بلوغ و استقلال نرسیده است. گذر از این فاز بستگی تام به ایجاد آن پیکره‌ای دارد که حد نصاب کافی برای استقلال جنبش و فراروئی آن بر پایه‌ی خود را مهیا می‌سازد.

مداومت جنبش فعلی و تجسم آن به شکل جزئی از ساختار سیاسی اجتماعی جامعه تنها از طریق روشنتر کردن عمق خواسته‌های اجتماعی دموکراتیکی که موجد آن بوده است ممکن می‌شود. و روشنتر شدن این خواست‌ها در گام نخست وابسته به دور انداختن قیدهای محافظه‌کارانه‌ای‌ست که مانع برجسته شدن اختلافات درون جنبش و تعین عیار واقعی آن می‌شود . چه بسا که فرایند این انکشاف، خود مهار بیگانگان را از بینی جنبش بیرون کشیده و همزمان عرصه اجتماعی جنبش وسیع‌تر شده و متحدینی تازه از جنس خاک به آن بپیوندند که هویت آن را روشنی و ایستادگی آن را قوام بیشتر بخشند.